مِهروَرزی با همه آیینِ ماست!

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دختر» ثبت شده است



     ـ « آهای!... باشُمام!... بله! شما که اون پشت قایم شدی و فکر می کنی، کسی نمی بینتت! دالللی...! ببین گوشه های دامن زرزریت از پشت درخت دیده می شه. چه دامن قشنگی! این طرف هم دو تاگوشه ی طلایی رنگ روسریت تو نسیم بازی می کنه! پس سعی نکن خودت رو مخفی کنی، چون کاملا دیده می شی.



     آفرین که اومدی بیرون! علیک سلام خانم کوچولو...! خوبی؟ حالت چطوره؟ کلاس چندمی؟ عمو چرا ساکتی و حرف نمی زنی؟ چرا جوابم رو نمی دی؟ چی؟... نمی شنُفَم! شاید مامان و بابات گفتند که با غریبه ها حرف نزنی! آفرین که به حرفشون گوش می دی. ولی تو دیگه یه خانم شدی و می تونی از خودت محافظت کنی!



     بابا و مامان زیادی بدبین و نگرانند! من دارم می رم، پارکِ سرِ کوچه. اگه بخوای تو هم می تونی باهام بیایی. اون جا سر و صدای بچه ها گوش همه رو برده. شاید بابا و مامان نتونند و وقت نداشته باشند که تو رو ببرند پارک! اما من که وقت دارم و می تونم. بیا دستتو بده عمو با هم بریم...! »


***


     ..... و بدین ترتیب یک موجود شیطان صفت، بی رحم و ناجوانمرد، دخترک بیچاره را به گوشه ای از پارک برد و گوشواره ها و النگوی کوچکش را به زور از دست و گردنش کشید و او را زخمی، نیمه جان، ترسان و مضطرب در گوشه ی خلوت پارک رها کرد...!



     چند پیرمرد و چند عابر زن به کمکش آمدند و او را به دفتر پارک بردند و کمی آب به او دادند. ناگهان زنی مضطرب و هراسان به طرف پارک آمد و سراغ دخترکش را گرفت. او را به طرف دفتر پارک راهنمایی کردند. مادر دخترش را در آغوش گرفت و از حال رفت. دخترک که بیشتر ترسیده بود، جیغ می زد و از مردم می خواست که به مادرش کمک کنند و نگذارند بمیرد! او فکر می کرد مادرش دارد می میرد...!



     خانم ها او را به هوش آوردند و به درمانگاه رساندند. خدا به مادر و فرزند رحم کرده بود! اما شاید دفعه ی بعد آن موجود شیطان صفت پلیدتر باشد و فرصت کافی داشته باشد، برای نیات پلیدتر و شوم تر خود...! پدران و مادران باید بیشتر مراقب بچه ها، این دسته گل های زندگی باشند. خدا خودش به بچه های بی پناه کمک کند!


۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۴۹
سعید بیگی

     سر جاده آبادی که رسیدیم، گفتم مینی بوس نگه داشت و پیاده شدم. شاگرد راننده از بالای باربند چمدونم رو داد پایین. بعد مینی بوس ناله کنان راه سربالایی دامنه ی کوه رو گرفت و رفت. من هم بلافاصله چمدون به دست راه افتادم طرف آبادی.

     چمدون سنگین بود و خدا خدا می کردم، یکی برسه و کمکم کنه. یک دفعه صدای یک موتوری از پشت سرم اومد. برگشتم و نگاه کردم. یکی از اهالی بود که نگه داشت و من رو هم سوار کرد و به آبادی رسوند. توی اون چند دقیقه خبرهای مهم رو گرفتم و به طرف خونه ی پدری رفتم.

     وقتی رسیدم و در زدم، صدای مادربزرگ ـ که ما ننجون صداش می کردیم ـ از کُنج اِیوون شنیده شد که داد می زد: یکی اون در رو باز کنه، دارن در می زنند. طولی نکشید که در باز شد و من اول از همه خواهر کوچکم رو دیدم. باورم نمی شد. ماشاءالله چقدر بزرگ شده بود.

     رفتیم تو و خواهرم با فریاد، خبر اومدن من رو اعلام کرد. یک دفعه همه ریختند، توی حیاط و ولوله ای به پا شد که بیا و ببین! بعد رفتیم توی اِیوون کنار ننجون نشستیم و نفسی تازه کردیم و بعد از خوردن شربت و چایی، احوالپرسی شروع شد و من از تموم شدن درسم گفتم و این که کارم رو از محل خودمون شروع می کنم.

     توی این سه چهار سالی که من نبودم، خیلی چیزها تغییر کرده بود. اما آدم ها کمتر تغییر کرده بودند و تنها یه چین روی صورت بزرگترها و چند چین روی دامن دخترها و شلوار پسرها زیاد شده بود. بعد با برادر بزرگم به سر زمین کشاورزی و باغ و مزرعه رفتیم.

     اوضاع زمین بد نبود، اما کمبود آب شادابی رو از کشت و کار و مزرعه گرفته بود. اهالی آب رو از ده بالا می خریدند و با زحمت به آبادی می آوردند و حتی نیمی از اون هم به مزرعه نمی رسید.

     بیشتر اهالی می گفتند، با یک چاه عمیق مشکل حل می شه و تصمیم داشتند، از اداره ی جهاد کشاورزی درخواست حفر چاه بکنند. بعد ازظهر با برادرم گشتی توی روستا و باغ های اطراف زدیم و بعد به سر قنات آبادی رفتیم. چند تا سنگ انداختیم، اما چاه ِ نزدیک ِ چشم ِ قنات، خشک بود.

***



۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۵۸
سعید بیگی


     یادم هست، وقتی برای خواستگاری به منزل پدرخانمم رفتیم؛ بعد از صحبت های مهم بزرگترها نوبت رسید، به صحبت های من و خانم! چون دو اتاق داشتند که با یک در چوبی از هم جدا می شد، درها باز شده بود و آقایان در اتاق جلویی و خانم ها در اتاق پشتی نشسته بودند.

     بنابراین تنها جایی که برای صحبت باقی می ماند، آشپزخانه بود. ما رفتیم و آن جا نشستیم و چهار پنج دقیقه به در و دیوار و بعد به هم نگاه کردیم. اما از هیچ کداممان صدایی در نیامد. بزرگترها به مسائل سیاسی و اجتماعی رسیده بودند که من شروع کردم و از خانم خواستم، اگر مطلبی دارند بگویند. ایشان با تعارف، دوباره توپ را به زمین من انداخت و بالاخره من شروع کردم.

     تکیه ی من روی دو مطلب بود؛ (یک، ایمان و اعتقاد ـ دو، صداقت و یکرنگی) خانم هم سومی را اضافه کردند: (گذشت و محبت!) بعد در باره ی همین ها و مسائل دیگر صحبت کردیم و دیدیم، در بیشتر موارد همفکر و هم نظریم و بعد به جمع بزرگترها پیوستیم.

***

     روشن است که هر کسی برای خودش معیارهایی دارد و بر اساس آن معیارها انتخابش را انجام می دهد. بنا بر گفته ی بزرگان، نکته ی مهم ـ پس از نزدیک بودن خانواده ها از نظر شَأن و منزلت اجتماعی و هماهنگی پسر و دختر از نظر فکری ـ آن است که مثلا از ده معیار که برای انتخاب طرف مقابل در ذهن دارند، باید روی مهم ترین معیارها اصرار کنند و انتظار نداشته باشند که فرد مورد نظر تمام معیارهای دهگانه ی ایشان را دارا باشد. این احتمال بسیار کم است و باید برای هشت یا نُه معیار هم سال ها به انتظار نشست!

     برای دوستان متاهل آرزوی زندگی بادوام و باقوام دارم و برای دوستان مجرد هم آرزوی یافتن فردی که بیشترین معیارهایشان را دارا باشد. راستی معیارهای اساسی شما چیست؟


۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۷ ، ۱۴:۰۹
سعید بیگی


     وقتی یک نوزاد در بیمارستان به دنیا می آید، همه شادی می کنند و به پدر، مادر و دیگر بستگان نزدیک تبریک می گویند و آرزو می کنند، که قدمش مبارک باشد و زیر سایه ی پدر و مادر، بزرگ شود و در آینده فردی مفید برای اجتماع باشد و خوشبخت شود! این بخش برای همه یکسان است.



     نوزاد پسر است. رفتارهایی که از یک پسر انتظار می رود، به او آموزش داده می شود تا شخصیتی مردانه پیدا کند و در این مسیر از شخصیتِ مردانِ زیادی مردِ فامیل (در فامیل پدری: پدر، پدربزرگ، عمو و ... و در فامیل مادری: پدربزرگ، دایی و ...) الگوبرداری می شود.

     در این میان، بیش از همه پدر و مادر می کوشند؛ ویژگی هایی از مردان فامیل که به نظرشان برای یک مرد لازم و ضروری است، در وجود او تثبیت و نهادینه کنند و بعدها به این تربیت عالی(!) خودساخته و خودپرداخته ببالند و افتخار کنند!



     نوزاد دختر است. رفتارهایی که از یک دختر انتظار می رود، به او آموزش داده می شود تا شخصیتی زنانه پیدا کند و در این مسیر از شخصیتِ زنانِ زیادی زنِ فامیل (در فامیل پدری: مادربزرگ، عمه و ... و در فامیل مادری: مادر، مادربزرگ، خاله و ...) الگوبرداری می شود.

     در این میان، بیش از همه پدر و مادر می کوشند؛ ویژگی هایی از زنان فامیل که به نظرشان برای یک زن لازم و ضروری است، در وجود او تثبیت و نهادینه کنند و بعدها به این تربیت عالی(!) خودساخته و خودپرداخته ببالند و افتخار کنند!



     حال اگر رفتاری ناشایست در فرزند خود مشاهده کردند، هر یک تقصیر را به گردن طرف مقابل و نقاط منفی الگوهای ایشان می اندازد و به هیچ روی قبول مسئولیت نمی کنند و به اتهام زدن بسنده می کنند که ساده تر و کم هزینه تر است!

 

* به نظر شما مرد یا زنی که شخصیتش مخلوطی از این سلیقه های متفاوت و گاه نامتناسب باشد، آیا در زندگی به مشکل بر نمی خورَد و در برخورد با دیگران دچار تعارض، سردرگمی و سرگردانی نخواهد شد؟

     پر واضح است که پدر و مادر از شخصیت مرد یا زن مورد نظر و علاقه ی خود، نکات مثبت را گلچین نمی کنند؛ بلکه تمام ویژگی های فرد مورد علاقه درست و کامل است(!) و باید در شخصیت فرزند دلبندشان متجلی گردد تا خوشبخت شود!

     حال ببینید فرزند بیچاره با چه مسائل و مشکلاتی دست به گریبان است و چگونه باید خود را از این همه قواعد دست و پاگیر رها کند، به شکلی که بزرگترها نیز از دستش آزرده و ناراحت نشوند و این فرار از دردسر را عصیان و سرکشی قلمداد نکنند!



** آیا پدر و مادر در این مسیر پر پیچ و خمِ تربیت فرزند، با یک کارشناسِ توانمند، باسواد و خوشنام در حوزه ی تربیت ایرانی و اسلامی مشورت کرده اند و از نظرات او به اندازه ی برادر، خواهر یا یکی از اعضای خانواده ی خود، بهره مند شده اند؟ یا در این امرِ مهم یک جزوه یا کتاب معتبر و ارزشمند را در حوزه ی تربیت ایرانی و اسلامی مطالعه کرده اند و بدان عمل نموده اند؟

*** روشن است که ورودیهای اطلاعاتی فرزندان ما، نخست خانواده و بستگان، دیگر همسایگان و اهالی محل، صدا و سیما، گروه های دوستی و همسالان، فضای عمومی جامعه و ... است و جایی در فرهنگ ما برای استفاده از منابع علمی و ارزشی برای تربیت فرزند دیده نشده است!



**** بر بزرگان علمی و مذهبی دلسوز و آشنا به مسائل روز جامعه و جهان است که گروهی از برترین اندیشمندان را گرد هم آورند و منشور و دستورالعملی ویراسته و پیراسته بر اساس آموزه های دینی و ملی مان فراهم آورند تا مورد استفاده ی خانواده ها قرار گیرد و سعادت دین و دنیای فرزندان این آب و خاک را رقم بزند.

***** و نیز بر ماست که تلاش کنیم، رفتارهای درست را پیشه ی خود سازیم و تنها به بیان شعارهای زیبا بسنده نکنیم، بلکه با عمل و رفتار مناسب به فرزندانمان کار و رفتار درست را بیاموزیم.



     در این صورت جامعه ی آینده ی ما، کمتر به مشکلات و مسائل رفتاری جامعه ی امروز گرفتار خواهد شد و نمونه و الگویی درخشان و ارجمند برای دیگر ملل عالم به شمار خواهیم آمد و این با شعار ممکن نمی شود و شعور، تلاش و عزمی نیرومند و پولادین می خواهد. باشد که چنین شود!


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۰۷
سعید بیگی

     وقتی در فضای مجازی پرسه می زنید، بسیاری از آقا پسرها و دختر خانم های محترم را زیارت کرده اید که عکس پدر و مادرشان را همراه جمله ای فلسفی یا عاشقانه به سبک ادبیات پشت کامیونی، بر سر در صفحه ی مجازی خود نوشته اند و بابت آن از بازدید کنندگان مالیات طلب می کنند!

     اما همین حضرات وقتی به منزل تشریف می برند، آن قدر پدر و مادر بیچاره را آزار و اذیت می کنند و به جانشان غُر می زنند که آن ها را از زندگی پشیمان می کنند. زیرا در کمال پر رویی، با وجود این که در خانه دست به سیاه و سفید نمی زنند؛ دایم مانند خانم تِناردیه(1) از والدین خود ایراد می گیرند و به آن ها تذکرات انضباطی می دهند!

     مگر پدر و مادر خدمتکاران ما هستند که این قدر از آنان توقع داریم و در عوض هیچ کار کوچکی هم انجام نمی دهیم؟ فراموش نکنیم، اگر یک روز پدر و مادر در کارهایمان کمک نکنند و شرایط برایمان مهیا نشود، سر و وضعمان به شکلی در می آید که همه ـ حتی بهترین دوستانمان ـ از ما فاصله می گیرند و به ما نزدیک نخواهند شد!

     کاش دست از این روشنفکر بازی ها و دانشمند نمایی ها برداریم و در عوض کمی دست این فرشتگان الهی را ـ پیش از ان که دیر شود ـ بگیریم!


----------

(1) خانم تِناردیه زن بدجنس ِ صاحب مهمانخانه ای بود که در داستان بینوایان ِ ویکتور هوگو؛ کوزت، دخترک بینوا را تا پای جان آزار می داد.


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۷ ، ۰۴:۳۷
سعید بیگی


     تنها بین بوته ها نشسته بود و حواسش به خودش نبود. مدام به این طرف و آن طرف نگاه می کرد. نسیم خنک صورتش را قلقلک می داد و تارهای موی سفید و بلندش را مثل شلاق به صورتش می زد. البته این ضربه ها درد نداشت اما حواسش را پرت می کرد.

     همیشه روزهای جمعه حالش این طور بد می شد. عصبی، کم حوصله و زود رنج! مادربزرگ اصلا از به انتظار نشستن خوشش نمی آمد و حوصله ی انتظار کشیدن نداشت. می ترسید نکند امروز هم بیهوده منتظر بماند.



     حدود پنج یا شش هفته منتظر نشسته بود تا پسر و دخترش به سراغش بیایند و او را با خود ببرند اما خبری از آنان نشده بود. آن روز هم از صبح زود بعد از خوردن صبحانه و داروهایش، میان باغچه ی کوچک آسایشگاه و بین بوته ها تنها تا یک ساعت بعد از ظهر چشم به راه مانده بود و وقتی از آمدن بچه ها نا امید شده بود، به اتاقش بر گشته بود و تا شب روی تختش گریه کرده بود.

     در این حال نه با کسی حرفی می زد و نه چیزی می خورد و تا صبح شنبه هیچ کس از او کلمه ای نمی شنید. امروز هم فقط حواسش به در ورودی آسایشگاه بود و چشم به راه بچه هایش بود که قرار بود، بیایند و او را همراه خودشان به منزل ببرند، اما هنوز خبری نبود. مادربزرگ چشمش به در خشک شده بود اما اثری از فرزندانش دیده نمی شد.


***


     مدت ها پیش از این، پسر و دخترش برای تحصیل به خارج از کشور رفتند و او هم تمام خانه و دارایی شان را فروخت و هزینه ی درس و تحصیلشان کرد و خودش هم که تنها مانده بود، به آسایشگاه سالمندان رفت.



     بچه ها هر چند روز یک بار با او تماس می گرفتند و برایش از درس و تحصیل و کارشان می گفتند و او هم با لذتی تمام نشدنی به حرف هایشان گوش می داد و نیرو می گرفت.

     حدود چهل روز پیش پسر و دخترش در تماس با آسایشگاه سالمندان، گفته بودند که پس از پایان تحصیلات، به زودی بر می گردند و هنگامی که جایی برای ماندن پیدا کردند، به سراغ مادرشان خواهند آمد و او را با خود خواهند برد.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۷ ، ۱۴:۰۷
سعید بیگی

     در دوران کودکی هر یک از ما دوستانی از پسران و دختران فامیل یا همسایگان داشتیم که همبازی مان بودند و روزهای زیادی را با هم سرگرم بودیم و هر وقت فرصتی می یافتیم، به بازی هایی از قبیل: فوتبال، قایم باشک، خاله بازی، عروسک بازی و ... می پرداختیم و در اصل تمرین زندگی می کردیم و برای خود الگویی از بین اطرافیان برگزیده بودیم و می کوشیدیم؛ حرکات، گفتار و رفتار او را دقیقا تقلید کنیم.

     در این میان گاهی با بعضی از بچه ها درگیر می شدیم و دعوا می کردیم و بعد خیلی زود همه چیز را فراموش می کردیم. در این دعواها هم ابدا پسر یا دختر بودن طرف برایمان مهم نبود (یعنی تفکر جنسیتی نداشتیم و تفاوتی بین پسر و دختر قائل نمی شدیم!) و هر کسی با ما تند رفتار می کرد یا به نظر ما بازی را خراب می کرد، هدف حملات گفتاری و فیزیکی ما قرار می گرفت.

     اما در بین این دوستان همبازی، بعضی از بچه ها بودند که بسیار با هم جور بودند و خیلی نسبت به هم گذشت نشان می دادند و گاهی نظر واقعی خود را اعلام نمی کردند تا دوستشان ناراحت نشود. این گذشت ها اگر بین دو پسر یا بین دو دختر بود، بینشان پیوندی برادرانه یا خواهرانه تا پایان عمر برقرار می کرد.

     اما اگر بین یک پسر با یک دختر این صمیمیت و گذشت دیده می شد، بسیاری از اوقات این محبت ها اگر از طرف اطرافیان با انتقاد مواجه نمی شد، تا سنین بزرگسالی رابطه ای پاک بر اساس مهر و محبت را شکل می داد که اگر در جوانی دو طرف مایل بودند، به زندگی مشترک عاشقانه ای بی نظیر و مثال زدنی تبدیل می شد.

     نمونه ی عالی آن، داستان عشق لیلی و مجنون است که در بسیاری از خانواده ها بین پدران، مادران، پدربزرگ ها و مادربزرگ های مان می توان همان روابط گرم و عاشقانه را جستجو کرد و یافت. زندگی تان همراه عشق های پاک، اصیل و واقعی پایدار باد!


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۷ ، ۲۲:۱۶
سعید بیگی


     حریم به محدوده ای گفته می شود که بدون اجازه و هماهنگی صاحبش نمی توان و نباید به آن نزدیک و یا وارد شد. اگر به رعایت حریم خود از سوی دیگران علاقه مندیم، طبعا باید حریم دیگران را محترم بشماریم تا حرمت حریممان محفوظ بماند.


« چو بد کردی مشو ایمن ز آفات          که واجب شد طبیعت را مکافات! »


     اما گاهی اوقات عملی از فردی سر می زند که به افراد زیادی و گاه همه ی افراد جامعه آسیب می رساند و در این گونه موارد باید حرمت آن فرد شکسته شود و کار و عمل نابهنجارش به آگاهی و اطلاع عموم مردم برسد و همه از شر او و امثال او در امان باشند.

     اما در همین صورت اخیر نیز، نباید جزئیات کارهای زشت و اعمال شیطانی آن افراد خطاکار ـ به جز کارشناسان و متولیان امر ـ در بین مردم تشریح شود؛ زیرا آفاتش بیش از فایده هایش خواهد بود.

     در روزگار ما و عصر انفجار اطلاعات که هر کودک و نوجوانی به سادگی به شبکه های اجتماعی و انواع سایت ها دسترسی دارد، شرح جزئیات ماجرا،  نه تنها مفید نخواهد بود، بلکه فرزندان و خانواده های آنان را نگرانتر خواهد کرد و آرامش روحی و روانی جامعه را بر هم خواهد زد.

     زیرا از سویی به بیماران روانی و هنجار گریز، روش های جدیدی را برای آزار دیگران خواهد آموخت و از سویی دیگر زشتی و قُبح این کار را از بین خواهد بُرد و با ایجاد ترس، دلهره و نگرانی توان انجام کارهای روزمره را از فرزندانمان خواهد گرفت و به آنان آسیب های فراوان خواهد زد.

     روشن است که هیچ فرد عاقل و منطقی با مجازات خطاکار و رسوا شدنش مخالف نیست و مجازات مُجرمان، در جامعه امید و نشاط را می افزاید و به آرامش و امنیت روحی و روانی جامعه کمک شایانی خواهد نمود. اما شرح کامل واقعه و تهیه ی فیلم، عکس و خبر و پخش کردن در میان مردم کاری منطقی، درست و عاقلانه نخواهد بود.

     در بسیاری از نقاط دنیا تماسی هر چند ساده اگر باعث رنجش کودک و نوجوان ـ پسر یا دختر ـ شود، به شدت پیگیری می شود و تا مجازات مُجرم پیش می رود. اما در کشور ما حتی در این حوادث دردناک، بزرگترها پیش قدم می شوند و از خانواده ی قربانی با تطمیع یا تهدید و یا ... رضایت می گیرند و یک عمر درد و رنج را برای فرد آسیب دیده به ارمغان می آورند و به این شکل، ناخواسته به متجاوز اجازه ی تکرار این کار زشت را در سراسر عمر می دهند!

     ما نیز باید در خانه به کودکانمان بیاموزیم که هر یک از اطرافیان و یا دیگر افراد جامعه نگاه نامناسب و تجاوزگرانه به آنان داشتند، به سرعت فریاد بزنند و بلافاصله خانواده و افراد دلسوز را در جریان قرار دهند و خانواده نیز تا مجازات فرد خطاکار دست از حمایت فرد آسیب دیده برندارند. شوربختانه در این موارد تصور بسیاری بر این است که فرد آسیب دیده مقصر واقعی بوده و فرد تجاوزگر ابدا مورد کمترین سرزنش ها قرار نمی گیرد!


*****


و اما کلام آخر؛
     آیا هنگام آن نرسیده است که نمایندگان ملت در قوه مقننه؛ با همکاری کارشناسان و متولیان امر، قوانین بازمانده از روزگاران گذشته را بازنگری کنند و برای متجاوزین به ناموس جامعه (اعم از مرد و زن و کودک و نوجوان) مجازات هایی متناسب در نظر بگیرند و به شکل قوانین محکم و انسانی مدون نمایند؛ تا با مجازات سنگین این دسته از مُجرمان، کمتر شاهد چنین اتفاقات ناراحت کننده و وحشتناک باشیم؟!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۴۱
سعید بیگی