مِهروَرزی با همه آیینِ ماست!

پند فرزندانه

چهارشنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۷، ۰۳:۴۹ ب.ظ

     حدود یک سال پیش، پسر جوانی را که از همسایگان سابق مان بود، در خیابان دیدم. او را خوب می شناختم. در دبیرستان شاگردی ممتاز و درسش عالی بود. ورزش هم می کرد و حتی در یک رشته ی رزمی مقام کشوری داشت.

     بعد از سلام و احوالپرسی از درسش پرسیدم. گفت که درس را رها کرده و می خواهد به خدمت سربازی برود. تا سال سوم دبیرستان درس خوانده بود و بعد درس را رها کرده بود و حدود یک سالی هم اینجا و آنجا، به کارهای خدماتی مشغول شده بود و حالا بلاتکلیف و سرگردان بود.

     از ورزش که پرسیدم، گفت: « دلم خونه!... دست رو دلم نگذار!... توی مسابقات حقم رو خوردند و چون کسی پیگیر کارم نبود، بی خیال ورزش شدم. » ناگهان سیگاری از جیبش بیرون آورد و به من تعارف کرد. گفتم: « می دونی که من اهلش نیستم! » خودش سیگاری آتش زد و گوشه ی لبش گذاشت و دودِ خامِ کُشَنده را با حرص و وَلَعی تمام فرو داد و به دنبالش چند سُرفه ی خشک اَمانش را بُرید.

     وقتی دلیل این وضعیت نابسامانش را جویا شدم، گفت که پدر و مادرش به خاطر یک سری مسائل ساده و بی اهمیت، خَرِ شیطان را سوار شده و بدون توجه به سرنوشت او و تنها خواهر کوچکش، از هم جدا شده و طلاق گرفته اند. پدرش را می شناختم، مرد آرام و ساکتی بود.

     از او پرسیدم: « تو که جوان عاقلی هستی، چرا گرفتار سیگار شدی و ترک تحصیل کردی؟ » نگاهی از سَرِ درد به من کرد و گفت: « من با هر دویشان صحبت کردم و از آن ها خواستم، با هم کنار بیایند و آشیانه ی گرممان را از هم نپاشند! اما هر دوی آن ها فقط به فکر خودشان بودند و من و خواهرم، اصلا جایی در قلبشان نداشتیم!

     حالا تازه اول کار است. من می خواهم هر دوی آن ها را مجازات کنم. تا جایی پیش می روم که بیایند و التماس کنند و بگویند که اشتباه کرده اند! » نمی دانستم چه بگویم، تصمیم گرفتم بیشتر به او نزدیک شوم، شاید بتوانم کمکش کنم. بنابراین شماره اش را گرفتم.

     چند روز بعد با چند نفر از دوستان، می خواستیم به کوه برویم. او را هم خبر کردم و با وجود این که نمی خواست بیاید؛ وادارش کردم، همراهیمان کند. به دوستانم سپرده بودم، با او گرم بگیرند تا جذب گروهمان شود. خوشبختانه موفق شدیم، او را به جمعمان اضافه کنیم.

***

     امسال در امتحانات خرداد، سال چهارم (پیش دانشگاهی) را با نمرات نه چندان جالب، قبول شد و از امتحان کنکورش هم راضی بود. امیدوارم هیچ فرزندی ناچار به پند دادن به پدر و مادرش نشود! آمین!


نظرات  (۳)

۲۷ تیر ۹۷ ، ۱۷:۵۶ آقای بیدل
هر کس یک نفر را نجات دهد انگار تمام جهان را نجات داده است ...
پاسخ:
سلام
سپاس از حضور و نظرتون! لطف دارید، همه خواست خدا بوده و بقیه وسیله اند.
از مطالعه مطالب وبلاگ واقعا لذت می برم. ممنون از وقت و دقتی که برای گلچین  و خلق این مطالب زیبا صرف می کنید. 
اگر این موضوع را  از نقطه نظر جامعه شناسی بنگریم، حاوی هشدارهایی جدی در نحوه برخورد والدین با فرزندان است. صرف نظر از این که ارتباط نزدیک و صمیمانه والدین با فرزندان نتایج شگرف در آرامش، اعتماد به نفس و موفقیت فرزندان دارد ، افسار گسیختگی رفتاری والدین چه در جهت مثبت و چه منفی خالی از ایراد نیست. فرزندی که هم از نظر عاطفی و هم به لحاظ مادی وابستگی محض به والدین دارد، قطع هر یک از این دو لطمات جبران ناپذیری در آینده فرزندان به جا خواهد گذاشت. به نظر می رسد، در این دنیای ماشینی که گاها فرزندان یا والدین ناچار به ترک دیگری هستند، تربیت و رفتار فرزندی-والدینی نیاز به بازنگری دارد.
پاسخ:
سلام
سپاس از حضور گرمتون و نظر پر مغز و کارشناسانه تون! از این که وقت گرانبها تون رو می گذارید و مطالب وبلاگ رو می خونید، صمیمانه سپاس گزارم. این دقت شما در مطالب، به من انگیزه ای می ده که در نوشتن پست های بعدی بیشتر دقت کنم. امیدوارم لایق این اعتماد و لطف شما باشم. باز هم ممنونم و منتظر دیدار دوباره ی شما دوست عزیز هستم.
۲۹ تیر ۹۷ ، ۰۶:۰۳ مهدی قاسمی
خسته نباشید :)
واقعا آموزنده و مفید بود
تو این دوره زمونه خیلی از جونا مشکلات بدتر از این هم دارن
خدا به خیر بگزرونه
انشاالله هیچ جوونی بدبخت نشه و عاقبت بخیر شه ، الهی آمین
پاسخ:
سلام
سپاس از حضور و نظرتون! ان شاءالله تمام جوون ها عاقبت به خیر بشن. آمین!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">