مِهروَرزی با همه آیینِ ماست!

۱۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آدم» ثبت شده است


     یادش به خیر دوران تحصیل دانشگاه دوستی داشتم، به اسم بهنام که هم رشته ی ما هم نبود اما به مناسبتی با هم آشنا شدیم و کم کم با هم گرم شدیم. یک روز یکی از هم کلاسی ها که توی خوابگاه ما بود، برخورد زشتی با من کرد و حاضران حق رو به من دادند و کار زشت اون رو بهش تذکر دادند.

     بعد رفتیم برای شام و بعد از شام لیوان هامون رو پر از چایی کردیم و با بهنام رفتیم داخل حیاط و گوشه ای نشستیم و من از ناراحتیم گفتم و اون هم کم کم با من همراهی کرد تا من کاملا آروم شدم و لحنم عوض شد.

     بعد بهنام که لحنش خیلی آهسته بود، کم کم صداش رو بالا می برد و من رو متوجه اشتباهم می کرد و می گفت: « اگر انسان بخواد، توی یک اجتماع زندگی کنه؛ باید سطح توقعاتش رو پایین بیاره و ... . » در ادامه ی صحبت صدای بهنام به قدری بلند شده بود که بعضی از دوستان به ما نزدیک شدند و فکر کردند که ما داریم دعوا می کنیم!

     بعد بهنام عذرخواهی کرد که صداش رو بلند کرده و بعد از خوردن چایی به خوابگاه رفتیم و من مدت ها به حرفاش فکر کردم و دیدم درست می گه. از همون وقت سعی کردم، رفتارم رو اصلاح کنم و امروز سال ها از اون روز می گذره و من تلاش می کنم، بی دلیل باعث رنجش کسی نشم.

     امروز هم بابت برخوردم توی پست قبلی عذرخواهی می کنم. من وقتی اون مطلب رو می نوشتم، چند مشکل هم زمان برام پیش آمده بود و به قدری اعصابم به هم ریخته بود که گفتنی نیست! (البته این باعث نمی شه که به خودم حق بدم، هر طور می خوام بنویسم!)

     امروز که اومدم و دیدم چی نوشتم، شرمنده شدم و خواستم اون پست رو پاک کنم! اما با خودم گفتم؛ بگذارم بمونه تا یادم باشه، بعضی وقت ها باید بیشتر خوددار باشیم و روی رفتارهای خودمون دقت کنیم تا باعث نشیم، کسی بی دلیل اَزَمون بِرَنجه و این پُست می مونه تا یک تلنگر برای من باشه که حواسم رو بیشتر جمع کنم!

( اگر دوستی از من رنجید، ببخشه و برام دعا کنه! حق نگهدار و یار و یاورتون! )



۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۴۳
سعید بیگی



     همین طور به بقیه ی چاه ها هم سر زدیم و هر چند تا یکی رو امتحان می کردیم تا ببینیم، آب داره یا نه؟ بالاخره چاه ها رو رد کردیم، تا رسیدیم به مادر چاه؛ چاهِ اصلی قنات. چند تایی سنگ انداختیم و صدای آب رو شنیدیم. برادرم تعجب کرده بود. می گفت تا یکی دو ماه پیش این چاه خشک بود.

     بعد رفتیم خونه و ماجرا رو تعریف کردیم. قرار شد، فردا با طناب و وسایل برگردیم و بریم داخل چاه رو ببینیم. فردا صبح زود با پدر، برادر و چند نفر از اهالی رفتیم و به مادر چاه رسیدیم. یکی از اهالی که وارد بود، طناب رو به خودش بست و با کمک ما وارد چاه شد. کم کم پایین رفت تا رسید ته چاه. چند دقیقه ای گذشت، تا این که فریاد زد: منو بکشید بالا.



     با کمک ما بالا اومد و تمام لباس هاش خیس بود. گفت: باورتون نمی شه، قنات قد دو سه تا آدم آب داره! اما چشمش کور شده و به چاه های بعدی راه نداره. باید لایروبی بشه. بعد همگی به آبادی برگشتیم و شب بعد از نمازجماعت، جریان رو برای مردم گفتیم. همه حاضر به کمک بودند. کدخدا گفت: چاه عمیق چاره ی کار نیست! شیره ی جون زمین رو می کشه و گرفتار می شیم.

     همه تایید کردند و قرار شد، اگر قنات ـ حتی با آب کم ـ راه افتاد، قید چاه عمیق رو بزنند. اما لایروبی قنات کار ساده ای نبود. هم نیروی ورزیده و با تجربه لازم بود و هم هزینه داشت. فردای اون روز با کد خدا و آقاجون به جهاد کشاورزی رفتیم و ماجرای قنات رو گفتیم. کارشناسان جهاد استقبال کردند و بعد از بازدید و بررسی، قول کمک دادند.



     ما از هفته ی بعد کار لایروبی قنات رو شروع کردیم. کار لایروبی، سخت و طاقت فرسا بود؛ اما با همت اهالی و حمایت جهاد کشاورزی بعد از دو سه ماه قنات راه افتاد و آب به چشم قنات رسید. مقدار آب از اون چیزی که فکر می کردیم، کمتر بود. اما همین آب برای زمین های آبادی کافی بود.

     وقتی قنات راه افتاد، دیگه کسی مجبور نبود از ده بالا آب بخره تا باغ و مزرعه ش رو سر سبز نگه داره. آب قنات در فرصت کوتاهی هم زمین ها و هم آب و هوای آبادی رو عوض کرد. من به عنوان یک مهندس کشاورزی اولین کارم رو از آبادی خودمون شروع کردم و با هماهنگی جهاد کشاورزی، به روستاهای اطراف هم سری زدم و با مردم صحبت کردم، تا بتونم به اون ها هم کمک کنم.

     اگر کمک اهالی و حمایت جهاد کشاورزی نبود، هیچ کدوم از برنامه ها و طرح های ما به نتیجه نمی رسید. از قدیم گفتند: « یک دست صدا نداره! »


۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۰۵
سعید بیگی

     سر جاده آبادی که رسیدیم، گفتم مینی بوس نگه داشت و پیاده شدم. شاگرد راننده از بالای باربند چمدونم رو داد پایین. بعد مینی بوس ناله کنان راه سربالایی دامنه ی کوه رو گرفت و رفت. من هم بلافاصله چمدون به دست راه افتادم طرف آبادی.

     چمدون سنگین بود و خدا خدا می کردم، یکی برسه و کمکم کنه. یک دفعه صدای یک موتوری از پشت سرم اومد. برگشتم و نگاه کردم. یکی از اهالی بود که نگه داشت و من رو هم سوار کرد و به آبادی رسوند. توی اون چند دقیقه خبرهای مهم رو گرفتم و به طرف خونه ی پدری رفتم.

     وقتی رسیدم و در زدم، صدای مادربزرگ ـ که ما ننجون صداش می کردیم ـ از کُنج اِیوون شنیده شد که داد می زد: یکی اون در رو باز کنه، دارن در می زنند. طولی نکشید که در باز شد و من اول از همه خواهر کوچکم رو دیدم. باورم نمی شد. ماشاءالله چقدر بزرگ شده بود.

     رفتیم تو و خواهرم با فریاد، خبر اومدن من رو اعلام کرد. یک دفعه همه ریختند، توی حیاط و ولوله ای به پا شد که بیا و ببین! بعد رفتیم توی اِیوون کنار ننجون نشستیم و نفسی تازه کردیم و بعد از خوردن شربت و چایی، احوالپرسی شروع شد و من از تموم شدن درسم گفتم و این که کارم رو از محل خودمون شروع می کنم.

     توی این سه چهار سالی که من نبودم، خیلی چیزها تغییر کرده بود. اما آدم ها کمتر تغییر کرده بودند و تنها یه چین روی صورت بزرگترها و چند چین روی دامن دخترها و شلوار پسرها زیاد شده بود. بعد با برادر بزرگم به سر زمین کشاورزی و باغ و مزرعه رفتیم.

     اوضاع زمین بد نبود، اما کمبود آب شادابی رو از کشت و کار و مزرعه گرفته بود. اهالی آب رو از ده بالا می خریدند و با زحمت به آبادی می آوردند و حتی نیمی از اون هم به مزرعه نمی رسید.

     بیشتر اهالی می گفتند، با یک چاه عمیق مشکل حل می شه و تصمیم داشتند، از اداره ی جهاد کشاورزی درخواست حفر چاه بکنند. بعد ازظهر با برادرم گشتی توی روستا و باغ های اطراف زدیم و بعد به سر قنات آبادی رفتیم. چند تا سنگ انداختیم، اما چاه ِ نزدیک ِ چشم ِ قنات، خشک بود.

***



۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۵۸
سعید بیگی

     امروز بعد از مدت ها خدا قسمت کرد بتوانم، در نماز جماعت مسجد شرکت کنم. مدت ها بود که کمر درد داشتم و دیسکم آسیب دیده بود و امکان رکوع و همین طور سجده ی طولانی را نداشتم. چند روزی آن قدر حالم بد شد که نماز را نشسته و در حالی که به پشتی تکیه داده بودم و از درد گریه می کردم، خواندم. آن روزها فکر می کردم که فلج شده ام و دیگر نمی توانم مثل آدم(!) نماز بخوانم.

     اما با لطف حق نرمش های خاصی را در طول چند ماه انجام دادم و با مراقبت و رعایت بعضی مسائل کم کم حس کردم که حالم بهتر شده است. بالاخره امروز حالم به قدری خوب شد که توانستم، با لذت در نماز جماعت حاضر شوم، جای همگی خالی! خدایا به خاطر تمام نعمت هایت سپاس گزارم!

***

     گاهی اوقات کار ساده ای را به طور روزمره انجام می دهیم و فکر می کنیم؛ چرا مثل فلان شخص آن امکانات را در اختیار نداریم، اما وقتی گرفتار درد یا بیماری یا ناتوانی می شویم، قدر روزهای خوشمان را می فهمیم.

     باید برای هر کاری، حتی نفس کشیدن هم خدا را شکر کنیم و یادمان باشد، ساده ترین کاری را که ما به راحتی انجام می دهیم، بعضی افراد حسرت انجامش را می خورند. دوستانی داریم که در زمان جنگ شیمیایی شده اند و هنگام بهار با ماسک مخصوص هم نمی توانند، در فضای آزاد رفت و آمد کنند و نفس کشیدن برایشان واقعا دشوار و دردناک می شود.

     انسان باید همیشه تلاش کند تا از نعمت های الهی، امکانات لازم برای زندگی راحت تر خود و خانواده اش را فراهم کند. اما برای تمام داشته هایش از کوچکترین چیز تا بزرگترین و مهم ترین آن ها، مثل سلامتی خدا را شکر کند. در این صورت خداوند نیز بر ثروت و دارایی اش می افزاید.


« شکر نعمت، نعمتت افزون کند          کفر نعمت، از کَفَت بیرون کند! »

                                                           « مولوی »


۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۲۳
سعید بیگی

     ... یک دفعه تمام بدنم یخ کرد و سرمای شدیدی داخل رگ هایم دوید. خواستم چشمانم را باز کنم، اما نتوانستم. احساس کردم پلک هایم سنگینی می کند و انگار آن ها را با چسب به هم چسبانده اند که باز نشود. بعد دیگر به یاد ندارم که چه شد؟ فکر کنم از حال رفتم یا بیهوش شدم.

     دوباره همان سرما تمام بدنم را به لرزه انداخت. انگار توی تمام رگ و پی هایم خون یخ زده جریان داشت. با همان لرزش بدنم به هوش آمدم. خیلی سعی کردم چشم هایم را باز کنم، اما ممکن نبود. خواستم از دستم کمک بگیرم، اما گوشش به حرفم بدهکار نبود. خواستم کمی تکان بخورم تا ببینم کجایم و چه وضعیتی دارم؟ اما هر چه تقلا کردم، نشد!

     کم کم به دنبال دستانم گشتم و حس کردم که دست راستم زیر بدنم جا مانده و بی حس شده. دنبال دست چپم رفتم و دیدم که روی زمین افتاده ولی کاری از آن بر نمی آید. اولش ترسیدم و فکر کردم قطع شده، اما با بدنم حس می کردم که به بازو وصل است. خدا رو شکر کردم که دستانم سالمند و هیچ کدام قطع نشده است.

     دوباره به چشمانم فشار آوردم، بلکه باز بشود. بعد از ده ها بار تلاش و پلک زدن، پلک هایم به سختی باز شدند. حس می کردم که دارم پلک می زنم، اما هیچ جایی را نمی دیدم. به پلک زدن ادامه دادم، تنها کاری که از من بر می آمد همین بود. آن قدر پلک زدم که دیگر خسته شدم. اما چیزی پیدا نبود. مطمئن شدم که کور شده ام. دست برداشتم و چشمانم را بستم.

     نمی دانم چه مدت گذشت؟ اما دیگر از آن وضع خسته شده بودم. هم سردم بود، هم جایی را نمی دیدم، هم دستانم را نمی توانستم تکان بدهم، هم هیچ صدایی را نمی شنیدم. حسابی از ناتوانی خودم حرصم گرفته بود. اگر کسی نمی دانست، خودم که می دانستم قهرمان کشتی آزادم. اما این آقای قهرمان، حالا ناتوان و نالان مثل آدم های فلج، این جا افتاده بود و هیچ کاری از دستش بر نمی آمد.

     یک دفعه به سرم زد که فریاد بکشم. حتما کسی صدای مرا می شنید و برای کمک می آمد. با تمام توان نفس عمیقی کشیدم و از ته دل فریاد زدم! بعد ساکت شدم و منتظر ماندم ببینم، کسی صدایم را شنیده و عکس العملی هست یا نه؟ خیر، هیچ خبری نبود. دو سه بار دیگر هم صدا زدم، اما خبری نشد. دیگر ساکت شدم.

     بعد این فکر به سَرَم زد که نکند مُرده ام و خودم خبر ندارم! چون تلاش های من برای هر نوع حرکت، جنبش و فریاد، برای اطلاع دادن وضعیتم یا خبر گرفتن از دنیای اطرافم کاملا بی نتیجه بود. بعد با خودم گفتم؛ اگر مرده بودم که نمی توانستم پلک بزنم یا داد و فریاد راه بیندازم! کمی امیدوار شدم و به زور به خودم قبولاندم که نمرده ام و زنده ام!

     اما این که الان کجا بودم و تنها این جا چه می کردم و چرا کسی به فریاد من نمی رسید، پر تکرارترین سوالاتی بود که در ذهنم بود و پاک دیوانه ام کرده بود. بارها وقتی موقع بیماری تب می کردم، کابوس می دیدم و یک جمله یا یک کلمه یا عدد، بیش از هزار بار در آن شدت تب و لرز برایم تکرار می شد و هر بار مانند پُتکی محکم به فرق سرم می خورد و من از شدت ضربه ی آن بر خود می لرزیدم.

     الان هم پرسش از وضعیتم و چگونگی گرفتاریم در آن، شبیه همان کابوس و هذیان های میان تب و لرز بود و کلافه ام کرده بود. در آن حال خراب تصمیم گرفتم بخوابم، شاید از این کابوس خلاص شوم و بار دیگر که چشمانم را باز می کنم؛ همه چیز درست شده و به وضع عادی خود برگشته باشد. با این فکر چشمانم را بستم و دیگر چیزی نفهمیدم.

     برای بار سوم سرما از خواب بیدارم کرد. باز هم چشم ها را به اطراف چرخاندم، بلکه چیزی یا جایی را ببینم اما بی فایده بود. بعد تمام تلاش های گذشته را تکرار کردم و هنگامی که از بی نتیجه بودنشان مطمئن شدم، خودم را رها کردم و منتظر شدم.

     نمی دانم چند ساعت گذشت که از آن انتظار بی نتیجه و لعنتی خسته شدم و باز خواستم بخوابم. اما دیگر خوابم نبرد. بعد با خود گفتم، اگر سعی کنم به گذشته فکر کنم، شاید یادم بیاید که چه بلایی بر سرم آمده است؟ خیلی تلاش کردم، اما هیچ فایده ای نداشت. از حادثه یا ماجرایی که مرا در این وضعیت قرار داده بود، هیچ چیزی به خاطر نداشتم!

***

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۷ ، ۱۲:۲۱
سعید بیگی


     سال های پایانی عمر مرحوم پدر را به خاطر دارم. خدا بیامرز همیشه و هر دفعه ما را می دید، می گفت: « فامیل باید نزدیک آدم باشه! با رفت و آمد نکردن، از هم دور می شید! تا می تونید با همدیگه رفت و آمد و اختلاط کنید. برادر وقتی با برادرش رفت و آمد نکرد، غریبه است! »

     خدا بیامرز هر وقت می شنید، یکی از فامیل ها از شهرستان آمده و منزل یکی از هم محلی ها ساکن شده، با این که بزرگ فامیل بود، منتظر نمی شد که دیگران به دیدنش بیایند و بلافاصله به دیدن مهمان می رفت و اگر امکان داشت، او را به منزل خود دعوت می کرد.

     اگر می شنید کسی از فامیل ها در شهرستان بیمار است، تا جایی که می توانست تلاش می کرد، به دیدنشان برود و اگر ممکن نبود؛ بسیار ناراحت و دلتنگ می شد و در اولین فرصت به آن ها سر می زد و از آن ها دلجویی می کرد. برای همین وقتی پدر از دنیا رفت، ده ها نفر از فامیل برای مراسم ختمش از شهرستان آمدند و هر کدام را می دیدی، طوری گریه و بی تابی می کرد، گویی پدر خودش مرحوم شده است!

     آری! آن چه قدیمی ها مثل شادروانان پدر و مادرم داشتند و ما نداریم؛ عشق، محبت و گذشت نسبت به دیگران بود و آن چه ما داریم و آن عزیزان نداشتند؛ غرور و خودپسندی فراوان است که باعث شده، به خاطر یک حرف ساده و بی اهمیت، سال ها با نزدیک ترین عزیزان خود قطع رابطه کنیم و تازه خود را کاملا بی تقصیر بدانیم!

     عزیزان! تا دیر نشده با یک دیدار، تلفن و اگر رویش را نداریم؛ با یک پیامک با آنان که از هم جدا مانده، اما دلتنگشان هستیم؛ ارتباط بگیریم و دل های زیادی را شاد کنیم!


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۷ ، ۲۱:۲۴
سعید بیگی


     در این مطلب از فواید بی نظیر بغل کردن برای سلامتی سخن می‌گوییم. وقتی خیلی خوشحال هستیم یا فردی را می‌بینیم که دوستش داریم، مرتبا همدیگر را بغل می‌کنیم.

     معمولا وقتی همدیگر را بغل می‌کنیم احساسی از لذت و شادی به ما دست می‌دهد. پیام‌هایی که در بغل کردن نهفته‌اند، از جمله‌ها و حرف‌های‌مان قوی‌تر و بیش‌تر هستند. هر وقت صمیمانه همدیگر را بغل می‌کنیم، پیام‌هایی از عشق و شادی به هم منتقل می‌کنیم که هرگز از طریق کلمات نمی‌توانیم توضیح‌شان دهیم.

     وقتی در آغوش کسی هستیم که دوستش داریم، احساس می‌کنیم تمام بار ذهنی و جسمی‌مان از وجودمان برداشته شده است. آری! هرگاه همدیگر را بغل می‌کنیم شادی و اعتماد درون‌مان برانگیخته می‌شود!

     آیا می‌دانید چرا هنگامی که همدیگر را بغل می‌کنیم این چیزها درون‌مان به وجود می‌آیند؟ آیا تا الان این سوال برای‌تان پیش آمده است “‌وقتی همدیگر را بغل می‌کنیم، چه اتفاقی درون‌مان می‌افتد؟‌”‌

     اجازه دهید شگفت‌انگیزترین معجزه‌هایی را که هنگام بغل کردن در بدن‌مان اتفاق می‌افتند، با هم بررسی کنیم. در ادامه شگفت‌آورترین و حیرت‌انگیزترین پدیده‌هایی را که هنگام بغل کردن در بدن‌مان به وجود می‌آیند، برای‌تان بازگو می‌کنیم!

*****

۱. افزایش حس تعلق

     بغل کردن می‌تواند باعث ترشح اکسی‌توسین از مغز، و موجب افزایش حس تعلق زنان به شخص مقابل شود. ترشح این هورمون سبب بالا رفتن حس تعهد زن نسبت به طرف مقابل نیز می‌شود.

     بغل کردن با انتقال احساسات از طریق بدن باعث ایجاد صمیمیت می‌شود. پس سعی کنید همیشه شخص محبوب‌تان را بغل کنید و حس تعلق را در وی بالا ببرید!

۲. آرامش جسمی

     بغل کردن با کاهش انقباض ماهیچه‌ها باعث ایجاد آرامش در آنها و آرامش کلی در بدن می‌شود. همدیگر را بغل کنید تا بدن‌تان به آرامش برسد!

۳. تسکین درد

     بغل کردن باعث ترشح اندروفین می‌شود؛ اندروفین راه‌های انتقال درد را در بدن مسدود می‌کند و درد را تسکین می‌دهد، و هم‌چنین با افزایش جریان خون در بافت‌های نرم بدن و از بین بردن پپتیدهای محرک درد نظیر برادی‌کینین دردهای مزمن را آرام می‌کند. وقتی احساس درد می‌کنید، همدیگر را در آغوش بگیرید!

۴. بالا بردن همدلی و درک متقابل

     آغوشی گرم و پرشور می‌تواند از طریق بیوانرژتیک‌هایی که توسط قلب ایجاد می‌شوند باعث تبادل احساسات شود، و همدلی آدم‌ها را نسبت به احساسات یکدیگر افزایش دهد. این کار بین دو شخص اعتماد متقابل ایجاد می‌کند. اگر می‌خواهید رازها و اسرار زندگی‌تان را به کسی بگویید، اول وی را در آغوش بگیرید!

۵. تسکین افسردگی و اختلالات زوال عصبی 

     بغل کردن می‌تواند میزان تولید دوپامین را در مغز افزایش دهد. افرادی که مبتلا به بیماری‌های مغزی نظیر پارکینسون و همین‌طور اختلالات خُلقی از قبیل افسردگی، تعلل، عدم اعتماد به نفس، و فقدان شور و شوق هستند، میزان دوپامین در بدن‌شان پایین است.

     ترشح دوپامین را هنگام بغل کردن دو شخص، می‌توان از طریق پت‌سی‌تی مشاهده کرد. اگر متوجه‌ی افسردگی در یکی از اطرافیان شدید، وی را در آغوش بگیرید؛ با این کار چراغی در دنیای تاریکش روشن کنید!

۶. افزایش شور و نشاط

     بغل کردن می‌تواند تولید سروتونین را در مغز افزایش دهد؛‌ و از این طریق باعث افزایش شور و نشاط شود. سروتونین باعث بالا رفتن عزت نفس می‌شود. وقتی فردی دچار افسردگی و تنهایی است، میزان سروتونین در بدنش پایین می‌آید.

     بغل کردن باعث می‌شود مغز سروتونین و اندروفین در رگ‌ها ترشح کند و از این طریق لذت و شادی ایجاد می‌کند و همین‌طور غم و اندوه را دفع می‌کند. بغل کردن سطح عملکردتان را در مدرسه و محل کار نیز بهبود می‌بخشد. اگر دوست‌تان احساس تنهایی می‌کند، وی را در آغوش بگیرید!

۷. ایجاد تعادل در دستگاه عصبی 

     بغل کردن یا در آغوش کشیدن باعث ایجاد تعادل در دستگاه عصبی می‌شود. پوست حاوی شبکه‌ای از گیرنده‌های فشار تخم‌مرغی‌شکل کوچک به نام گلبول‌های پاسینیان است که باعث ایجاد لامسه می‌شوند؛ این گیرنده‌ها از طریق عصب واگ با مغز در ارتباط هستند.

     بررسی واکنش‌های الکتریکی پوستی در فردی که در آغوش گرفته شده است، تغییر قابل‌ملاحظه‌ای را در میزان رسانایی پوست آن فرد نشان می‌دهد؛ تاثیر رطوبت و الکتریسیته در پوست هنگام بغل کردن نشان‌دهنده‌ی حالتی متعادل از دستگاه عصبی پاراسمپاتیک است که از طریق انسجام میان جسم و روان ایجاد می‌شود؛ بغل کردن باعث ایجاد این انسجام می‌شود. همدیگر را بغل کنید و دستگاه عصبی متعادل داشته باشید!

۸. کاهش استرس

     بغل کردن از طریق کاهش میزان کورتیزول (هورمون استرس) جاری در خون، استرس را کاهش می‌دهد. این کار باعث می‌شود ذهن آرامش پیدا کند. طبق پژوهش‌ها، نوزادانی که دائما بغل می‌شوند، نسبت به بزرگسالانی که کم‌تر همدیگر را بغل می‌کنند استرس کم‌تری دارند.

     پژوهشی دردانشگاه اموری ارتباطی شگفت‌انگیز را میان لمس کردن و کاهش استرس کشف کرد. وقتی همسرتان بعد از کار به خانه برمی‌گردد، با آغوش گرم از وی استقبال کنید!

۹. کاهش ضربان و بهبود بخشیدن به سلامت قلب 

     بغل کردن ضربان قلب را پایین می‌آورد. طبق پژوهشی در دانشگاه کارولینای شمالی در چپل‌هیل، شرکت‌کنندگانی که با همسران‌شان تماس لمسی اندکی داشتند به میزان ۱۰ ضربه در دقیقه سرعت ضربان قلب‌شان در طول اجرای آزمایش‌ها افزایش یافت، در حالی‌که این افزایش در مورد افرادی که عادت به بغل کردن همسران‌شان داشتند، تنها ۵ ضربه در دقیقه بود.

     کاهش ضربان قلب باعث کاهش فشار خون و بیماری‌های قلبی می‌شود. با بغل کردن یا در آغوش گرفتن پدر و پدربزرگ‌تان، ناراحتی‌های قلبی را از آنها دور کنید!

۱۰. تقویت دستگاه ایمنی

     روان‌شناسی به نام دکتر شلدون کوهن بر روی بیش از ۴۰۰ بزرگسال سالم مطالعه کرد؛ از این شرکت‌کنندگان به مدت دو هفته در مورد حمایت‌ اجتماعی که از دیگران دریافت کردند مصاحبه‌ به‌عمل آمد و شب‌ها نیز به صورت مکالمه‌ی تلفنی با آنها گفت‌وگو می‌شد.

     از آنها به طور روزانه در مورد تعداد درگیری‌های شخصی و دفعات بغل کردن افراد سوال پرسیده می‌شد. پژوهش‌گران این شرکت‌کنندگان را در معرض ویروس سرماخوردگی قرار دادند و علائم و نشانه‌های ابتلا به بیماری را در آنها ارزیابی کردند.

     آن‌ها متوجه شدند آدم‌هایی که به خوبی حمایت اجتماعی دریافت کردند و به دفعات در آغوش دیگران قرار گرفتند علائم و نشانه‌های بیماری در آنها مشاهده نشد، یا به میزان خیلی کم مشاهده شد.

     در مقابل افرادی که دچار درگیری‌های شخصی شدند و به دفعات کم یا اصلا دیگران را بغل کردند یا در آغوش دیگران قرار گرفتند علائم و نشانه‌هایی متفاوت در آنها مشاهده شد. بغل کردن هورمون استرس را کاهش می‌دهد؛ هورمونِ استرس دستگاه ایمنی را مختل می‌کند.

     هم‌چنین بغل کردن باعث افزایش هورمون‌ها و پپتیدهایی می‌شود که عملکرد سلول‌های ایمنی را تنظیم می‌کنند. کودکان‌تان را بغل کنید و آنها را ایمن و سالم نگه دارید!

۱۱. کاهش ترس از مرگ

     یک پژوهش که در مجله‌ی علم روان‌شناسی منتشر شد، نشان داد لمس و بغل کردن ترس از مرگ را کم می‌کند. از دیگر نتایج حیرت‌انگیز این پژوهش این است که حتی بغل کردن یک شی بی‌جان، مانند یک خرس عروسکی، نیز می‌تواند ترس‌ از مرگ را در افراد کاهش دهد.

     حتی تصور و خیالِ بغل کردن شخص محبوب‌تان می‌تواند باعث ترشح سروتونین، دوپامین و اندروفین در مغز شود و ایجاد شادی و لذت کند.

     هم‌چنین با کاهش میزان هورمون استرس در بدن، و در نتیجه تغییر نگرش ذهن و تحریک هیجان‌های مثبت، می‌تواند نگرانی‌های مربوط به مرگ را از فرد دور ‌کند. بنابراین نگران نباشید، دیگران را بغل کنید، عمر طولانی داشته ‌باشید، و از زندگی لذت ببرید!

*****

     در نتیجه، بغل کردن می‌تواند اعتماد به نفس و مهربانی را در ما افزایش دهد. می‌تواند حس تعلق را در میان افراد تقویت کند و عمق ذهن‌مان را به ما نشان دهد. میان افراد اعتماد ایجاد کند و کمک ‌کند با خیال راحت با یکدیگر درددل کنیم.

     بغل کردن می‌تواند تغییر شگرفی درون‌تان ایجاد کند؛ بغل کردن باعث می‌شود میزانی زیاد از هورمون‌های عصبی در بدن ترشح شوند که از خیلی از آنها بی‌اطلاع هستیم. تغییر در میزان این هورمون‌های عصبی می‌تواند باعث حس آرامش در افراد شود.

     این هورمون‌های عصبی باعث ایجاد شادی و لذت در ما می‌شوند و ناراحتی‌ها، تنش‌ها و اضطراب‌ها را از ما دور می‌کنند. بغل کردن درد را تسکین می‌دهد و برای‌مان شادی به ارمغان می‌آورد.

     پس، از بغل کردن یکدیگر غفلت نکنیم!


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۷ ، ۱۶:۳۷
سعید بیگی


     یه وقتایی حالی داری که نمی خوای هیچ کس حتی نزدیک ترین افراد به خودت، مثل اعضای خانواده رو ببینی و این اصلا از روی بی معرفتی و قدر نادانی و نمک ناشناسی نیست!
     فقط حالت اون قدر خوب و عالیه که نمی خوای از دستش بدی و می ترسی ازاون حال دور بشی و ابدا نمی خوای اون حال رو با کسی شریک بشی، چون تنهایی لذت بردن توی بعضی لحظه های زندگی حس خاصی بهت می ده و تجربه ی نابیه که ممکنه تکرارشدنی نباشه یا دیر به دیر برات پیش بیاد.
     یا این که اون قدر حالت بده که حتی عزیزترین فرد رو نمی خوای شریک غم و ناراحتیت کنی و می خوای تنهای تنها باشی و اون حس درد و رنج رو به تنهایی تحمل کنی و تا آخر خط بری و راه حل رو خودت پیدا کنی.
     و این برای تو مثل یک چالش سخت و دردناک، اما هیجان آوره که به هیچ وجه نمی خوای از دستش بدی! چون هم شادی و پیروزی و هم غم و شکست، احساسی رو به آدم می دن که خیلی ویژه و شخصیه و نباید اون رو با کسی شریک بشی.
     نکته: اگر می خواهیم دیگران توی لحظه های ناب که به تنهایی نیاز داریم، رعایت حالمون رو بکنند و تنهامون بگذارند؛ خوبه ما هم رعایت حالشون رو بکنیم و مزاحمشون نشیم؛ اما دورادور حواسمون بهشون باشه! تا اگه نیاز به کمک داشتن کمکشون کنیم.

     بعضی وقت ها حال دیگران اون قدر بد می شه که دیگه نمی تونن به تنهایی از زندان تجربیات و احساساتشون بیرون بیان و قدرت منطقی فکر کردن رو از دست می دن و اگه یه آدم مهربون و دلسوز کنارشون نباشه ممکنه به خودشون آسیب بزنن یا رنج زیادی رو تحمل کنند!


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۷ ، ۱۱:۵۶
سعید بیگی

(این متن را یکی از دوستان برایم فرستاده بود و با کمترین تغییر منتشر شد.) 


     آدمایی هستن که :

هروقت ازشون بپرسی چطوری؟ می گن خوبم ...

     وقتی می بینن یه گنجشک داره رو زمین دنبال غذا می گرده، راهشون رو کج می کنن، از یه طرف دیگه می رَن که اون حیوونکی نپره ...

     اگه یَخَم بزنن، دستتو ول نمی کنن بزارن تو جیبشون ...

اذیتشون نکنین...

تنهاشون نذارین!

     همینها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند!

 

     مثل اون راننده تاکسی که حتی اگر دَر ِ ماشینش را محکم ببندی بلند می گه: روز خوبی داشته باشی.

 

     آدمهایی که توی اتوبوس، وقتی تصادفی چشم در چشمشون می شی، دستپاچه رو بر نمیگردونند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند.

 

     آدمهایی که حواسشون به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشون جا می دهند، گاهی بغلشون می کنند.

 

     دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند،... مثلا می گن این لباس توی ویترین انگار مال تو بود. یا گاهی دفتر یادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی ...

 

 

 

     آدمهایی که از سر چهار راه، نرگس نوبرونه می خرند و با گل می روند خانه.

 

     آدمهای پیامکهای آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند، آدمهای پیامکهای پُر مهر بی بهانه، حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.

 

     آدمهایی که هر چند وقت یک بار ایمیل پرمحبتی می زنند، که مثلا تو را می خوانم و بعد از هر یادداشت غمگین، خطهایی می نویسند، که یعنی هستند؛ کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آورند.

 

     آدمهایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را با لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.

 

     آدمهایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند.

 

 

     همینها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن!

 

     مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظهی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشتهاش به دستهایت یک فشار کوچک می دهد…

     اون هایی که وقتی بارون می آد، دستاشون رو به آسمونه.

 

     وقتی بهشون زنگ می زنی، حتی وقتی که تازه خوابیدن با خوشرویی جواب می دن و می گن خوب شد، زنگ زدی باید بلند می شدم.

 

     وقتی یه بچه می بینن، سرشار از شور و شوق می شن و باهاش شروع به بازی می کنند.

 

     آره همین ها هستند که هم دنیا رو زیبا می کنن، هم زندگی رو لذت بخش تر!

 

     وقتی پرنده ای زنده است، مورچه ها را می خورد. وقتی می میرد، مورچه ها او را می خورند.

     یک درخت میلیون ها چوب کبریت را می سازد اما وقتی زمانش برسد، فقط یک چوب کبریت برای سوزاندن میلیو نها درخت کافی است.

     زمانه و شرایط در هر موقعی می تواند تغییر کند. در زندگی هیچ کس را تحقیر و آزار نکنید. شاید امروز قدرتمند باشید اما یادتان باشد؛ زمان از شما قدرتمندتر است پس خوب باشیم و خوبی کنیم که دنیا جز خوبی را بر نمی تابد!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۷ ، ۰۴:۵۲
سعید بیگی

     خیلی از ما آدم ها بنا به دلایلی از دیگران فاصله می گیریم و پیله ای به دور خودمون می تنیم و اجازه ی نزدیک شدن به اطرافیان رو نمی دیم و ارتباطات ما با اون ها ـ حتی اعضای خانواده ـ از یک فاصله ی خاص انجام می گیره و بعد وقتی گرفتار مشکلی می شیم، انتظار داریم اون ها به ما نزدیک شده و کمک کنند.

     وقتی کسی عادت به این نزدیک شدن نداشته و نداره؛ یعنی خودمون اجازه ندادیم و اون هم رعایت حال ما رو کرده، چطور انتظار داریم، فاصله ای رو که یک عمر بینمون بوده کنار بگذاره و نزدیکمون بشه؟ ما باید بین اعضای خانواده و دیگران تفاوتی قائل بشیم و سعی کنیم، امتیاز بیشتری به اون ها بدیم تا دیگران!

     طبیعی است که هر انسانی یک سری اسرار و رازها در زندگی برای خودش دارد و یک محدوده ای را برای خودش تعریف می کند؛ اما بعد از این محدوده باید برای خانواده  هم محدوده ای جدا تعریف کرد و پس از محدوده ی خانواده، به دیگران اجازه ی حضور داد.

     خود من چهار محدوده برای اطرافیانم تعریف کرده ام: 1. خانواده (پدر و مادر، همسر و فرزندان، برادران و خواهران) 2. فامیل و بستگان، دوستان و آشنایان 3. دیگرانی که همشهریان و هموطنان من هستند. 4. تمام انسان هایی که روی کره ی خاکی زندگی می کنند.

     و در بین این چهار گروه، مهم ترین گروه همان گروه نخست است، البته اگر خودشان همراه باشند، وگرنه تمام محاسبات ما به هم می ریزد. اما فراموش نکنیم، گاهی یک دوست که از هفت خان گذشته باشد و بارها امتحانش را پس داده باشد و بسیار به ما نزدیک شده باشد، می تواند با شرایطی به گروه اول و چه بسا بیش از آن به ما نزدیک شود.

     (البته باید مراقب باشیم، که این دوست واقعی باشد و تمام رازهای خودمان را برایش آشکار نکنیم، که اگر روزی رابطه اش با ما به هم خورد، از این راه نتواند به ما ضربه بزند و آسیب برساند!)


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۷ ، ۱۳:۴۵
سعید بیگی