مِهروَرزی با همه آیینِ ماست!

سُفره ی بی ریا

يكشنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۷، ۰۷:۰۴ ب.ظ


     مادربزرگ، تنها پشت پنجره ی رو به کوچه نشسته بود و کوچه را نگاه می کرد. او هیچ کسی را نداشت که سراغش را بگیرد و به او سر بزند. فرزندانش سال ها پیش به اروپا مهاجرت کرده بودند و خواسته بودند او را هم با خود ببرند، اما او حاضر نشده بود، همراه آن ها برود.

     بچه ها هم برای این که اذیت نشود، برایش آپارتمانی خریده بودند و هر ماه پول کافی به حسابش می ریختند تا اموراتش را بگذراند. برای این که تنها نماند، یکی از بستگان دورش را ـ که زنی بیوه بود و تنها زندگی می کرد ـ آورده بودند و ماهانه حقوقی به او می دادند تا هم برایش غذایی فراهم کند و هم مونس تنهایی او باشد.

     دوسال بعد از رفتن بچه ها بیوه زن ازدواج کرد و از پیش او رفت و با این که گاهی به او سر می زد، اما این دیدارهای گاه و بیگاه، چاره ی درد تنهایی اش نبود. او لوازم مورد نیازش را از مغازه ی سر کوچه تهیه می کرد. هر روز چند نفر از خانم های همسایه، به او سر می زدند و در انجام کارهای خانه به او کمک می کردند.

     مادربزرگ گاهی اوقات مقداری آب و دانه، لبه ی بیرونی پنجره می ریخت و گنجشک ها و کبوترانی که گرسنه بودند، نزدیک می آمدند و غذا می خوردند و این غذا دادن به پرندگان ساعت ها او را سرگرم و خوشحال می کرد.



     مدتی بعد مادربزرگ پنجره ی اتاقی را که رو به کوچه بود، باز کرد و آب و دانه را روی میزی ریخت که داخل اتاق بود و بدین ترتیب در سرما و گرما پرندگان با آسایش بیشتری به غذا خوردن مشغول می شدند و همه از او تشکر می کردند.

     چندسال گذشت. مادربزرگ بیمار شد و همسایگان او را به بیمارستان بردند و فرزندانش را خبر کردند. همه آمدند و با او خداحافظی کردند. مادربزرگ از آن ها خواست خانه را نفروشند و یکی از همسایه ها قبول کند تا وقتی پرندگان به آن خانه رفت و آمد می کنند، برایشان آب و دانه بریزد. اما این شدنی نبود و هیچ کس چنین مسئولیتی را نمی پذیرفت.

     اما فرزندان تصمیم دیگری گرفتند. خانه را ـ پس از رفتن مادربزرگ ـ فروختند و در پارک نزدیک خانه، جایی برای آب و دانه خوردن پرندگان ساختند. هر ماه مبلغی را برای خرید دانه به حساب شهرداری می ریختند و پرندگان بی غذا را مهمان سفره ی مادربزرگ می کردند.


نظرات  (۲)

ممنون از یاداوری :)
یادم باشه یه زنگی به مادربزرگ پیرم بزنم ...
پاسخ:
سلام
خواهش می کنم. سپاس از حضور گرمتون.
حدود سی سالی از آسمانی شدن  مادر بزرگ می گذره. چند سال قبل از آن مادر بزرگ که در شهرستانی فرسنگها دور از ما  زندگی می کرد به دیدن ما اومد. هر چند که پیر و نحیف شده بود ولی از عهده سفری ده ساعته با اتوبوس بر می آمد . همیشه حضورش نشاط و طراوت و رو به ما هدیه می کرد . حتی در زمان حضورش به عنوان میهمان , تمام کارهای منزل ما رو هم انجام می داد. مهربان , با غیرت , راضی به رضای خدا , چادر نماز و تسبیه ... . اون سال هنگام برگشت من رو هم با خودش برد چون تابستون بود و من تعطیل بودم . هنوز مزه اون کته برنج چرب و لذیذش بعد سی سال زیر زبونمه مثل مزه اون مهربانیها و عشقی که بخشی از وجودش بود ... 
پاسخ:
درود!
بسیار عالی بود! خداوند تمام پدربزرگ ها و مادربزرگ ها رو که آسمانی شدند، بیامرزه و اگر هستند، عمر با عزت بهشون بده که برکت زندگی ما هستند! سپاس از حضورتون!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">