مِهروَرزی با همه آیینِ ماست!

۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پسر» ثبت شده است


     یکی از بستگان ما روانشاد « سرهنگ مصطفی عباسی » هنگامی که پسرش عازم خارج از کشور بوده، این شعر را سروده و به او می دهد تا به عنوان یادگار با خود ببرد و سفارش می کند که: « این شعر همیشه جلوی چشمت باشد تا وقتی از خانه و خانواده دور هستی، آنان را به یاد داشته باشی و زیاد احساس دلتنگی نکنی! » و پسر هم بنا بر سفارش پدر این پندنامه را تا امروز به یادگار نگاه داشته است.

     زنده یاد عباسی، اهل مطالعه بوده و کتابخوانی اندیشمند به شمار می رفتند و علاقه ی ویژه ای به حکیم فرزانه ی توس « ابوالقاسم فردوسی » و شاهکار ارزشمندشان « شاهنامه » داشتند و پندنامه ی مزبور را نیز بر همان وزن ابیات شاهنامه سروده اند. ایشان چند سال پیش که میهمان ما بودند، این شعر را با خط خود نوشتند و به ما هدیه کردند و بنده اجازه ی نشر آن را نیز از ایشان گرفتم. روحشان شاد و یادشان گرامی باد.




۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۲۳ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۰۰
سعید بیگی

     سر جاده آبادی که رسیدیم، گفتم مینی بوس نگه داشت و پیاده شدم. شاگرد راننده از بالای باربند چمدونم رو داد پایین. بعد مینی بوس ناله کنان راه سربالایی دامنه ی کوه رو گرفت و رفت. من هم بلافاصله چمدون به دست راه افتادم طرف آبادی.

     چمدون سنگین بود و خدا خدا می کردم، یکی برسه و کمکم کنه. یک دفعه صدای یک موتوری از پشت سرم اومد. برگشتم و نگاه کردم. یکی از اهالی بود که نگه داشت و من رو هم سوار کرد و به آبادی رسوند. توی اون چند دقیقه خبرهای مهم رو گرفتم و به طرف خونه ی پدری رفتم.

     وقتی رسیدم و در زدم، صدای مادربزرگ ـ که ما ننجون صداش می کردیم ـ از کُنج اِیوون شنیده شد که داد می زد: یکی اون در رو باز کنه، دارن در می زنند. طولی نکشید که در باز شد و من اول از همه خواهر کوچکم رو دیدم. باورم نمی شد. ماشاءالله چقدر بزرگ شده بود.

     رفتیم تو و خواهرم با فریاد، خبر اومدن من رو اعلام کرد. یک دفعه همه ریختند، توی حیاط و ولوله ای به پا شد که بیا و ببین! بعد رفتیم توی اِیوون کنار ننجون نشستیم و نفسی تازه کردیم و بعد از خوردن شربت و چایی، احوالپرسی شروع شد و من از تموم شدن درسم گفتم و این که کارم رو از محل خودمون شروع می کنم.

     توی این سه چهار سالی که من نبودم، خیلی چیزها تغییر کرده بود. اما آدم ها کمتر تغییر کرده بودند و تنها یه چین روی صورت بزرگترها و چند چین روی دامن دخترها و شلوار پسرها زیاد شده بود. بعد با برادر بزرگم به سر زمین کشاورزی و باغ و مزرعه رفتیم.

     اوضاع زمین بد نبود، اما کمبود آب شادابی رو از کشت و کار و مزرعه گرفته بود. اهالی آب رو از ده بالا می خریدند و با زحمت به آبادی می آوردند و حتی نیمی از اون هم به مزرعه نمی رسید.

     بیشتر اهالی می گفتند، با یک چاه عمیق مشکل حل می شه و تصمیم داشتند، از اداره ی جهاد کشاورزی درخواست حفر چاه بکنند. بعد ازظهر با برادرم گشتی توی روستا و باغ های اطراف زدیم و بعد به سر قنات آبادی رفتیم. چند تا سنگ انداختیم، اما چاه ِ نزدیک ِ چشم ِ قنات، خشک بود.

***



۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۵۸
سعید بیگی

     چند روز پیش که برای نماز جماعت به مسجد رفته بودیم، به یکی از دوستان سلام دادم و متوجه شدم، ایشان به سردی پاسخم را دادند. از همان لحظه با خودم فکر کردم، چرا باید اینطور با من برخورد کنند؟ با این که من سنم بیشتر از ایشان است؛ نه تنها سلام ندادند، بلکه پاسخ مرا هم به سختی دادند.

     به هر روی دلیل این رفتار را نفهمیدم تا این که به خانه آمدم. وقتی ماجرای مسجد را تعریف کردم، پسرم گفت در آن چند روزی که شما مسافرت بودید، ما از مغازه ی ایشان مقداری جنس نسیه آوردیم و احیانا ایشان به خاطر این مسئله ناراحت شده اند.

     به هر صورت ما آن بدهی ناچیز (8500 تومانی) را پرداخت کردیم و من از بچه ها خواستم که دیگر از ایشان خرید نکنند. خانواده ی ما به طور متوسط ماهانه حدود (300000 تومان) از این آقا خرید می کرد و تماما هم نقد بود. اما این آقای محترم بابت مبلغی ناچیز به همکاران مغازه دارش گفته بود، ما بدحسابیم و به ما جنس نفروشند!

     همکارانش به او گفته بودند که تو اشتباه می کنی، اما او نپذیرفته بود. من حق را به ایشان می دهم، اما از دست خودم ناراحتم که چرا باید طرفم را نشناسم. دیروز که برای نماز به مسجد می رفتیم، ایشان نزدیک آمدند و بعد از سلام گرم و احوالپرسی از ما خواستند که باز هم برای خرید به مغازه ایشان برویم!

     وقتی ما این طور به مردم ـ آن هم کسی که مشتری دائمی ماست و هر ماه چقدر به ما سود می رساند ـ سخت می گیریم، چطور انتظار داریم خداوند بر ما آسان بگیرد؟ کاش کمی بیشتر مراقب گفتار و رفتارمان باشیم!!


۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۵۹
سعید بیگی


     یادم هست، وقتی برای خواستگاری به منزل پدرخانمم رفتیم؛ بعد از صحبت های مهم بزرگترها نوبت رسید، به صحبت های من و خانم! چون دو اتاق داشتند که با یک در چوبی از هم جدا می شد، درها باز شده بود و آقایان در اتاق جلویی و خانم ها در اتاق پشتی نشسته بودند.

     بنابراین تنها جایی که برای صحبت باقی می ماند، آشپزخانه بود. ما رفتیم و آن جا نشستیم و چهار پنج دقیقه به در و دیوار و بعد به هم نگاه کردیم. اما از هیچ کداممان صدایی در نیامد. بزرگترها به مسائل سیاسی و اجتماعی رسیده بودند که من شروع کردم و از خانم خواستم، اگر مطلبی دارند بگویند. ایشان با تعارف، دوباره توپ را به زمین من انداخت و بالاخره من شروع کردم.

     تکیه ی من روی دو مطلب بود؛ (یک، ایمان و اعتقاد ـ دو، صداقت و یکرنگی) خانم هم سومی را اضافه کردند: (گذشت و محبت!) بعد در باره ی همین ها و مسائل دیگر صحبت کردیم و دیدیم، در بیشتر موارد همفکر و هم نظریم و بعد به جمع بزرگترها پیوستیم.

***

     روشن است که هر کسی برای خودش معیارهایی دارد و بر اساس آن معیارها انتخابش را انجام می دهد. بنا بر گفته ی بزرگان، نکته ی مهم ـ پس از نزدیک بودن خانواده ها از نظر شَأن و منزلت اجتماعی و هماهنگی پسر و دختر از نظر فکری ـ آن است که مثلا از ده معیار که برای انتخاب طرف مقابل در ذهن دارند، باید روی مهم ترین معیارها اصرار کنند و انتظار نداشته باشند که فرد مورد نظر تمام معیارهای دهگانه ی ایشان را دارا باشد. این احتمال بسیار کم است و باید برای هشت یا نُه معیار هم سال ها به انتظار نشست!

     برای دوستان متاهل آرزوی زندگی بادوام و باقوام دارم و برای دوستان مجرد هم آرزوی یافتن فردی که بیشترین معیارهایشان را دارا باشد. راستی معیارهای اساسی شما چیست؟


۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۷ ، ۱۴:۰۹
سعید بیگی


     وقتی یک نوزاد در بیمارستان به دنیا می آید، همه شادی می کنند و به پدر، مادر و دیگر بستگان نزدیک تبریک می گویند و آرزو می کنند، که قدمش مبارک باشد و زیر سایه ی پدر و مادر، بزرگ شود و در آینده فردی مفید برای اجتماع باشد و خوشبخت شود! این بخش برای همه یکسان است.



     نوزاد پسر است. رفتارهایی که از یک پسر انتظار می رود، به او آموزش داده می شود تا شخصیتی مردانه پیدا کند و در این مسیر از شخصیتِ مردانِ زیادی مردِ فامیل (در فامیل پدری: پدر، پدربزرگ، عمو و ... و در فامیل مادری: پدربزرگ، دایی و ...) الگوبرداری می شود.

     در این میان، بیش از همه پدر و مادر می کوشند؛ ویژگی هایی از مردان فامیل که به نظرشان برای یک مرد لازم و ضروری است، در وجود او تثبیت و نهادینه کنند و بعدها به این تربیت عالی(!) خودساخته و خودپرداخته ببالند و افتخار کنند!



     نوزاد دختر است. رفتارهایی که از یک دختر انتظار می رود، به او آموزش داده می شود تا شخصیتی زنانه پیدا کند و در این مسیر از شخصیتِ زنانِ زیادی زنِ فامیل (در فامیل پدری: مادربزرگ، عمه و ... و در فامیل مادری: مادر، مادربزرگ، خاله و ...) الگوبرداری می شود.

     در این میان، بیش از همه پدر و مادر می کوشند؛ ویژگی هایی از زنان فامیل که به نظرشان برای یک زن لازم و ضروری است، در وجود او تثبیت و نهادینه کنند و بعدها به این تربیت عالی(!) خودساخته و خودپرداخته ببالند و افتخار کنند!



     حال اگر رفتاری ناشایست در فرزند خود مشاهده کردند، هر یک تقصیر را به گردن طرف مقابل و نقاط منفی الگوهای ایشان می اندازد و به هیچ روی قبول مسئولیت نمی کنند و به اتهام زدن بسنده می کنند که ساده تر و کم هزینه تر است!

 

* به نظر شما مرد یا زنی که شخصیتش مخلوطی از این سلیقه های متفاوت و گاه نامتناسب باشد، آیا در زندگی به مشکل بر نمی خورَد و در برخورد با دیگران دچار تعارض، سردرگمی و سرگردانی نخواهد شد؟

     پر واضح است که پدر و مادر از شخصیت مرد یا زن مورد نظر و علاقه ی خود، نکات مثبت را گلچین نمی کنند؛ بلکه تمام ویژگی های فرد مورد علاقه درست و کامل است(!) و باید در شخصیت فرزند دلبندشان متجلی گردد تا خوشبخت شود!

     حال ببینید فرزند بیچاره با چه مسائل و مشکلاتی دست به گریبان است و چگونه باید خود را از این همه قواعد دست و پاگیر رها کند، به شکلی که بزرگترها نیز از دستش آزرده و ناراحت نشوند و این فرار از دردسر را عصیان و سرکشی قلمداد نکنند!



** آیا پدر و مادر در این مسیر پر پیچ و خمِ تربیت فرزند، با یک کارشناسِ توانمند، باسواد و خوشنام در حوزه ی تربیت ایرانی و اسلامی مشورت کرده اند و از نظرات او به اندازه ی برادر، خواهر یا یکی از اعضای خانواده ی خود، بهره مند شده اند؟ یا در این امرِ مهم یک جزوه یا کتاب معتبر و ارزشمند را در حوزه ی تربیت ایرانی و اسلامی مطالعه کرده اند و بدان عمل نموده اند؟

*** روشن است که ورودیهای اطلاعاتی فرزندان ما، نخست خانواده و بستگان، دیگر همسایگان و اهالی محل، صدا و سیما، گروه های دوستی و همسالان، فضای عمومی جامعه و ... است و جایی در فرهنگ ما برای استفاده از منابع علمی و ارزشی برای تربیت فرزند دیده نشده است!



**** بر بزرگان علمی و مذهبی دلسوز و آشنا به مسائل روز جامعه و جهان است که گروهی از برترین اندیشمندان را گرد هم آورند و منشور و دستورالعملی ویراسته و پیراسته بر اساس آموزه های دینی و ملی مان فراهم آورند تا مورد استفاده ی خانواده ها قرار گیرد و سعادت دین و دنیای فرزندان این آب و خاک را رقم بزند.

***** و نیز بر ماست که تلاش کنیم، رفتارهای درست را پیشه ی خود سازیم و تنها به بیان شعارهای زیبا بسنده نکنیم، بلکه با عمل و رفتار مناسب به فرزندانمان کار و رفتار درست را بیاموزیم.



     در این صورت جامعه ی آینده ی ما، کمتر به مشکلات و مسائل رفتاری جامعه ی امروز گرفتار خواهد شد و نمونه و الگویی درخشان و ارجمند برای دیگر ملل عالم به شمار خواهیم آمد و این با شعار ممکن نمی شود و شعور، تلاش و عزمی نیرومند و پولادین می خواهد. باشد که چنین شود!


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۰۷
سعید بیگی

     حدود یک سال پیش، پسر جوانی را که از همسایگان سابق مان بود، در خیابان دیدم. او را خوب می شناختم. در دبیرستان شاگردی ممتاز و درسش عالی بود. ورزش هم می کرد و حتی در یک رشته ی رزمی مقام کشوری داشت.

     بعد از سلام و احوالپرسی از درسش پرسیدم. گفت که درس را رها کرده و می خواهد به خدمت سربازی برود. تا سال سوم دبیرستان درس خوانده بود و بعد درس را رها کرده بود و حدود یک سالی هم اینجا و آنجا، به کارهای خدماتی مشغول شده بود و حالا بلاتکلیف و سرگردان بود.

     از ورزش که پرسیدم، گفت: « دلم خونه!... دست رو دلم نگذار!... توی مسابقات حقم رو خوردند و چون کسی پیگیر کارم نبود، بی خیال ورزش شدم. » ناگهان سیگاری از جیبش بیرون آورد و به من تعارف کرد. گفتم: « می دونی که من اهلش نیستم! » خودش سیگاری آتش زد و گوشه ی لبش گذاشت و دودِ خامِ کُشَنده را با حرص و وَلَعی تمام فرو داد و به دنبالش چند سُرفه ی خشک اَمانش را بُرید.

     وقتی دلیل این وضعیت نابسامانش را جویا شدم، گفت که پدر و مادرش به خاطر یک سری مسائل ساده و بی اهمیت، خَرِ شیطان را سوار شده و بدون توجه به سرنوشت او و تنها خواهر کوچکش، از هم جدا شده و طلاق گرفته اند. پدرش را می شناختم، مرد آرام و ساکتی بود.

     از او پرسیدم: « تو که جوان عاقلی هستی، چرا گرفتار سیگار شدی و ترک تحصیل کردی؟ » نگاهی از سَرِ درد به من کرد و گفت: « من با هر دویشان صحبت کردم و از آن ها خواستم، با هم کنار بیایند و آشیانه ی گرممان را از هم نپاشند! اما هر دوی آن ها فقط به فکر خودشان بودند و من و خواهرم، اصلا جایی در قلبشان نداشتیم!

     حالا تازه اول کار است. من می خواهم هر دوی آن ها را مجازات کنم. تا جایی پیش می روم که بیایند و التماس کنند و بگویند که اشتباه کرده اند! » نمی دانستم چه بگویم، تصمیم گرفتم بیشتر به او نزدیک شوم، شاید بتوانم کمکش کنم. بنابراین شماره اش را گرفتم.

     چند روز بعد با چند نفر از دوستان، می خواستیم به کوه برویم. او را هم خبر کردم و با وجود این که نمی خواست بیاید؛ وادارش کردم، همراهیمان کند. به دوستانم سپرده بودم، با او گرم بگیرند تا جذب گروهمان شود. خوشبختانه موفق شدیم، او را به جمعمان اضافه کنیم.

***

     امسال در امتحانات خرداد، سال چهارم (پیش دانشگاهی) را با نمرات نه چندان جالب، قبول شد و از امتحان کنکورش هم راضی بود. امیدوارم هیچ فرزندی ناچار به پند دادن به پدر و مادرش نشود! آمین!


۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۷ ، ۱۵:۴۹
سعید بیگی

     وقتی در فضای مجازی پرسه می زنید، بسیاری از آقا پسرها و دختر خانم های محترم را زیارت کرده اید که عکس پدر و مادرشان را همراه جمله ای فلسفی یا عاشقانه به سبک ادبیات پشت کامیونی، بر سر در صفحه ی مجازی خود نوشته اند و بابت آن از بازدید کنندگان مالیات طلب می کنند!

     اما همین حضرات وقتی به منزل تشریف می برند، آن قدر پدر و مادر بیچاره را آزار و اذیت می کنند و به جانشان غُر می زنند که آن ها را از زندگی پشیمان می کنند. زیرا در کمال پر رویی، با وجود این که در خانه دست به سیاه و سفید نمی زنند؛ دایم مانند خانم تِناردیه(1) از والدین خود ایراد می گیرند و به آن ها تذکرات انضباطی می دهند!

     مگر پدر و مادر خدمتکاران ما هستند که این قدر از آنان توقع داریم و در عوض هیچ کار کوچکی هم انجام نمی دهیم؟ فراموش نکنیم، اگر یک روز پدر و مادر در کارهایمان کمک نکنند و شرایط برایمان مهیا نشود، سر و وضعمان به شکلی در می آید که همه ـ حتی بهترین دوستانمان ـ از ما فاصله می گیرند و به ما نزدیک نخواهند شد!

     کاش دست از این روشنفکر بازی ها و دانشمند نمایی ها برداریم و در عوض کمی دست این فرشتگان الهی را ـ پیش از ان که دیر شود ـ بگیریم!


----------

(1) خانم تِناردیه زن بدجنس ِ صاحب مهمانخانه ای بود که در داستان بینوایان ِ ویکتور هوگو؛ کوزت، دخترک بینوا را تا پای جان آزار می داد.


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۷ ، ۰۴:۳۷
سعید بیگی


     تنها بین بوته ها نشسته بود و حواسش به خودش نبود. مدام به این طرف و آن طرف نگاه می کرد. نسیم خنک صورتش را قلقلک می داد و تارهای موی سفید و بلندش را مثل شلاق به صورتش می زد. البته این ضربه ها درد نداشت اما حواسش را پرت می کرد.

     همیشه روزهای جمعه حالش این طور بد می شد. عصبی، کم حوصله و زود رنج! مادربزرگ اصلا از به انتظار نشستن خوشش نمی آمد و حوصله ی انتظار کشیدن نداشت. می ترسید نکند امروز هم بیهوده منتظر بماند.



     حدود پنج یا شش هفته منتظر نشسته بود تا پسر و دخترش به سراغش بیایند و او را با خود ببرند اما خبری از آنان نشده بود. آن روز هم از صبح زود بعد از خوردن صبحانه و داروهایش، میان باغچه ی کوچک آسایشگاه و بین بوته ها تنها تا یک ساعت بعد از ظهر چشم به راه مانده بود و وقتی از آمدن بچه ها نا امید شده بود، به اتاقش بر گشته بود و تا شب روی تختش گریه کرده بود.

     در این حال نه با کسی حرفی می زد و نه چیزی می خورد و تا صبح شنبه هیچ کس از او کلمه ای نمی شنید. امروز هم فقط حواسش به در ورودی آسایشگاه بود و چشم به راه بچه هایش بود که قرار بود، بیایند و او را همراه خودشان به منزل ببرند، اما هنوز خبری نبود. مادربزرگ چشمش به در خشک شده بود اما اثری از فرزندانش دیده نمی شد.


***


     مدت ها پیش از این، پسر و دخترش برای تحصیل به خارج از کشور رفتند و او هم تمام خانه و دارایی شان را فروخت و هزینه ی درس و تحصیلشان کرد و خودش هم که تنها مانده بود، به آسایشگاه سالمندان رفت.



     بچه ها هر چند روز یک بار با او تماس می گرفتند و برایش از درس و تحصیل و کارشان می گفتند و او هم با لذتی تمام نشدنی به حرف هایشان گوش می داد و نیرو می گرفت.

     حدود چهل روز پیش پسر و دخترش در تماس با آسایشگاه سالمندان، گفته بودند که پس از پایان تحصیلات، به زودی بر می گردند و هنگامی که جایی برای ماندن پیدا کردند، به سراغ مادرشان خواهند آمد و او را با خود خواهند برد.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۷ ، ۱۴:۰۷
سعید بیگی

     در دوران کودکی هر یک از ما دوستانی از پسران و دختران فامیل یا همسایگان داشتیم که همبازی مان بودند و روزهای زیادی را با هم سرگرم بودیم و هر وقت فرصتی می یافتیم، به بازی هایی از قبیل: فوتبال، قایم باشک، خاله بازی، عروسک بازی و ... می پرداختیم و در اصل تمرین زندگی می کردیم و برای خود الگویی از بین اطرافیان برگزیده بودیم و می کوشیدیم؛ حرکات، گفتار و رفتار او را دقیقا تقلید کنیم.

     در این میان گاهی با بعضی از بچه ها درگیر می شدیم و دعوا می کردیم و بعد خیلی زود همه چیز را فراموش می کردیم. در این دعواها هم ابدا پسر یا دختر بودن طرف برایمان مهم نبود (یعنی تفکر جنسیتی نداشتیم و تفاوتی بین پسر و دختر قائل نمی شدیم!) و هر کسی با ما تند رفتار می کرد یا به نظر ما بازی را خراب می کرد، هدف حملات گفتاری و فیزیکی ما قرار می گرفت.

     اما در بین این دوستان همبازی، بعضی از بچه ها بودند که بسیار با هم جور بودند و خیلی نسبت به هم گذشت نشان می دادند و گاهی نظر واقعی خود را اعلام نمی کردند تا دوستشان ناراحت نشود. این گذشت ها اگر بین دو پسر یا بین دو دختر بود، بینشان پیوندی برادرانه یا خواهرانه تا پایان عمر برقرار می کرد.

     اما اگر بین یک پسر با یک دختر این صمیمیت و گذشت دیده می شد، بسیاری از اوقات این محبت ها اگر از طرف اطرافیان با انتقاد مواجه نمی شد، تا سنین بزرگسالی رابطه ای پاک بر اساس مهر و محبت را شکل می داد که اگر در جوانی دو طرف مایل بودند، به زندگی مشترک عاشقانه ای بی نظیر و مثال زدنی تبدیل می شد.

     نمونه ی عالی آن، داستان عشق لیلی و مجنون است که در بسیاری از خانواده ها بین پدران، مادران، پدربزرگ ها و مادربزرگ های مان می توان همان روابط گرم و عاشقانه را جستجو کرد و یافت. زندگی تان همراه عشق های پاک، اصیل و واقعی پایدار باد!


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۷ ، ۲۲:۱۶
سعید بیگی

     بزرگترین پسر که اسمش مسعود بود، مرتضی رو صدا زد و گفت: پاشو بیا سر کارت و تنبلی نکن. الان اگه آقا جبار بیاد و ببینه بیکار نشستید، همه تون رو اذیت می کنه. 

     مرتضی که حسابی خسته بود، اهمیت نداد و گفت: تو با اون هیکلت از جبار می ترسی؟ من اگه هیکل تو رو داشتم، به هیچکس باج نمی دادم. حیف ... ! 

     بچه های دیگه هم شروع کردند به سرزنش مسعود. مسعود از مرتضی لجش گرفته بود، اما می دونست که مرتضی راست می گه. بنابراین حرفی نزد و به کارش مشغول شد.

*****

     با صدای فریاد مسعود بچه ها از جا پریدند و از دور جبار رو دیدند که به طرف چهار راه می آمد. خیلی زود توی چهار راه و بین ماشین ها پخش شدند و به کار مشغول شدند. 

     جبار نزدیک تر شد و شروع کرد سرشون داد زدن و بهشون فحش دادن! اما اون ها سرشون به کارشون گرم بود و اعتنایی نکردند. شکم سیر و حمایت مرتضی، حسابی یاغی شون کرده بود و دوست نداشتند جوابی بهش بدند. 

     جبار رفت و سرجاش گوشه ی چهار راه به پست برق تکیه داد و منتظر شد تا بچه ها به طرفش بیاند. اما مثل این که امروز همه چیز عوض شده بود و هیچ چی سر جاش نبود.

*****

     بچه ها گرم کار سخت شون بودند که یک دفعه صدای فریاد مرتضی رو شنیدند. جبار داشت مرتضی رو کشون کشون به طرف پست برق می برد. چند دقیقه بعد تمام بچه ها جمع شدند و دور جبار و مرتضی رو گرفتند. 

     جبار سرشون داد کشید تا بترسند و بِرَند پی کارشون. اما هیچ کس از جاش تکون نخورد. جبار مرتضی رو رها کرد و یکی از بچه های کوچکتر رو گرفت و با چاقو تهدید کرد. 

     بچه ها هاج و واج نگاهش می کردند. یک دفعه چاقو از دست جبار افتاد رو زمین. همه با تعجب نگاه می کردند. مسعود چوبدستی رو انداخت اون طرف و رفت طرف چهار راه!

*****

     جبار در حالی که دستش رو با دستمال بسته بود دوید طرف پارک. یکی دو نفر از بچه ها دنبالش رفتند تا ببینند چکار می کنه. وقتی جبار وارد پارک شد، رفت پیش مامور بداخلاق و با اون مشغول صحبت شد. همه چیز روشن شد.

     مامور پارک ماجرای جشن رو لو داده بود و جبار اومده بود سراغ مرتضی. اما به کمک مسعود همه چیز به خیر و خوشی تموم شد. 

     یک ساعت بعد بچه ها دور هم جمع شدند و یک نقشه ی حسابی برای جبار و مامور بد اخلاق کشیدند و به طرف خونه راه افتادند. مَردان کوچک بچه ها رو به طرف خونه همراهی کردند. برگ های درختان سبزتر به نظر می رسیدند!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۱۸
سعید بیگی