مِهروَرزی با همه آیینِ ماست!

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خانم» ثبت شده است



     ـ « آهای!... باشُمام!... بله! شما که اون پشت قایم شدی و فکر می کنی، کسی نمی بینتت! دالللی...! ببین گوشه های دامن زرزریت از پشت درخت دیده می شه. چه دامن قشنگی! این طرف هم دو تاگوشه ی طلایی رنگ روسریت تو نسیم بازی می کنه! پس سعی نکن خودت رو مخفی کنی، چون کاملا دیده می شی.



     آفرین که اومدی بیرون! علیک سلام خانم کوچولو...! خوبی؟ حالت چطوره؟ کلاس چندمی؟ عمو چرا ساکتی و حرف نمی زنی؟ چرا جوابم رو نمی دی؟ چی؟... نمی شنُفَم! شاید مامان و بابات گفتند که با غریبه ها حرف نزنی! آفرین که به حرفشون گوش می دی. ولی تو دیگه یه خانم شدی و می تونی از خودت محافظت کنی!



     بابا و مامان زیادی بدبین و نگرانند! من دارم می رم، پارکِ سرِ کوچه. اگه بخوای تو هم می تونی باهام بیایی. اون جا سر و صدای بچه ها گوش همه رو برده. شاید بابا و مامان نتونند و وقت نداشته باشند که تو رو ببرند پارک! اما من که وقت دارم و می تونم. بیا دستتو بده عمو با هم بریم...! »


***


     ..... و بدین ترتیب یک موجود شیطان صفت، بی رحم و ناجوانمرد، دخترک بیچاره را به گوشه ای از پارک برد و گوشواره ها و النگوی کوچکش را به زور از دست و گردنش کشید و او را زخمی، نیمه جان، ترسان و مضطرب در گوشه ی خلوت پارک رها کرد...!



     چند پیرمرد و چند عابر زن به کمکش آمدند و او را به دفتر پارک بردند و کمی آب به او دادند. ناگهان زنی مضطرب و هراسان به طرف پارک آمد و سراغ دخترکش را گرفت. او را به طرف دفتر پارک راهنمایی کردند. مادر دخترش را در آغوش گرفت و از حال رفت. دخترک که بیشتر ترسیده بود، جیغ می زد و از مردم می خواست که به مادرش کمک کنند و نگذارند بمیرد! او فکر می کرد مادرش دارد می میرد...!



     خانم ها او را به هوش آوردند و به درمانگاه رساندند. خدا به مادر و فرزند رحم کرده بود! اما شاید دفعه ی بعد آن موجود شیطان صفت پلیدتر باشد و فرصت کافی داشته باشد، برای نیات پلیدتر و شوم تر خود...! پدران و مادران باید بیشتر مراقب بچه ها، این دسته گل های زندگی باشند. خدا خودش به بچه های بی پناه کمک کند!


۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۴۹
سعید بیگی


     یادم هست، وقتی برای خواستگاری به منزل پدرخانمم رفتیم؛ بعد از صحبت های مهم بزرگترها نوبت رسید، به صحبت های من و خانم! چون دو اتاق داشتند که با یک در چوبی از هم جدا می شد، درها باز شده بود و آقایان در اتاق جلویی و خانم ها در اتاق پشتی نشسته بودند.

     بنابراین تنها جایی که برای صحبت باقی می ماند، آشپزخانه بود. ما رفتیم و آن جا نشستیم و چهار پنج دقیقه به در و دیوار و بعد به هم نگاه کردیم. اما از هیچ کداممان صدایی در نیامد. بزرگترها به مسائل سیاسی و اجتماعی رسیده بودند که من شروع کردم و از خانم خواستم، اگر مطلبی دارند بگویند. ایشان با تعارف، دوباره توپ را به زمین من انداخت و بالاخره من شروع کردم.

     تکیه ی من روی دو مطلب بود؛ (یک، ایمان و اعتقاد ـ دو، صداقت و یکرنگی) خانم هم سومی را اضافه کردند: (گذشت و محبت!) بعد در باره ی همین ها و مسائل دیگر صحبت کردیم و دیدیم، در بیشتر موارد همفکر و هم نظریم و بعد به جمع بزرگترها پیوستیم.

***

     روشن است که هر کسی برای خودش معیارهایی دارد و بر اساس آن معیارها انتخابش را انجام می دهد. بنا بر گفته ی بزرگان، نکته ی مهم ـ پس از نزدیک بودن خانواده ها از نظر شَأن و منزلت اجتماعی و هماهنگی پسر و دختر از نظر فکری ـ آن است که مثلا از ده معیار که برای انتخاب طرف مقابل در ذهن دارند، باید روی مهم ترین معیارها اصرار کنند و انتظار نداشته باشند که فرد مورد نظر تمام معیارهای دهگانه ی ایشان را دارا باشد. این احتمال بسیار کم است و باید برای هشت یا نُه معیار هم سال ها به انتظار نشست!

     برای دوستان متاهل آرزوی زندگی بادوام و باقوام دارم و برای دوستان مجرد هم آرزوی یافتن فردی که بیشترین معیارهایشان را دارا باشد. راستی معیارهای اساسی شما چیست؟


۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۷ ، ۱۴:۰۹
سعید بیگی

     چند روز پیش از مسیری می گذشتیم که به چراغ قرمز برخوردیم و منتظر شدیم تا چراغ سبز شود. مثل خیلی از نقاط شهر مردان، زنان و کودکانی بین ماشین ها مشغول رفت و آمد و خرید و فروش یا پاک کردن شیشه ی ماشین ها بودند.



     در همان حال آقایی اسفند به دست، در حال گذر از کنار ماشین ما بود و درست همان لحظه خانم بنده مشغول جستجوی کیف شان بودند. آن آقا مدتی منتظر ماند و فکر می کرد، ما در جستجوی پول هستیم تا به ایشان بدهیم. البته پول در کارت بانک بود و ما اصلا پول نقد همراه نداشتیم.

     در همین لحظه چراغ سبز شد و ما مجبور شدیم برویم و در ادامه ی مسیر هم امکان ایستادن نبود. تنها کاری که از مَنِ درمانده برآمد، این بود که شیشه را بدهم پایین و از آن آقای اسفندی عذرخواهی کنم.



     بعد از گذشتن از چراغ تا رسیدن به منزل با خانم بحث کردیم که چرا در آن لحظه باید کیفتان را جستجو کنید و آن سوء تفاهم برای آن آقا پیش بیاید؟!

     گاهی اوقات کار ساده ای را از روی عادت انجام می دهیم و ابدا به دور و بر و اطرافیان خود توجه نداریم که این حرکت یا رفتار ساده ی ما، چه اثر مثبت یا منفی بر آن ها خواهد گذاشت!

     خوب است بیشتر مراقب اطراف خود باشیم و در کارهایمان نیز ـ هر چند ساده و بی اهمیت به نظر برسند ـ بیش از پیش دقت کنیم تا ناخواسته باعث ناراحتی و دلگیری کسی نشویم.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۷ ، ۱۴:۴۶
سعید بیگی

     مدتی پیش در جایی خواندم که در گذشته بانوان ایرانی « مهربانو » یعنی بانوی مهر نامیده می شدند و مردان ایرانی « مهربان » یعنی نگاهبان مهر خطاب می شدند. این نهایت خوش سلیقگی و دقت نظر و توجه به معنا و مفهوم واژه های « مرد » و « زن » یا « پدر » و « مادر » در خانواده ی ایرانی بوده است، حال این روایت درست بوده یا نه چندان اهمیت ندارد!

     یکی از بستگان ما همسرشان را در جمع اطرافیان همواره « خانم » خطاب می کنند و این مسئله در بین بستگان دو طرف و حتی همسایگان بازخوردی بسیار عالی داشته است و خانم ها از همسرانشان خواسته اند که به جای کلمات دیگر یا نام آن ها، حداقل در بین اطرافیان و مردم از این واژه ی « خانم » برای صدا زدن آن ها استفاده کنند.

     ما نیز از این پس می کوشیم، از واژه های فارسی و ایرانی استفاده کنیم و زبان شیرین فارسی را پاس بداریم. « مهربانوان » و « مهربانان » ایرانی شاد، پیروز و پاینده باشید.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۳۸
سعید بیگی