مِهروَرزی با همه آیینِ ماست!

قضاوت ناآگاهانه

چهارشنبه, ۳ مرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۴۴ ب.ظ


     حتما برای شما هم پیش آمده که به دوره یا کلاس موفقیت یا آموزش مطلبی رفته اید و وقتی برای اطرافیان و دوستانتان از آن مطالب با ارزش و مفید و تغییراتی که در فکر، نگرش یا رفتار شما ایجاد کرده، صحبت کرده اید؛ در کمال بی اعتنایی و ناباوری یا دستاوردهای شما را نادیده گرفته اند و یا شما را مسخره کرده اند که وقت و پول خود را تلف کرده اید!

     به راستی دلیل این برخورد حضرات (؟!) با ما چه می تواند باشد؟ آیا از دانش و معلومات بیشتری برخوردارند یا دلسوزند و می خواهند به ما کمک کنند یا مسئله چیز دیگری است! شاید توان مالی برای شرکت در این جلسات را ندارند یا در عین علاقه به این کلاس های آموزشی، از واکنش دیگران بیمناکند و نمی توانند این کار خود را برای دیگران توجیه کنند و از مسخره شدن می ترسند؟



     اساسا مردم ما ـ  به دلیل اعتماد به نفس پایین ـ گاهی بیش از حد به واکنش دیگران بها می دهند و برای آنان ارزش قائلند. اگر این اطرافیان و دیگران صاحبنظر در آن رشته باشند، جای بسی خوشحالی است که ما را راهنمایی کنند تا به چاه نیفتیم و گرفتار نشویم. اما بیشتر وقت ها این افراد دایه ی دلسوزتر از مادرند و بدون دلیل ادعای کرامات و معلومات دارند!

     بزرگان تاکید دارند؛ برای انجام هر کار از اهل فن و صاحبنظران همان رشته اطلاعات بگیرید؛ سپس با چند نفر از اطرافیان دلسوز و بی غرض خود مشورت کنید و تصمیم نهایی را با توجه به نظرات این دو گروه بگیرید تا دچار ضرر و زیان و پشیمانی نگردید!



     اما ما معمولا با خاله خانباجی ها راحت تریم و به نظرات ایشان بیشتر بها می دهیم! البته منکر تجربه های مفید بزرگترها نباید شد، اما خداوند عقل هم به ما داده و ثواب دارد، از آن استفاده کنیم و هر کاری را با معیار عقل بسنجیم و اگر عقلمان آن را تایید کرد، انجام دهیم.

     یادمان باشد، کمتر دیگران را قضاوت کنیم تا به دام قضاوت عجولانه و بیجای دیگران گرفتار نشویم. امام صادق (ع) در حدیثی نزدیک به این معنا فرموده اند: اگر فردی را برای کاری سرزنش کردید، نمی میرید تا در آن شرایط قرار بگیرید و حال آن فرد را تجربه کنید!



     به خدا پناه می بریم از این که بدون آگاهی سخنی را بر زبان آوریم که نه تنها سودی به حال کسی ندارد، بلکه برای دیگران و خودمان زیان آور نیز هست!


نظرات  (۳)

۰۳ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۳۶ chefft.blog.ir 💞💕
به نکته ی مهمی اشاره کردین
همیشه باید خوشبین باشیم و کارهای دیگرانو به خوشبینانه ترین حالت ممکن تعبیر کنیم
حتی کسی که دزدی میکنه رو نمیشه قضاوت کرد
پاسخ:
سلام
سپاس از حضور و نظرتون! درست می فرمایید، تا وقتی کاملا عالم به شرایط و جوانب مسئله ای نباشیم، نباید قضاوت کنیم و تنها خداست که عالم به غیب و شهادته. 
سلام.
از توصیات ارزشمندتان استفاده کردیم.


پاینده باشید. [گل]
پاسخ:
سلام
خواهش می کنم. سپاس از حضور و نظرتون!
سپاس از مطالب خوبتون 
مطلبی که در ادامه می آید ارتباطی به موضوع قضاوت ندارد ولی به ناگاه به خاطرم رسید که خدمتتون تقدیم می کنم .
داستانک 
دم دمای ظهر بود و از این که مدت زیادی منتظر تاکسی کنار خیابون ایستاده بودم حسابی کلافه بودم . بعد از سه ربعی انتظار 
بلاخره یه تاکسی رو  از دور دیدم که بطرفم میاد. صندلی جلو ظاهرا پر بود و امیدوارم بودم که لااقل جایی رو صندلی های پشتی برام باشه. همونطور که تاکسی نزدیک می شد ، میتونستم چهره یه دوست قدیمی  که رو صندلی جلو نشسته بود رو تشخیص بدم.  وای چه عالی، مدت زیادی بود که ازش خبری نداشتم. 
دستی تکون دادم تا مسافر بودن خودم رو تایید کرده باشم و تاکسی جلوی پای من توقف کرد.  نگاهی به پشت انداختم و دیدم که جایی برای من رو صندلی های پشتی نیست ، تعجب کردم که چرا تاکسی ایستاد ، چون مدتها بود که تاکسی ها رو صندلی جلو دو نفر سوار نمی کردند.  ولی خیلی سریع فهمیدم که دلیلش  همون دوست قدیمیه که از راننده خواسته بود که توقف کنه و  حاضر شده بود که به قیمت دیدار یه دوست، تنگی و سختی نشستن دو تایی روی صندلی جلو رو تحمل کنه.  من هم خیلی هیجان زده از این محبت، سریع در رو باز کردم و جلو کنار دوستم نشستم. 
با ورودم به تاکسی ، باب صحبت با این دوست قدیمی رو باز کردم . سلام مرتضی جان ، ممنون که من رو هم سوار کردید ، احوالت چطوره ، بچه ها چطورند؟ یاد دوران مدرسه بخیر، یادته همیشه برای شاگرد اولی با هم رقابت می کردیم؟ حالا از کار و بارت راضی هستی؟ ، راستی مامان و بابا چکار می کنند؟ ، حتما سلام مخصوص بهشون برسون ، خیلی دلم براشون تنگ شده  ... بخاطر تنگی جا حتی قادر نبودیم که تو صورت هم نگاه کنیم و من از این بابت شرمنده بودم . مسافت پانزده دقیقه ای رو یک ضرب حرف زدم و نمی دونم چرا به اون بنده خدا فرصت صحبت نمی دادم، تا بالاخره به مقصد رسیدیم. وقتی پیاده شدم خواستم که کرایه دوستم رو هم من حساب کنم که ناگهان دیدم اون مرتضی نیست و اصلا من اونو نمی شناسم.  راننده هم گفت برادر تو نمی خواد کرایه بدی ، مهمون منی!!!! ... 
هنوز بعد گذشت چندین سال نمی دونم چرا تاکسی پیش پای من ایستاد ...
.... شاید می خواست حس دیوانه پنداشته شدن رو حس کرده باشم 😊
پاسخ:
بسیار جالب و عالی بود! شبیه این وضعیت برای من هم پیش اومده. سپاس از حضور گرم و مطلب جالبتون! منتظر دیدار شما می مونیم. حق نگهدارتون!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">