مِهروَرزی با همه آیینِ ماست!

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بچه» ثبت شده است

(این متن را یکی از دوستان برایم فرستاده بود و با کمترین تغییر منتشر شد.) 


     آدمایی هستن که :

هروقت ازشون بپرسی چطوری؟ می گن خوبم ...

     وقتی می بینن یه گنجشک داره رو زمین دنبال غذا می گرده، راهشون رو کج می کنن، از یه طرف دیگه می رَن که اون حیوونکی نپره ...

     اگه یَخَم بزنن، دستتو ول نمی کنن بزارن تو جیبشون ...

اذیتشون نکنین...

تنهاشون نذارین!

     همینها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند!

 

     مثل اون راننده تاکسی که حتی اگر دَر ِ ماشینش را محکم ببندی بلند می گه: روز خوبی داشته باشی.

 

     آدمهایی که توی اتوبوس، وقتی تصادفی چشم در چشمشون می شی، دستپاچه رو بر نمیگردونند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند.

 

     آدمهایی که حواسشون به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشون جا می دهند، گاهی بغلشون می کنند.

 

     دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند،... مثلا می گن این لباس توی ویترین انگار مال تو بود. یا گاهی دفتر یادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی ...

 

 

 

     آدمهایی که از سر چهار راه، نرگس نوبرونه می خرند و با گل می روند خانه.

 

     آدمهای پیامکهای آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند، آدمهای پیامکهای پُر مهر بی بهانه، حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.

 

     آدمهایی که هر چند وقت یک بار ایمیل پرمحبتی می زنند، که مثلا تو را می خوانم و بعد از هر یادداشت غمگین، خطهایی می نویسند، که یعنی هستند؛ کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آورند.

 

     آدمهایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را با لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.

 

     آدمهایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند.

 

 

     همینها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن!

 

     مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظهی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشتهاش به دستهایت یک فشار کوچک می دهد…

     اون هایی که وقتی بارون می آد، دستاشون رو به آسمونه.

 

     وقتی بهشون زنگ می زنی، حتی وقتی که تازه خوابیدن با خوشرویی جواب می دن و می گن خوب شد، زنگ زدی باید بلند می شدم.

 

     وقتی یه بچه می بینن، سرشار از شور و شوق می شن و باهاش شروع به بازی می کنند.

 

     آره همین ها هستند که هم دنیا رو زیبا می کنن، هم زندگی رو لذت بخش تر!

 

     وقتی پرنده ای زنده است، مورچه ها را می خورد. وقتی می میرد، مورچه ها او را می خورند.

     یک درخت میلیون ها چوب کبریت را می سازد اما وقتی زمانش برسد، فقط یک چوب کبریت برای سوزاندن میلیو نها درخت کافی است.

     زمانه و شرایط در هر موقعی می تواند تغییر کند. در زندگی هیچ کس را تحقیر و آزار نکنید. شاید امروز قدرتمند باشید اما یادتان باشد؛ زمان از شما قدرتمندتر است پس خوب باشیم و خوبی کنیم که دنیا جز خوبی را بر نمی تابد!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۷ ، ۰۴:۵۲
سعید بیگی

« صداقت در جهان آیین ما باد          همه سرمایه ی آیینه این است! »

     کاش ما آدم ها هم مثل آیینه بودیم، یک رو و صادق و بدون تعارف! هر ایرادی می دیدیم، بدون رودربایستی، تمام و کمال و بدون چشم پوشی، مخفی کاری و دورویی به طرف مقابل می گفتیم.

     مهم تر از همه این که می گذشتیم و دفعه ی بعد که او را می دیدیم، با ذهنیتمان کاری نداشتیم و او را همان گونه که اکنون هست، می دیدیم؛ نه با تصویر ذهنی که به دیدار قبلی مربوط است و به حال امروز او هیچ ربطی ندارد!

     خدا گذشتگان مان را بیامرزد، قدیمی ها چقدر با صفا بودند و رُک و صریح و بدون ذره ای چشم پوشی مطالبی را که لازم بود، می گفتند و دفعه ی بعد طوری با طرف مقابل رفتار می کردند، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است.

     هنگامی که از ایشان می پرسیدی: مگر همین آدم نبود که فلان خطا را انجام داد؟ می گفتند: آدمه و یک بار اشتباه کرده. کی ادعا داره که تا حالا اشتباه نکرده. مهم اینه که الان به اون اشتباهش ادامه نمی ده و فهمیده و تلاش می کنه، جبرانش کنه.

     قدیمی ها مثل آیینه، مثل بچه ها؛ دلشون پاک و بی آلایش بود و تمام وجودشون زلال و شفاف! همین صداقت و یکرنگی، محبت رو بین اون ها بیشتر می کرد. کاش ما هم کمی مثل اون ها باشیم!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۷ ، ۰۳:۳۷
سعید بیگی


     زن بیچاره خسته و بیحال روی تخت اورژانس بیمارستان، کودکش را در آغوش گرفته و به خواب رفته بود. تماشای مادر و فرزند، احساس خوبی به آدم می داد. بی اختیار یاد دوران کودکی می افتادی که در آغوش مادرت مثل فرشته ها می خوابیدی.

*****

     اولین بار دو سه روز قبل او را دیدم، وقتی برای انجام کاری به طرف بانک نزدیک شرکت می رفتم. رنگش پریده بود و پای چشمش سیاه و یک گونه اش سُرخِ سُرخ بود و داشت می لرزید. هوا سرد نبود، اما لرزش سرتاپایش را گرفته بود و قدرت حرکت نداشت. ایستادم و به کمک یکی دو نفر از خانم های عابر کمی آب به او دادیم و اورژانس اجتماعی را خبر کردیم.



     مدت زیادی نگذشت که آمدند و بعد از کمی صحبت همراه او به پاسگاه رفتند. من دیگر از او خبر نداشتم تا امروز که یکی از همکاران را به دلیل افت فشار به بیمارستان آوردم. کنار تخت همکارم ایستاده بودم تا سِرُمَش تمام شود که زن را به همراه بچه ی چهار پنج ساله اش که روی تخت خوابیده بود، دیدم. مادر کنار پسرش ایستاده بود و او را نوازش می کرد.

     پدرش چند روز پیش مادر را از خانه بیرون انداخته بود و اجازه نداده بود، بچه را ببیند. حالا هم به خاطر تلاش برای خودکشی در بخش دیگری تحت نظر بود. همسایه ها پلیس و اورژانس را خبر کرده بودند.

*****

     بعضی وقت ها یک درگیری ساده ی لفظی را آن قدر ادامه می دهیم که زندگی آرام خود را به یک جهنم واقعی تبدیل می کنیم. اولین شراره های آتش ضعیف تر ها ـ بچه ها و بعد مادرها ـ را می سوزاند. کاش پیش از دیر شدن، قدری صبر و حوصله داشته باشیم!!!


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۲۱
سعید بیگی

     بزرگترین پسر که اسمش مسعود بود، مرتضی رو صدا زد و گفت: پاشو بیا سر کارت و تنبلی نکن. الان اگه آقا جبار بیاد و ببینه بیکار نشستید، همه تون رو اذیت می کنه. 

     مرتضی که حسابی خسته بود، اهمیت نداد و گفت: تو با اون هیکلت از جبار می ترسی؟ من اگه هیکل تو رو داشتم، به هیچکس باج نمی دادم. حیف ... ! 

     بچه های دیگه هم شروع کردند به سرزنش مسعود. مسعود از مرتضی لجش گرفته بود، اما می دونست که مرتضی راست می گه. بنابراین حرفی نزد و به کارش مشغول شد.

*****

     با صدای فریاد مسعود بچه ها از جا پریدند و از دور جبار رو دیدند که به طرف چهار راه می آمد. خیلی زود توی چهار راه و بین ماشین ها پخش شدند و به کار مشغول شدند. 

     جبار نزدیک تر شد و شروع کرد سرشون داد زدن و بهشون فحش دادن! اما اون ها سرشون به کارشون گرم بود و اعتنایی نکردند. شکم سیر و حمایت مرتضی، حسابی یاغی شون کرده بود و دوست نداشتند جوابی بهش بدند. 

     جبار رفت و سرجاش گوشه ی چهار راه به پست برق تکیه داد و منتظر شد تا بچه ها به طرفش بیاند. اما مثل این که امروز همه چیز عوض شده بود و هیچ چی سر جاش نبود.

*****

     بچه ها گرم کار سخت شون بودند که یک دفعه صدای فریاد مرتضی رو شنیدند. جبار داشت مرتضی رو کشون کشون به طرف پست برق می برد. چند دقیقه بعد تمام بچه ها جمع شدند و دور جبار و مرتضی رو گرفتند. 

     جبار سرشون داد کشید تا بترسند و بِرَند پی کارشون. اما هیچ کس از جاش تکون نخورد. جبار مرتضی رو رها کرد و یکی از بچه های کوچکتر رو گرفت و با چاقو تهدید کرد. 

     بچه ها هاج و واج نگاهش می کردند. یک دفعه چاقو از دست جبار افتاد رو زمین. همه با تعجب نگاه می کردند. مسعود چوبدستی رو انداخت اون طرف و رفت طرف چهار راه!

*****

     جبار در حالی که دستش رو با دستمال بسته بود دوید طرف پارک. یکی دو نفر از بچه ها دنبالش رفتند تا ببینند چکار می کنه. وقتی جبار وارد پارک شد، رفت پیش مامور بداخلاق و با اون مشغول صحبت شد. همه چیز روشن شد.

     مامور پارک ماجرای جشن رو لو داده بود و جبار اومده بود سراغ مرتضی. اما به کمک مسعود همه چیز به خیر و خوشی تموم شد. 

     یک ساعت بعد بچه ها دور هم جمع شدند و یک نقشه ی حسابی برای جبار و مامور بد اخلاق کشیدند و به طرف خونه راه افتادند. مَردان کوچک بچه ها رو به طرف خونه همراهی کردند. برگ های درختان سبزتر به نظر می رسیدند!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۱۸
سعید بیگی

     مرتضی می دونست منظور جبار از مرد شدن چیه. اگه این قدر دلسوزی نمی کرد و مراقب بچه های کوچکتر نبود، بهش مسئولیت می دادند و زحمتش کمتر می شد. 

     اما اصلا دلش نمی خواست این طوری مرد بشه. برای همین سر ظهر که شد، یواشکی بچه ها رو جمع کرد و بهشون گفت: اگه قول بدین دهنتون بسته بمونه، امروز یه ناهار توپ می خوریم. بچه ها قول دادند و با هم به طرف ساندویچی کنار پارک راه افتادند.

*****

     ساندویچی مثل همیشه سر ظهر شلوغ شلوغ بود و جا برای ایستادن هم نبود. برای همین مرتضی رفت داخل و بعد از چند دقیقه بیرون اومد و بچه ها رو با خودش به گوشه ای از پارک برد و در پناه درختان بلند، مشغول خوردن شدند. 

     چون تعدادشون زیاد بود فقط یک شیشه نوشابه خانواده گرفته بودند و به نوبت یک قُلُپ از اون می خوردند. هنوز جشنشون کامل نشده بود که بارون بساطشون رو به هم ریخت. آخه الان چه وقت اومدن بارون بود؟

*****

     بچه ها سریع از جا بلند شدند و اطراف رو نگاه کردند تا سرپناهی برای نجات از بارون پیدا کنند. یک دفعه خشکشون زد! مامور بداخلاق پارک شیلنگ آب رو روی اون ها گرفته بود و خیسشون کرده بود. 

     بچه ها شروع کردند به بد و بیراه گفتن به مامور پارک و فوری از پارک بیرون رفتند. ته مونده ی خیس و وارفته ی ساندویچشون رو هم به دندون کشیدند و به طرف چهار راه حرکت کردند. 

     چهار راه خلوت بود و هر از گاهی چند تا ماشین این ور و اون ور می رفتند. چند نفرشون رفتند و روی چمن های وسط بلوار دراز کشیدند. بقیه هم مشغول کار توی چهار راه شدند.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۰۷
سعید بیگی