مِهروَرزی با همه آیینِ ماست!

۱۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پسر» ثبت شده است

دخترا و پسرای گل و بلبل


     یه نکته رو همیشه یادتون باشه؛ مرد بنا به دلایلی اینطور و با این مشخصات و ویژگی ها آفریده شده تا یک پدر زحمتکش و دلسوز باشه و مثل یک ستون خیمه باشه تا همسر و فرزندانش به اون تکیه کنند و از زندگی شون لذت ببرند.


     و زن هم بنا به دلایلی اونطور و با اون مشخصات و ویژگی ها خلق شده تا یک همسر خوب برای شوهرش و یک مادر مهربان برای فرزندانش باشه تا خانواده با محبت های اون رنگ و لعاب بگیره.


     البته خانواده برای سرپا بودن و ادامه ی زندگی به هر دوی این ها با اختلاف نظرها و سلیقه هاشون نیاز داره و هیچ کدوم به سادگی نمی تونند، جای خالی دیگری رو پر کنند. از طرفی هر دوی این ها مساوی هستند و خداوند به هر کدام آن چه که لازم بوده در اختیار داشته باشه، داده.


     یادمون باشه این ها مساوی هستند، اما به هیچ وجه مشابه هم نیستند! نه در آفرینش و خلقت شون و نه در نیازهاشون! ان شاءالله آشیانه ی گرمتون همیشه سبز باشه و دلتون پر از امید و شادی! حق نگهدارتون!

 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۷ ، ۱۹:۵۳
سعید بیگی


پسرای گل؛


     هر پسری که بتونه پاکی و پاکدامنیش رو تا آخر عمر حفظ کنه، هیچ وقت در برابر دیگران شرمنده نمی شه! نباید به سادگی خودمون رو آلت دست افراد آلوده و ناپاک بکنیم و به هیچ قیمتی تن به هم بستری با هر آلوده ای ندیم!


     وقتی پاک و طاهر وارد زندگی مشترک با همسرمون بشیم، لذت هایی رو می بریم که توی هیچ جمع و در کنار هیچ آدم ناپاکی نخواهیم دید! به امید پاکدامنی و سلامتی شما. حق نگهدارتون!

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۲ ۰۹ آذر ۹۷ ، ۰۸:۰۷
سعید بیگی

پسرای عزیز؛

     شما هم سعی کنید، یک انسان بمونید و یک پسر باشید. یعنی دقیقا مطابق فطرتتون رفتار کنید و هیچ وقت از مرد بودنتون شرمنده نباشید! این فکر درستی نیست و گوینده ی این حرف قطعا دوست نیست!

 

     ارزش و اعتبار یک پسر هم به پسر بودن و مردانگیش هست. اگر قرار بود غیر از این باشه، خدا بهتر می تونست ما رو موجودی جز این که هستیم، خلق کنه. شاد و پیروز باشید. حق نگهدارتون!


۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۲ ۲۵ آبان ۹۷ ، ۱۹:۲۹
سعید بیگی

آی دخترا، آی پسرا؛

     شما به عنوان یک انسان حق انتخاب دارید و آزادید، هر طور که دوست دارید؛ زندگی کنید. اما دلسوزی های اطرافیانتون رو عمیق ببینید و در باره ش فکر کنید. مخصوصا پدر و مادر و خانواده!

 

     اگر هم نتونستید مطابق میلشون رفتار کنید، حرمتشون رو نشکنید و احترامشون رو داشته باشید؛ چون خودتون یه روزی پدر و مادر یا حداقل بزرگتر بقیه می شید.


     فقط یک نکته؛ توی زندگیتون طوری برنامه ریزی و رفتار کنید که بعدها پشیمون نشید و غصه ی عمر گذشته رو نخورید! شاد و پیروز و سربلند باشید. حق نگهدارتون!


۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۷ ، ۱۹:۴۸
سعید بیگی


آی دخترا؛ آی پسرا؛


     اگه دنبال محبت خالص و بی غل و غش می گردید، فقط تو دل دریایی پدر و مادرتون پیدا می شه و بس! جنسش هم از جنس محبت خداست! برید و امتحانش کنید. حرف نداره! 

     راستی؛ هیچ وقت از روی خستگی ها و بی حوصلگی های پدر و مادر، در باره محبت و علاقه شون به خودتون قضاوت نکنید. دلشون دریای عشقه که ویژه و مخصوص شماست! شنا تو دریای عشق ارزانی شما عزیزان! حق نگهدارتون!


۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۷ ، ۲۰:۵۸
سعید بیگی


آهای دخترا، پسرا؛


     یادتون باشه با هر کی مشکل پیدا کردید و رابطه تون رو به هم زدید، با خدا به هم نزنید! چون تنها کسی که توی تنهایی ـ وقتی همه وِلِتون کردن و رفتن ـ پیشتون می مونه و کمکتون می کنه، خداست! پس عشقتون ـ خدا ـ رو هیچ وقت ترک نکنید. با مرام ترین و با حال ترین رفیق خودشه! امتحان کنید. حق نگهدارتون!


۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۷ ، ۰۰:۱۶
سعید بیگی


     یکی از بستگان ما روانشاد « سرهنگ مصطفی عباسی » هنگامی که پسرش عازم خارج از کشور بوده، این شعر را سروده و به او می دهد تا به عنوان یادگار با خود ببرد و سفارش می کند که: « این شعر همیشه جلوی چشمت باشد تا وقتی از خانه و خانواده دور هستی، آنان را به یاد داشته باشی و زیاد احساس دلتنگی نکنی! » و پسر هم بنا بر سفارش پدر این پندنامه را تا امروز به یادگار نگاه داشته است.

     زنده یاد عباسی، اهل مطالعه بوده و کتابخوانی اندیشمند به شمار می رفتند و علاقه ی ویژه ای به حکیم فرزانه ی توس « ابوالقاسم فردوسی » و شاهکار ارزشمندشان « شاهنامه » داشتند و پندنامه ی مزبور را نیز بر همان وزن ابیات شاهنامه سروده اند. ایشان چند سال پیش که میهمان ما بودند، این شعر را با خط خود نوشتند و به ما هدیه کردند و بنده اجازه ی نشر آن را نیز از ایشان گرفتم. روحشان شاد و یادشان گرامی باد.




۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۲۳ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۰۰
سعید بیگی

     سر جاده آبادی که رسیدیم، گفتم مینی بوس نگه داشت و پیاده شدم. شاگرد راننده از بالای باربند چمدونم رو داد پایین. بعد مینی بوس ناله کنان راه سربالایی دامنه ی کوه رو گرفت و رفت. من هم بلافاصله چمدون به دست راه افتادم طرف آبادی.

     چمدون سنگین بود و خدا خدا می کردم، یکی برسه و کمکم کنه. یک دفعه صدای یک موتوری از پشت سرم اومد. برگشتم و نگاه کردم. یکی از اهالی بود که نگه داشت و من رو هم سوار کرد و به آبادی رسوند. توی اون چند دقیقه خبرهای مهم رو گرفتم و به طرف خونه ی پدری رفتم.

     وقتی رسیدم و در زدم، صدای مادربزرگ ـ که ما ننجون صداش می کردیم ـ از کُنج اِیوون شنیده شد که داد می زد: یکی اون در رو باز کنه، دارن در می زنند. طولی نکشید که در باز شد و من اول از همه خواهر کوچکم رو دیدم. باورم نمی شد. ماشاءالله چقدر بزرگ شده بود.

     رفتیم تو و خواهرم با فریاد، خبر اومدن من رو اعلام کرد. یک دفعه همه ریختند، توی حیاط و ولوله ای به پا شد که بیا و ببین! بعد رفتیم توی اِیوون کنار ننجون نشستیم و نفسی تازه کردیم و بعد از خوردن شربت و چایی، احوالپرسی شروع شد و من از تموم شدن درسم گفتم و این که کارم رو از محل خودمون شروع می کنم.

     توی این سه چهار سالی که من نبودم، خیلی چیزها تغییر کرده بود. اما آدم ها کمتر تغییر کرده بودند و تنها یه چین روی صورت بزرگترها و چند چین روی دامن دخترها و شلوار پسرها زیاد شده بود. بعد با برادر بزرگم به سر زمین کشاورزی و باغ و مزرعه رفتیم.

     اوضاع زمین بد نبود، اما کمبود آب شادابی رو از کشت و کار و مزرعه گرفته بود. اهالی آب رو از ده بالا می خریدند و با زحمت به آبادی می آوردند و حتی نیمی از اون هم به مزرعه نمی رسید.

     بیشتر اهالی می گفتند، با یک چاه عمیق مشکل حل می شه و تصمیم داشتند، از اداره ی جهاد کشاورزی درخواست حفر چاه بکنند. بعد ازظهر با برادرم گشتی توی روستا و باغ های اطراف زدیم و بعد به سر قنات آبادی رفتیم. چند تا سنگ انداختیم، اما چاه ِ نزدیک ِ چشم ِ قنات، خشک بود.

***



۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۵۸
سعید بیگی

     چند روز پیش که برای نماز جماعت به مسجد رفته بودیم، به یکی از دوستان سلام دادم و متوجه شدم، ایشان به سردی پاسخم را دادند. از همان لحظه با خودم فکر کردم، چرا باید اینطور با من برخورد کنند؟ با این که من سنم بیشتر از ایشان است؛ نه تنها سلام ندادند، بلکه پاسخ مرا هم به سختی دادند.

     به هر روی دلیل این رفتار را نفهمیدم تا این که به خانه آمدم. وقتی ماجرای مسجد را تعریف کردم، پسرم گفت در آن چند روزی که شما مسافرت بودید، ما از مغازه ی ایشان مقداری جنس نسیه آوردیم و احیانا ایشان به خاطر این مسئله ناراحت شده اند.

     به هر صورت ما آن بدهی ناچیز (8500 تومانی) را پرداخت کردیم و من از بچه ها خواستم که دیگر از ایشان خرید نکنند. خانواده ی ما به طور متوسط ماهانه حدود (300000 تومان) از این آقا خرید می کرد و تماما هم نقد بود. اما این آقای محترم بابت مبلغی ناچیز به همکاران مغازه دارش گفته بود، ما بدحسابیم و به ما جنس نفروشند!

     همکارانش به او گفته بودند که تو اشتباه می کنی، اما او نپذیرفته بود. من حق را به ایشان می دهم، اما از دست خودم ناراحتم که چرا باید طرفم را نشناسم. دیروز که برای نماز به مسجد می رفتیم، ایشان نزدیک آمدند و بعد از سلام گرم و احوالپرسی از ما خواستند که باز هم برای خرید به مغازه ایشان برویم!

     وقتی ما این طور به مردم ـ آن هم کسی که مشتری دائمی ماست و هر ماه چقدر به ما سود می رساند ـ سخت می گیریم، چطور انتظار داریم خداوند بر ما آسان بگیرد؟ کاش کمی بیشتر مراقب گفتار و رفتارمان باشیم!!


۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۵۹
سعید بیگی


     یادم هست، وقتی برای خواستگاری به منزل پدرخانمم رفتیم؛ بعد از صحبت های مهم بزرگترها نوبت رسید، به صحبت های من و خانم! چون دو اتاق داشتند که با یک در چوبی از هم جدا می شد، درها باز شده بود و آقایان در اتاق جلویی و خانم ها در اتاق پشتی نشسته بودند.

     بنابراین تنها جایی که برای صحبت باقی می ماند، آشپزخانه بود. ما رفتیم و آن جا نشستیم و چهار پنج دقیقه به در و دیوار و بعد به هم نگاه کردیم. اما از هیچ کداممان صدایی در نیامد. بزرگترها به مسائل سیاسی و اجتماعی رسیده بودند که من شروع کردم و از خانم خواستم، اگر مطلبی دارند بگویند. ایشان با تعارف، دوباره توپ را به زمین من انداخت و بالاخره من شروع کردم.

     تکیه ی من روی دو مطلب بود؛ (یک، ایمان و اعتقاد ـ دو، صداقت و یکرنگی) خانم هم سومی را اضافه کردند: (گذشت و محبت!) بعد در باره ی همین ها و مسائل دیگر صحبت کردیم و دیدیم، در بیشتر موارد همفکر و هم نظریم و بعد به جمع بزرگترها پیوستیم.

***

     روشن است که هر کسی برای خودش معیارهایی دارد و بر اساس آن معیارها انتخابش را انجام می دهد. بنا بر گفته ی بزرگان، نکته ی مهم ـ پس از نزدیک بودن خانواده ها از نظر شَأن و منزلت اجتماعی و هماهنگی پسر و دختر از نظر فکری ـ آن است که مثلا از ده معیار که برای انتخاب طرف مقابل در ذهن دارند، باید روی مهم ترین معیارها اصرار کنند و انتظار نداشته باشند که فرد مورد نظر تمام معیارهای دهگانه ی ایشان را دارا باشد. این احتمال بسیار کم است و باید برای هشت یا نُه معیار هم سال ها به انتظار نشست!

     برای دوستان متاهل آرزوی زندگی بادوام و باقوام دارم و برای دوستان مجرد هم آرزوی یافتن فردی که بیشترین معیارهایشان را دارا باشد. راستی معیارهای اساسی شما چیست؟


۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۷ ، ۱۴:۰۹
سعید بیگی