مِهروَرزی با همه آیینِ ماست!

     در یکی از پُست های پیشین، فایده های « در آغوش گرفتن » را در مقاله ای از اینترنت مشاهده کردید. « در آغوش گرفتن » یا به عبارت ساده تر « بغل کردن » یکی از راه های انتقال انرژی مثبت به اطرافیان است که شوربختانه چندان جدی گرفته نمی شود.

     این « بغل کردن » در واقع نشانگر سپر حمایتی است که از اطرافیان، به ویژه اعضای خانواده و فامیل دریافت می کنیم و در برخورد با ناخواسته ها، نادیده ها و ناشنیده ها چنان اعتماد به نفسی پیدا می کنیم که پیش از آن هرگز نداشتیم.

     به هر روی یکی از روش های اعلام آمادگی به اطرافیان برای کمک و یاری همین است و بهتر است بیشتر و جدی تر آن را انجام دهیم. البته در جامعه رعایت مَحرَم و نامَحرَم و سلیقه ی افراد یک اصل انسانی است و نباید نادیده گرفته شود!

     کاش در برخوردهایمان به جای بوسیدن روی طرف مقابل که به قول برخی پزشکان اصلا کاری بهداشتی نیست؛ پس از دست دادن، یکدیگر را در آغوش بگیریم و از حمایت همدیگر و قول تنها نگذاشتن در سختی ها و مشکلات زندگی، لذت ببریم و برای این لطف سپاس گزار طرف مقابل باشیم.

     نظر شما در این باره چیست؟


۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۷ ، ۱۴:۴۲
سعید بیگی



     همین طور به بقیه ی چاه ها هم سر زدیم و هر چند تا یکی رو امتحان می کردیم تا ببینیم، آب داره یا نه؟ بالاخره چاه ها رو رد کردیم، تا رسیدیم به مادر چاه؛ چاهِ اصلی قنات. چند تایی سنگ انداختیم و صدای آب رو شنیدیم. برادرم تعجب کرده بود. می گفت تا یکی دو ماه پیش این چاه خشک بود.

     بعد رفتیم خونه و ماجرا رو تعریف کردیم. قرار شد، فردا با طناب و وسایل برگردیم و بریم داخل چاه رو ببینیم. فردا صبح زود با پدر، برادر و چند نفر از اهالی رفتیم و به مادر چاه رسیدیم. یکی از اهالی که وارد بود، طناب رو به خودش بست و با کمک ما وارد چاه شد. کم کم پایین رفت تا رسید ته چاه. چند دقیقه ای گذشت، تا این که فریاد زد: منو بکشید بالا.



     با کمک ما بالا اومد و تمام لباس هاش خیس بود. گفت: باورتون نمی شه، قنات قد دو سه تا آدم آب داره! اما چشمش کور شده و به چاه های بعدی راه نداره. باید لایروبی بشه. بعد همگی به آبادی برگشتیم و شب بعد از نمازجماعت، جریان رو برای مردم گفتیم. همه حاضر به کمک بودند. کدخدا گفت: چاه عمیق چاره ی کار نیست! شیره ی جون زمین رو می کشه و گرفتار می شیم.

     همه تایید کردند و قرار شد، اگر قنات ـ حتی با آب کم ـ راه افتاد، قید چاه عمیق رو بزنند. اما لایروبی قنات کار ساده ای نبود. هم نیروی ورزیده و با تجربه لازم بود و هم هزینه داشت. فردای اون روز با کد خدا و آقاجون به جهاد کشاورزی رفتیم و ماجرای قنات رو گفتیم. کارشناسان جهاد استقبال کردند و بعد از بازدید و بررسی، قول کمک دادند.



     ما از هفته ی بعد کار لایروبی قنات رو شروع کردیم. کار لایروبی، سخت و طاقت فرسا بود؛ اما با همت اهالی و حمایت جهاد کشاورزی بعد از دو سه ماه قنات راه افتاد و آب به چشم قنات رسید. مقدار آب از اون چیزی که فکر می کردیم، کمتر بود. اما همین آب برای زمین های آبادی کافی بود.

     وقتی قنات راه افتاد، دیگه کسی مجبور نبود از ده بالا آب بخره تا باغ و مزرعه ش رو سر سبز نگه داره. آب قنات در فرصت کوتاهی هم زمین ها و هم آب و هوای آبادی رو عوض کرد. من به عنوان یک مهندس کشاورزی اولین کارم رو از آبادی خودمون شروع کردم و با هماهنگی جهاد کشاورزی، به روستاهای اطراف هم سری زدم و با مردم صحبت کردم، تا بتونم به اون ها هم کمک کنم.

     اگر کمک اهالی و حمایت جهاد کشاورزی نبود، هیچ کدوم از برنامه ها و طرح های ما به نتیجه نمی رسید. از قدیم گفتند: « یک دست صدا نداره! »


۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۰۵
سعید بیگی

     سر جاده آبادی که رسیدیم، گفتم مینی بوس نگه داشت و پیاده شدم. شاگرد راننده از بالای باربند چمدونم رو داد پایین. بعد مینی بوس ناله کنان راه سربالایی دامنه ی کوه رو گرفت و رفت. من هم بلافاصله چمدون به دست راه افتادم طرف آبادی.

     چمدون سنگین بود و خدا خدا می کردم، یکی برسه و کمکم کنه. یک دفعه صدای یک موتوری از پشت سرم اومد. برگشتم و نگاه کردم. یکی از اهالی بود که نگه داشت و من رو هم سوار کرد و به آبادی رسوند. توی اون چند دقیقه خبرهای مهم رو گرفتم و به طرف خونه ی پدری رفتم.

     وقتی رسیدم و در زدم، صدای مادربزرگ ـ که ما ننجون صداش می کردیم ـ از کُنج اِیوون شنیده شد که داد می زد: یکی اون در رو باز کنه، دارن در می زنند. طولی نکشید که در باز شد و من اول از همه خواهر کوچکم رو دیدم. باورم نمی شد. ماشاءالله چقدر بزرگ شده بود.

     رفتیم تو و خواهرم با فریاد، خبر اومدن من رو اعلام کرد. یک دفعه همه ریختند، توی حیاط و ولوله ای به پا شد که بیا و ببین! بعد رفتیم توی اِیوون کنار ننجون نشستیم و نفسی تازه کردیم و بعد از خوردن شربت و چایی، احوالپرسی شروع شد و من از تموم شدن درسم گفتم و این که کارم رو از محل خودمون شروع می کنم.

     توی این سه چهار سالی که من نبودم، خیلی چیزها تغییر کرده بود. اما آدم ها کمتر تغییر کرده بودند و تنها یه چین روی صورت بزرگترها و چند چین روی دامن دخترها و شلوار پسرها زیاد شده بود. بعد با برادر بزرگم به سر زمین کشاورزی و باغ و مزرعه رفتیم.

     اوضاع زمین بد نبود، اما کمبود آب شادابی رو از کشت و کار و مزرعه گرفته بود. اهالی آب رو از ده بالا می خریدند و با زحمت به آبادی می آوردند و حتی نیمی از اون هم به مزرعه نمی رسید.

     بیشتر اهالی می گفتند، با یک چاه عمیق مشکل حل می شه و تصمیم داشتند، از اداره ی جهاد کشاورزی درخواست حفر چاه بکنند. بعد ازظهر با برادرم گشتی توی روستا و باغ های اطراف زدیم و بعد به سر قنات آبادی رفتیم. چند تا سنگ انداختیم، اما چاه ِ نزدیک ِ چشم ِ قنات، خشک بود.

***



۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۵۸
سعید بیگی

     چند روز پیش که برای نماز جماعت به مسجد رفته بودیم، به یکی از دوستان سلام دادم و متوجه شدم، ایشان به سردی پاسخم را دادند. از همان لحظه با خودم فکر کردم، چرا باید اینطور با من برخورد کنند؟ با این که من سنم بیشتر از ایشان است؛ نه تنها سلام ندادند، بلکه پاسخ مرا هم به سختی دادند.

     به هر روی دلیل این رفتار را نفهمیدم تا این که به خانه آمدم. وقتی ماجرای مسجد را تعریف کردم، پسرم گفت در آن چند روزی که شما مسافرت بودید، ما از مغازه ی ایشان مقداری جنس نسیه آوردیم و احیانا ایشان به خاطر این مسئله ناراحت شده اند.

     به هر صورت ما آن بدهی ناچیز (8500 تومانی) را پرداخت کردیم و من از بچه ها خواستم که دیگر از ایشان خرید نکنند. خانواده ی ما به طور متوسط ماهانه حدود (300000 تومان) از این آقا خرید می کرد و تماما هم نقد بود. اما این آقای محترم بابت مبلغی ناچیز به همکاران مغازه دارش گفته بود، ما بدحسابیم و به ما جنس نفروشند!

     همکارانش به او گفته بودند که تو اشتباه می کنی، اما او نپذیرفته بود. من حق را به ایشان می دهم، اما از دست خودم ناراحتم که چرا باید طرفم را نشناسم. دیروز که برای نماز به مسجد می رفتیم، ایشان نزدیک آمدند و بعد از سلام گرم و احوالپرسی از ما خواستند که باز هم برای خرید به مغازه ایشان برویم!

     وقتی ما این طور به مردم ـ آن هم کسی که مشتری دائمی ماست و هر ماه چقدر به ما سود می رساند ـ سخت می گیریم، چطور انتظار داریم خداوند بر ما آسان بگیرد؟ کاش کمی بیشتر مراقب گفتار و رفتارمان باشیم!!


۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۵۹
سعید بیگی

     امروز برنامه ای از صدا و سیما پخش شد که مرا بسیار ناراحت و غمگین کرد. این برنامه در باره ی مردی بود که روزگاری بین مردم از سیاسیون و مذهبیون بیشتر محبوبیت داشت. ایشان سید علی اکبر حسینی است که در گذشته به « آقای اخلاق در خانواده » شهرت داشت.

     ایشان روز یکم تیرماه 1397 از دنیا رفتند و امروز که بیش از چهل روز از فوت ایشان می گذرد، برنامه ای در باره ی زندگی ایشان از صدا و سیما پخش می شود. برنامه ی « اخلاق در خانواده » مرحوم حسینی، از پر بیننده ترین برنامه های صدا و سیما بود.

     اینجا قصد تعریف از آن مرحوم یا شرح زندگی ایشان را نداریم. مدتی بعد از آن که مرحوم حسینی نماینده ی مجلس شدند، شایعاتی برای تخریب ایشان میان مردم پخش شد. ناگاه پخش برنامه ی ایشان قطع شد و دیگر نه خبری از برنامه و نه از خود ایشان شد. حتی صدا و سیما هم هیچ توضیحی در این باره نداد!

     آری رسم زمانه همین است، اگر به تو نیاز باشد، حمایت می شوی. اما اگر نیاز نباشد، به راحتی تو را رها و فراموش می کنند!


۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۴۷
سعید بیگی



     بعضی وقت ها آن قدر گرفتار دردسرها و مشکلات زندگی می شویم که متوجه نعمت های فراوان و باارزشی که در اطرافمان داریم، نمی شویم و شروع به بدگویی از این، آن، زمین و آسمان می کنیم و اصلا به این نکته توجه نداریم که این بد رفتاری ها، فقط حالمان را بدتر می کند و بس!

     اگر کمی، فقط کمی دقت داشته باشیم؛ متوجه انبوه بی شمار نعمت هایی می شویم که در اختیار داریم و اکنون در حال استفاده از آن ها هستیم. هر عضو سالم بدن و در مجموع سلامتی جسم، روح و روان، از بزرگترین نعمت های خدا هستند! هم چنین داشتن یک خانواده ی سالم و دلسوز که مراقب ما و کج خلقی های مان هستند و با وجود این تحمل مان می کنند و دوستمان دارند!

     دیگر خانه ای که در آن به راحتی سر بر بالین می گذاریم و هنگامی که حوصله ی هیچ کسی را نداریم، در آن به آغوش تنهایی پناه می بریم و کسی مزاحممان نمی شود. خودمان کاری داریم یا کسی هست که درآمدی دارد و هزینه های زندگی مان را تامین می کند و مجبور نیستیم به این و آن رو بزنیم و خودمان را تحقیر کنیم و دچار رنج و سختی بشویم!

     کشوری که در مقایسه با بسیاری از کشورها امنیت دارد و با خیال راحت و آسوده در آن زندگی می کنیم. دوستان، بستگان و اقوامی که با دیدنشان گل از گلمان باز می شود و خاطرات شیرین و دوست داشتنی با آنان داشته و داریم که با یادآوری آن ها دلمان غنج می رود و شاد می شویم و حال خوبی پیدا می کنیم!

     و نعمت های بی شمار دیگر .......... !

اما؛

     اما همه ی این ها، حق ما به عنوان انسان و اشرف مخلوقات خداوند است و این چیزی از مسئولیت کسانی که اداره ی امور کشور را در دست دارند، کم نمی کند و باید بیش از این امکانات در اختیار ما باشد و زندگی بهتری داشته باشیم! این امکانات که در اختیار همه ی مردم ماست، مربوط به ده ها سال پیش جهان است و مردم ما لایق امکانات بهتری نسبت به گذشته هستند! و این سخنان به هیچ روی انکار مشکلات و رافع مسئولیت صاحبان قدرت در جامعه نیست!!

     به هر حال می خواهم بگویم، اگر ما فقط متوجه نکات منفی و اشکالات باشیم، خودمان هم دست به کار شده ایم تا حال خودمان را خرابتر کنیم و با بازگویی ایرادات و اشکالات برای خودمان، کمکی به رفع آن ها نکرده ایم! بلکه می توانیم به جای نداشته ها، از داشته هایمان برای هم بگوییم و از آن ها لذت ببریم و حس خوب و مثبتی پیدا کنیم و حالمان بهتر شود!


۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۲۶
سعید بیگی

     آورده اند که: دو نفر کنار دیواری نشسته بودند و گریه می کردند. از یکی از آن ها پرسیدند: چرا گریه می کنی؟ گفت: گرسنه ام. از دومی که بقچه ی نانی زیر بغل داشت، پرسیدند: تو چرا گریه می کنی؟ گفت: من با این گرسنه ابراز همدردی می کنم تا دردش کمتر شود!

     گفتند: اگر از نان هایی که همراه داری؛ تکه ای به این گرسنه بدهی، از گرسنگی نجات می یابد و دیگر گریه نخواهد کرد. صاحب نان ها گفت: از نان خبری نیست! اما اگر بخواهد تا فردا برای دلجویی او گریه خواهم کرد!!

***

     امروز این ماجرا حکایت مردم ما و مسئولان کشور است! مسئولان اگر بخواهیم تا قیام قیامت برای دلجویی ما گریه خواهند کرد، اما به شرط آن که سخنی از نان بر زبان نیاوریم!!

     مسئولان محترم تمام نهج البلاغه به ویژه نامه های امام علی (ع) به فرماندارانش چون مالک اشتر را از حفظ با سه روش ترتیل، تحقیق و صوت مجلسی برایمان می خوانند، اما دریغ از برداشتن یک قدم ناچیز برای حل مشکل مردم...!؟

     اینجا سه حالت ممکن است اتفاق بیفتد:

1. مسئولان به خدا، آخرت و ثواب و عذاب هیچ اعتقادی ندارند!

2. مسئولان یک حواله ی ویژه ی خانوادگی برای ورود به بهشت دارند!

3. مسئولان در روز قیامت به دلیل پایمال کردن حق مردم به شدت(؟!) عذاب می شوند!

     * گزینه ی 2 با عدالت خدا جور در نمی آید و اشتباه است. به نظرم بعضی حضرات به دلیل گزینه ی 1 با گزینه ی 3 روبرو می شوند! اما این حساب و کتاب قیامت است، حال تکلیف این دنیای حضرات چه می شود؟ آیا گرفتار دردسر شدن و عذاب کشیدنشان در این دنیا، رنج و درد ما را جبران می کند...؟ باید عاقل باشیم و عاقلانه رفتار کنیم تا از ما سوء استفاده نکنند!


۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۲۴
سعید بیگی

     امروز بعد از مدت ها خدا قسمت کرد بتوانم، در نماز جماعت مسجد شرکت کنم. مدت ها بود که کمر درد داشتم و دیسکم آسیب دیده بود و امکان رکوع و همین طور سجده ی طولانی را نداشتم. چند روزی آن قدر حالم بد شد که نماز را نشسته و در حالی که به پشتی تکیه داده بودم و از درد گریه می کردم، خواندم. آن روزها فکر می کردم که فلج شده ام و دیگر نمی توانم مثل آدم(!) نماز بخوانم.

     اما با لطف حق نرمش های خاصی را در طول چند ماه انجام دادم و با مراقبت و رعایت بعضی مسائل کم کم حس کردم که حالم بهتر شده است. بالاخره امروز حالم به قدری خوب شد که توانستم، با لذت در نماز جماعت حاضر شوم، جای همگی خالی! خدایا به خاطر تمام نعمت هایت سپاس گزارم!

***

     گاهی اوقات کار ساده ای را به طور روزمره انجام می دهیم و فکر می کنیم؛ چرا مثل فلان شخص آن امکانات را در اختیار نداریم، اما وقتی گرفتار درد یا بیماری یا ناتوانی می شویم، قدر روزهای خوشمان را می فهمیم.

     باید برای هر کاری، حتی نفس کشیدن هم خدا را شکر کنیم و یادمان باشد، ساده ترین کاری را که ما به راحتی انجام می دهیم، بعضی افراد حسرت انجامش را می خورند. دوستانی داریم که در زمان جنگ شیمیایی شده اند و هنگام بهار با ماسک مخصوص هم نمی توانند، در فضای آزاد رفت و آمد کنند و نفس کشیدن برایشان واقعا دشوار و دردناک می شود.

     انسان باید همیشه تلاش کند تا از نعمت های الهی، امکانات لازم برای زندگی راحت تر خود و خانواده اش را فراهم کند. اما برای تمام داشته هایش از کوچکترین چیز تا بزرگترین و مهم ترین آن ها، مثل سلامتی خدا را شکر کند. در این صورت خداوند نیز بر ثروت و دارایی اش می افزاید.


« شکر نعمت، نعمتت افزون کند          کفر نعمت، از کَفَت بیرون کند! »

                                                           « مولوی »


۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۲۳
سعید بیگی


     دوستان عزیز! اصلا می دانید چرا می گویند برق! چون یک لحظه هست و یک لحظه ی دیگر نیست:

« بگفت احوالِ ما بَرقِ جهان است          دَمی پیدا و دیگر دَم نهان است! »

     آخر قدیم ها که برق به معنای الکتریسیته نبوده است. در آن دوران پیشا الکتریسیته منظور از برق، رعد و برق و البته صدایش ـ که همان رعد است ـ نَه؛  بلکه نورش ـ به معنای برق ـ مورد نظر بوده است.



     اگر تا به حال برق همیشه بوده است، برق واقعی نبوده است! بلکه امروز که برق گاهی می رود و گاهی می آید و به قول معروف یک آن هست و یک آن نیست، برق واقعی به شمار می رود.

***

     مردم گفتند: شما که برق را قطع می کنید، لا اقل برنامه ی خاموشی ها را مثل قدیم بدهید، تا وسط کار با دستگاه های جوشکاری، کامپیوتر، بالانس چرخ، آپارات پنچری، دستگاه پرس و سایر دستگاه های برقی دچار دردسر نشویم و وسط این گرمای کم سابقه و کُشَنده ی تابستانی، از کار و زندگی نیفتیم!

     آقایان حضرات اداره ی برق گفتند: وقتی برنامه ی خاموشی ها را اعلام می کنیم؛ سارقان حرفه ای ِ سیم ها و کابل های برق، در هنگام خاموشی و بی برق بودنِ خطوط، می روند و سیم ها را لخت می کنند! (می دزدند).

حال پیدا کنید پرتقال فروش را...؟!



     یعنی به جای یافتن راه حل برای این مسئله، به راحتی صورت مسئله را پاک می کنند و حال برای مردم هر دردسری پیش بیاید، برای بابا برقی ها مهم نیست. عزیزم اینجا که ژاپن نیست! اینجا که چین نیست! اینجا که ... نیست!!

     ان شاءالله به زودی تمام مشکلات حل می شود و برق اضافی می آوریم و دیگر هر کدام چند بیست لیتری پر از برق، گوشه ی انباری یا پشت بام می گذاریم که در مواقع ضروری به کار ما و همسایگان و دوستانمان بیاید! مهلتی صبر، سحر نزدیک است! خدا خودش یاریمان خواهد کرد.


۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۳۵
سعید بیگی


     آیا شما هم این موضوع جالب کلاس انشا را به یاد دارید؟ چقدر خوب است که آدم در طول زندگی به دلیل تجربه هایی که به دست می آورد، نظرش در باره ی شغلی که برای آینده اش انتخاب کرده، تغییر می کند. وگرنه امروز به کاری مشغول بودیم که هیچ علاقه ای بدان نداشتیم یا از آن هیچ لذتی نمی بردیم.

     در سنین پایین و دوره ی ابتدایی همه دوست دارند دکتر، خلبان، پلیس و ... شوند و سال ها می گذرد و به مرور نظرشان عوض شده و کم کم با شغل های دیگری هم آشنا و به آن ها علاقه مند می شوند.

     بعضی ها هم تا سنین جوانی و چه بسا میانسالی هنوز جیره خوار خانواده اند و هنوز تصمیمی برای شغل آینده و تامین هزینه های زندگی خود و خانواده شان نگرفته اند و سردرگم و حیرانند.

     البته بعضی از بچه ها در سنین پایین ناخواسته بزرگ شده و به کار مشغول می شوند و درآمد خود را یا به خانواده می دهند یا برای آینده ی خود پس انداز می کنند. این گروه از بچه ها، به بچه های کار معروفند.

     در این بین آنان که شغل خود را بر اساس علایق و توانمندی های خود انتخاب کرده اند، از کار خود لذت می برند و دیگران که از این گروه جدایند، فقط روز را شب می کنند و عمرشان با حسرت همیشگی خواسته هایشان تلف می شود.

     من با تمام وجود به کارم علاقه داشته و دارم و از دوران تحصیل همواره از خدا خواسته بودم که مرا از این محیط دور نسازد و خدا را شکر که عمرم در کاری صرف شد که هم بدان علاقه داشتم و هم از آن لذت می بردم، چون از تجربه های دیگران استفاده کردم و در این زمینه توانمند شدم.

آیا شما هم از شغلی که دارید، راضی هستید و از آن لذت می بَرید؟


۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۷ ، ۱۴:۰۳
سعید بیگی