مِهروَرزی با همه آیینِ ماست!

۲۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پدر» ثبت شده است

آی دخترا، آی پسرا؛

     شما به عنوان یک انسان حق انتخاب دارید و آزادید، هر طور که دوست دارید؛ زندگی کنید. اما دلسوزی های اطرافیانتون رو عمیق ببینید و در باره ش فکر کنید. مخصوصا پدر و مادر و خانواده!

 

     اگر هم نتونستید مطابق میلشون رفتار کنید، حرمتشون رو نشکنید و احترامشون رو داشته باشید؛ چون خودتون یه روزی پدر و مادر یا حداقل بزرگتر بقیه می شید.


     فقط یک نکته؛ توی زندگیتون طوری برنامه ریزی و رفتار کنید که بعدها پشیمون نشید و غصه ی عمر گذشته رو نخورید! شاد و پیروز و سربلند باشید. حق نگهدارتون!


۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۷ ، ۱۹:۴۸
سعید بیگی


آی دخترا؛ آی پسرا؛


     اگه دنبال محبت خالص و بی غل و غش می گردید، فقط تو دل دریایی پدر و مادرتون پیدا می شه و بس! جنسش هم از جنس محبت خداست! برید و امتحانش کنید. حرف نداره! 

     راستی؛ هیچ وقت از روی خستگی ها و بی حوصلگی های پدر و مادر، در باره محبت و علاقه شون به خودتون قضاوت نکنید. دلشون دریای عشقه که ویژه و مخصوص شماست! شنا تو دریای عشق ارزانی شما عزیزان! حق نگهدارتون!


۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۷ ، ۲۰:۵۸
سعید بیگی



     ـ « آهای!... باشُمام!... بله! شما که اون پشت قایم شدی و فکر می کنی، کسی نمی بینتت! دالللی...! ببین گوشه های دامن زرزریت از پشت درخت دیده می شه. چه دامن قشنگی! این طرف هم دو تاگوشه ی طلایی رنگ روسریت تو نسیم بازی می کنه! پس سعی نکن خودت رو مخفی کنی، چون کاملا دیده می شی.



     آفرین که اومدی بیرون! علیک سلام خانم کوچولو...! خوبی؟ حالت چطوره؟ کلاس چندمی؟ عمو چرا ساکتی و حرف نمی زنی؟ چرا جوابم رو نمی دی؟ چی؟... نمی شنُفَم! شاید مامان و بابات گفتند که با غریبه ها حرف نزنی! آفرین که به حرفشون گوش می دی. ولی تو دیگه یه خانم شدی و می تونی از خودت محافظت کنی!



     بابا و مامان زیادی بدبین و نگرانند! من دارم می رم، پارکِ سرِ کوچه. اگه بخوای تو هم می تونی باهام بیایی. اون جا سر و صدای بچه ها گوش همه رو برده. شاید بابا و مامان نتونند و وقت نداشته باشند که تو رو ببرند پارک! اما من که وقت دارم و می تونم. بیا دستتو بده عمو با هم بریم...! »


***


     ..... و بدین ترتیب یک موجود شیطان صفت، بی رحم و ناجوانمرد، دخترک بیچاره را به گوشه ای از پارک برد و گوشواره ها و النگوی کوچکش را به زور از دست و گردنش کشید و او را زخمی، نیمه جان، ترسان و مضطرب در گوشه ی خلوت پارک رها کرد...!



     چند پیرمرد و چند عابر زن به کمکش آمدند و او را به دفتر پارک بردند و کمی آب به او دادند. ناگهان زنی مضطرب و هراسان به طرف پارک آمد و سراغ دخترکش را گرفت. او را به طرف دفتر پارک راهنمایی کردند. مادر دخترش را در آغوش گرفت و از حال رفت. دخترک که بیشتر ترسیده بود، جیغ می زد و از مردم می خواست که به مادرش کمک کنند و نگذارند بمیرد! او فکر می کرد مادرش دارد می میرد...!



     خانم ها او را به هوش آوردند و به درمانگاه رساندند. خدا به مادر و فرزند رحم کرده بود! اما شاید دفعه ی بعد آن موجود شیطان صفت پلیدتر باشد و فرصت کافی داشته باشد، برای نیات پلیدتر و شوم تر خود...! پدران و مادران باید بیشتر مراقب بچه ها، این دسته گل های زندگی باشند. خدا خودش به بچه های بی پناه کمک کند!


۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۴۹
سعید بیگی



     دیروز مشغول گشت و گذار و گفتگو با دوستان در تلگرام بودم که مطلبی بسیار ناراحت کننده و دردناک دیدم. در یک کانال تصویر دو پرنده بود که یکی کنار آب نشسته بود و دیگری می خواست پرواز کند و مثل وقتی که ما چتر نداریم و زیر باران یک کیسه ی نایلونی بزرگ روی سر و دوشمان می کشیم، کیسه ای نایلونی تمام سر و گردن حیوان زبان بسته را پوشانده بود!



     اگر کمی و فقط کمی، غرور انسانی را کنار بگذاریم و به فکر محیط زیست و موجودات ساکن در آن باشیم؛ به هیچ روی شاهد این صحنه های دلخراش و دردناک نخواهیم بود. مگر حیوانات چه گناهی دارند که باید به خاطر بی توجهی و بی مسئولیتی بعضی از ما انسان ها، دچار این دردسرها و گرفتاری های وحشتناک شوند و عضوی از بدنشان ناقص شود یا جانشان را از دست بدهند؟



     چقدر خوب است؛ وقتی از منزل خارج می شویم، کوچکترین زباله های تولیدی را در ظروف مخصوص بریزیم و با خود به نزدیکترین سطل زباله بیندازیم و این موجودات زیبا و آفریدگان دوست داشتنی خداوند را بیش از این آزار ندهیم!



     یک لحظه خود را به جای آن پرنده ی بیچاره بگذارید و تصور کنید، چه حالی دارد؟ نفس کشیدن، دیدن، جهت یابی و پرواز برایش دشوار یا غیر ممکن می شود و احیانا جوجه های گرسنه که انتظار پدر یا مادرشان را می کشند؛ این انتظار سخت و طولانی را در ابتدای زندگی باید مدت ها تجربه کنند، البته اگر زنده بمانند!



     فکر می کنم آن ها هم به اندازه ی ما از این زمین، آب، هوا و دیگر نعمت های الهی بهره دارند و باید استفاده کنند و ما حق نداریم، باعث رنج، سختی و گرسنگی این موجودات دوست داشتنی شویم!



     امیدوارم کمی به خود بیاییم و از این پس کمی بیشتر به آن ها توجه کنیم و ارزش فراوان و حیاتی این ذخیره های زیستی را برای نسل آینده و زندگی کره ی خاکی بیشتر بدانیم!




۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۴۰
سعید بیگی


     وقتی داستان « لیلی و مجنون » یا یکی دیگر از داستان های عاشقانه ی ادبیات فارسی را می خوانیم و رابطه ی گرم و صمیمانه ی عاشق و معشوق را می بینیم، ابتدا به آنان حسادت می کنیم و با خود می گوییم: « این عشق ها فقط در قصه ها دیده می شود! »

     اما اگر کمی انصاف داشته باشیم و در زندگی پدران، مادران، اقوام و اطرافیان خود دقت کنیم، گاهی اوقات روابطی بسیار عالی تر از رابطه ی این شخصیت های داستانی را مشاهده خواهیم کرد، که خود داستانی هزاران بار زیباتر از « لیلی و مجنون » خواهد بود.

     کسانی که عاشقانه همسرشان را دوست داشته و دارند و دور از هم یک لحظه آرام و قرار ندارند. برای کسانی که از این عالم ـ عالم عشق ـ دورند، این رفتارها غیر ممکن و عجیب به نظر می رسد و قابل درک نیست.

     در عالم عشق، هر یک از طرفین می کوشند تا دیگری در آرامش و آسایش باشد و هر طور که دوست دارد زندگی کند و خوشبخت شود، حال اگر با او و در کنار او بود، نهایت خوشبختی است. ولی حتی اگر بدون او نیز خوشبخت شد، رضایت می دهند! البته این گذشت و فداکاری اصلا راحت نیست و گاه تا پایان عمر وجود فرد را می سوزاند و آب می کند!

     امروز متاسفانه در دنیای ما رسم شده است، اگر فردی که من او را دوست دارم، نخواست با من زندگی کند یا شرایط مانع شد، باید از زندگی راحت محروم شود و یا طوری گرفتار دردسر شود که آب خوش از گلویش پایین نرود یا بلایی بر سر خودم خواهم آورد تا دیگران را وادار به پذیرفتن خواسته هایم کنم! آیا این انصاف است؟ یا نشانه ی عاشق بودن است؟ این تنها به دلیل خودخواهی فرد است که بدون توجه به خواست دیگری، همه چیز را برای خود می خواهد.

     گذشتگان ما در اینگونه موارد اغلب گذشت می کردند و به خاطر علاقه ای که به طرف مقابل داشتند، هیچگاه او را ناراحت و گرفتار نمی توانستند ببینند! خداوند پاداش کسی را که این گذشت بزرگ را در زندگی بنماید، خواهد داد. چه بسا آن فرد شایسته ی ما نبوده و خداوند بهتر از آن را روزی ما خواهد کرد. ان شاءالله به آن فردی که شایسته ی شماست رسیده باشید یا برسید و خوشبخت شوید!


۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۰۱
سعید بیگی



     همین طور به بقیه ی چاه ها هم سر زدیم و هر چند تا یکی رو امتحان می کردیم تا ببینیم، آب داره یا نه؟ بالاخره چاه ها رو رد کردیم، تا رسیدیم به مادر چاه؛ چاهِ اصلی قنات. چند تایی سنگ انداختیم و صدای آب رو شنیدیم. برادرم تعجب کرده بود. می گفت تا یکی دو ماه پیش این چاه خشک بود.

     بعد رفتیم خونه و ماجرا رو تعریف کردیم. قرار شد، فردا با طناب و وسایل برگردیم و بریم داخل چاه رو ببینیم. فردا صبح زود با پدر، برادر و چند نفر از اهالی رفتیم و به مادر چاه رسیدیم. یکی از اهالی که وارد بود، طناب رو به خودش بست و با کمک ما وارد چاه شد. کم کم پایین رفت تا رسید ته چاه. چند دقیقه ای گذشت، تا این که فریاد زد: منو بکشید بالا.



     با کمک ما بالا اومد و تمام لباس هاش خیس بود. گفت: باورتون نمی شه، قنات قد دو سه تا آدم آب داره! اما چشمش کور شده و به چاه های بعدی راه نداره. باید لایروبی بشه. بعد همگی به آبادی برگشتیم و شب بعد از نمازجماعت، جریان رو برای مردم گفتیم. همه حاضر به کمک بودند. کدخدا گفت: چاه عمیق چاره ی کار نیست! شیره ی جون زمین رو می کشه و گرفتار می شیم.

     همه تایید کردند و قرار شد، اگر قنات ـ حتی با آب کم ـ راه افتاد، قید چاه عمیق رو بزنند. اما لایروبی قنات کار ساده ای نبود. هم نیروی ورزیده و با تجربه لازم بود و هم هزینه داشت. فردای اون روز با کد خدا و آقاجون به جهاد کشاورزی رفتیم و ماجرای قنات رو گفتیم. کارشناسان جهاد استقبال کردند و بعد از بازدید و بررسی، قول کمک دادند.



     ما از هفته ی بعد کار لایروبی قنات رو شروع کردیم. کار لایروبی، سخت و طاقت فرسا بود؛ اما با همت اهالی و حمایت جهاد کشاورزی بعد از دو سه ماه قنات راه افتاد و آب به چشم قنات رسید. مقدار آب از اون چیزی که فکر می کردیم، کمتر بود. اما همین آب برای زمین های آبادی کافی بود.

     وقتی قنات راه افتاد، دیگه کسی مجبور نبود از ده بالا آب بخره تا باغ و مزرعه ش رو سر سبز نگه داره. آب قنات در فرصت کوتاهی هم زمین ها و هم آب و هوای آبادی رو عوض کرد. من به عنوان یک مهندس کشاورزی اولین کارم رو از آبادی خودمون شروع کردم و با هماهنگی جهاد کشاورزی، به روستاهای اطراف هم سری زدم و با مردم صحبت کردم، تا بتونم به اون ها هم کمک کنم.

     اگر کمک اهالی و حمایت جهاد کشاورزی نبود، هیچ کدوم از برنامه ها و طرح های ما به نتیجه نمی رسید. از قدیم گفتند: « یک دست صدا نداره! »


۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۰۵
سعید بیگی


     خداوند جمیع رفتگان را بیامرزد! خدا بیامرز پدرم یک عمر سالم زندگی کرد و سالم هم از دنیا رفت. در زندگی برای خودش اصولی داشت که خط قرمزش محسوب می شدند و حتی به بهای جانش از آن ها نمی گذشت.

     بارها به ما می گفت: « من برای کسب روزی حلال تن به هر کار سختی دادم الا چند کار! یکی دزدی نکردم و دوم این که هیزی نکردم و به دنبال ناموس مردم نبودم! دیگر این که نان کسی را هم نبریدم! »

     خدا بیامرز به قدری عاطفی و دلسوز بود که سعی می کرد، دل کسی را نشکند و آزار ندهد. بیشتر اوقات با مثل ها و حکایاتش بقیه را سرحال می آورد و با آن ها شوخی می کرد. اهالی محل خاطرات زیادی از او به یاد دارند.

     تکه زمینی از پدرش به او ارث رسیده بود و چون نمی توانست زود به زود به شهرستان برود، اداره ی مِلک را به برادر بزرگش در همان آبادی سپرده بود و پس از فوت عموجان، پسر عموها با او قرارداد کردند که زمین را مثل پدرشان بکارند و هر چه به دست آوردند، سهم او را بدهند.

     پدر هم پذیرفت و مثل دوران عمو جان، گاهی چند کیلو بادام بود و گاهی نبود و پدر شکایتی نداشت؛ چون پیش از این برادرش و حال برادرزادگانش از زمین بهره می بردند که هم خونش بودند و او به همین قانع و راضی بود.

     چند سال پیش از فوتش، خطاب به ما فرزندانش گفت: من زمین پدری را به اختیار خودم ـ اگر چه ارزانتر از قیمت واقعی ـ به پسر عموهایتان فروختم و پشیمان هم نیستم و پولش را هم برای سفر حج مصرف کردم. خواستم بهانه ای برای قطع رابطه ی خویشاوندی نماند و با خانواده ی عمویتان رفت و آمد داشته باشید. آن ها چه تفکری داشتند و ما چه افکاری در سر داریم! یادشان سبز و روحشان شاد!


۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۴۳
سعید بیگی


     وقتی یک نوزاد در بیمارستان به دنیا می آید، همه شادی می کنند و به پدر، مادر و دیگر بستگان نزدیک تبریک می گویند و آرزو می کنند، که قدمش مبارک باشد و زیر سایه ی پدر و مادر، بزرگ شود و در آینده فردی مفید برای اجتماع باشد و خوشبخت شود! این بخش برای همه یکسان است.



     نوزاد پسر است. رفتارهایی که از یک پسر انتظار می رود، به او آموزش داده می شود تا شخصیتی مردانه پیدا کند و در این مسیر از شخصیتِ مردانِ زیادی مردِ فامیل (در فامیل پدری: پدر، پدربزرگ، عمو و ... و در فامیل مادری: پدربزرگ، دایی و ...) الگوبرداری می شود.

     در این میان، بیش از همه پدر و مادر می کوشند؛ ویژگی هایی از مردان فامیل که به نظرشان برای یک مرد لازم و ضروری است، در وجود او تثبیت و نهادینه کنند و بعدها به این تربیت عالی(!) خودساخته و خودپرداخته ببالند و افتخار کنند!



     نوزاد دختر است. رفتارهایی که از یک دختر انتظار می رود، به او آموزش داده می شود تا شخصیتی زنانه پیدا کند و در این مسیر از شخصیتِ زنانِ زیادی زنِ فامیل (در فامیل پدری: مادربزرگ، عمه و ... و در فامیل مادری: مادر، مادربزرگ، خاله و ...) الگوبرداری می شود.

     در این میان، بیش از همه پدر و مادر می کوشند؛ ویژگی هایی از زنان فامیل که به نظرشان برای یک زن لازم و ضروری است، در وجود او تثبیت و نهادینه کنند و بعدها به این تربیت عالی(!) خودساخته و خودپرداخته ببالند و افتخار کنند!



     حال اگر رفتاری ناشایست در فرزند خود مشاهده کردند، هر یک تقصیر را به گردن طرف مقابل و نقاط منفی الگوهای ایشان می اندازد و به هیچ روی قبول مسئولیت نمی کنند و به اتهام زدن بسنده می کنند که ساده تر و کم هزینه تر است!

 

* به نظر شما مرد یا زنی که شخصیتش مخلوطی از این سلیقه های متفاوت و گاه نامتناسب باشد، آیا در زندگی به مشکل بر نمی خورَد و در برخورد با دیگران دچار تعارض، سردرگمی و سرگردانی نخواهد شد؟

     پر واضح است که پدر و مادر از شخصیت مرد یا زن مورد نظر و علاقه ی خود، نکات مثبت را گلچین نمی کنند؛ بلکه تمام ویژگی های فرد مورد علاقه درست و کامل است(!) و باید در شخصیت فرزند دلبندشان متجلی گردد تا خوشبخت شود!

     حال ببینید فرزند بیچاره با چه مسائل و مشکلاتی دست به گریبان است و چگونه باید خود را از این همه قواعد دست و پاگیر رها کند، به شکلی که بزرگترها نیز از دستش آزرده و ناراحت نشوند و این فرار از دردسر را عصیان و سرکشی قلمداد نکنند!



** آیا پدر و مادر در این مسیر پر پیچ و خمِ تربیت فرزند، با یک کارشناسِ توانمند، باسواد و خوشنام در حوزه ی تربیت ایرانی و اسلامی مشورت کرده اند و از نظرات او به اندازه ی برادر، خواهر یا یکی از اعضای خانواده ی خود، بهره مند شده اند؟ یا در این امرِ مهم یک جزوه یا کتاب معتبر و ارزشمند را در حوزه ی تربیت ایرانی و اسلامی مطالعه کرده اند و بدان عمل نموده اند؟

*** روشن است که ورودیهای اطلاعاتی فرزندان ما، نخست خانواده و بستگان، دیگر همسایگان و اهالی محل، صدا و سیما، گروه های دوستی و همسالان، فضای عمومی جامعه و ... است و جایی در فرهنگ ما برای استفاده از منابع علمی و ارزشی برای تربیت فرزند دیده نشده است!



**** بر بزرگان علمی و مذهبی دلسوز و آشنا به مسائل روز جامعه و جهان است که گروهی از برترین اندیشمندان را گرد هم آورند و منشور و دستورالعملی ویراسته و پیراسته بر اساس آموزه های دینی و ملی مان فراهم آورند تا مورد استفاده ی خانواده ها قرار گیرد و سعادت دین و دنیای فرزندان این آب و خاک را رقم بزند.

***** و نیز بر ماست که تلاش کنیم، رفتارهای درست را پیشه ی خود سازیم و تنها به بیان شعارهای زیبا بسنده نکنیم، بلکه با عمل و رفتار مناسب به فرزندانمان کار و رفتار درست را بیاموزیم.



     در این صورت جامعه ی آینده ی ما، کمتر به مشکلات و مسائل رفتاری جامعه ی امروز گرفتار خواهد شد و نمونه و الگویی درخشان و ارجمند برای دیگر ملل عالم به شمار خواهیم آمد و این با شعار ممکن نمی شود و شعور، تلاش و عزمی نیرومند و پولادین می خواهد. باشد که چنین شود!


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۰۷
سعید بیگی

     بیشتر که فکر کردم، یادم آمد جوانی قوی و ورزشکار بودم و کار مناسبی داشتم و خانواده ای دلسوز و مهربان. به یاد پدر و مادرم افتادم و این که چقدر برایم زحمت کشیده بودند. آن ها با مهربانی برای پیشرفت من در ورزش خیلی مایه گذاشته بودند. بعد یاد خواهر و برادرانم افتادم و این که آن ها هم به سهم خود به من کمک زیادی کرده بودند.

     آیا آن ها از این گرفتاری من باخبرند یا هنوز هیچ اطلاعی ندارند؟ دلم شکست و بی اختیار شروع کردم به گریه کردن. اشک های گرم روی صورتم سر می خوردند و پایین می افتادند. کمی که گریه کردم، سبک شدم و از خدا خواستم، از این جا نجاتم دهد!

     یک دفعه چیزی مثل برق از ذهنم گذشت!... مطلبی را به یاد آوردم که در این لحظات بیشتر آزارم می داد و اذیتم می کرد. هفته ی قبل در باشگاه چند مهمان داشتیم که از دوستان مربی مان بودند و یک نفرشان هم عضو تیم ملی بود. با اجازه ی مربی با هر سه نفر کشتی گرفتم و در کمال ناباوری همه، هر سه نفر را شکست دادم.

     نفر اول را به سادگی ضربه کردم. مثل این که اصلا کشتی گیر نبود یا آمادگی مبارزه نداشت. نفر دوم حریف قوی و ماهری بود و خیلی اذیت شدم تا او را هم شکست دادم و در کشتی دوم پای چپم آسیب دید. مربی گفت که دیگر کافی است اما من در کمال غرور و بی ادبی، نفر سوم را که عضو تیم ملی بود، به مبارزه دعوت کردم.

     او هم آماده شد و با هم کشتی سختی گرفتیم. در نهایت با دو امتیاز بالاتر او را بردم و آن قدر سرخوش از پیروزی شده بودم که رو به مربیم گفتم؛ شما هم اگر نمی ترسید، بیایید تا با هم کشتی بگیریم. یک دفعه تمام باشگاه در سکوت فرو رفت. همه به هم نگاه می کردند و از این بی ادبی من تعجب کرده بودند.

     اما من که حسابی مغرور شده بودم، با بی شعوری تمام به مربیم توهین کردم! مربی جلو آمد و پیشانی مرا بوسید و گفت که دیگر چیزی ندارد که به من یاد بدهد و از جمع عذرخواهی کرد و همراه آن سه نفر از باشگاه رفت.

     دوستانم به سرعت لباس پوشیدند و به دنبال مربی رفتند و من که هنوز متوجه عمق زشتی کارم نشده بودم، لباس هایم را عوض کردم و به طرف خانه رفتم. من تا یکی دو روز از آن پیروزی سرمست بودم و به خودم افتخار می کردم و از دست مربی و دوستانم دلخور بودم و از شدت ناراحتی با هیچ کدامشان تماس هم نگرفتم.

     اما بعد که خوب فکر کردم، به زشتی کارم پی بردم ولی جرات رویارویی با مربی زحمتکشم را نداشتم. من اگر چه فنون کشتی را خوب آموخته بودم و به اصطلاح قهرمان شده بودم اما تا پهلوانی و انسانیت یک دنیا فاصله داشتم!

***

     ناگهان با صدای چند حیوان از خواب بیدار شدم. اول فکر کردم خیالات است؛ اما بیشتر که گوش دادم، فهمیدم صدای یک گله ی گوسفند است که نزدیک می شود. صدای واق واق سگ های گله می آمد. سعی کردم تکانی بخورم، اما فایده نداشت. هنوز بی حس بودم. سعی کردم فریاد بزنم، با تمام توان فریاد زدم: آهای ... کمک! ... من اینجا هستم! ...

     کمی بعد صدای چوپانی را شنیدم که به سراغم آمد. از من پرسید: اینجا چه می کنی؟ چه بلایی بر سر خودت آورده ای؟ بعد گفت: صبر کن تا بروم و کمک بیاورم. من که از آن کابوس و تنهایی ها کلافه شده بودم، ترسیدم و گفتم: همین جا بمان. بالاخره کسی به سراغ تو می آید. چوپان با گوشی به دوستانش اطلاع داد که برای کمک بیایند.

     من گفتم که مرا به پشت برگردانَد اما چوپان گفت که جابجا کردن من خطرناک است و باید منتظر نیروهای امدادی باشیم. حق با او بود. با این که حسابی از آن وضع خسته و بی طاقت شده بودم، منتظر ماندم تا کمک برسد. زیاد طول نکشید که صدای آژیر آمبولانس را شنیدم. وقتی مرا از زیر پُلی که به داخل آن سقوط کرده بودم، بیرون آوردند، دانستم چرا کسی صدای مرا نشنیده است.

     پُل خیلی بلند بود و من با موتور سیکلت به داخل رودخانه ی فصلی که کمی آب داشت، افتاده و از هوش رفته بودم. اگر آب کمی بیشتر بود، حتما خفه می شدم. کم کم به یاد آوردم که غروب دیروز برای کاری به دیدن یکی از دوستانم در روستایی دور از شهر می رفتم که چرخ جلو موتورم ترکید و من از بالای پل به داخل رودخانه سقوط کردم.

     دکتر اورژانس گفت که احتمالا آسیب جدی ندیده ام، چون من با وجود ارتفاع زیاد پُل، روی علف های بلند زیر پُل افتاده ام و البته بعد از عکس و آزمایش های لازم وضعیتم روشن خواهد شد. از همان جا به خانواده ام اطلاع دادند و تا ما به بیمارستان برسیم، همه آنجا بودند. بعضی از دوستانم را هم در بیمارستان دیدم. ناگهان خشکم زد! خدایا!... مربیم داشت به سمت ما می آمد. من چشمانم را بستم و خودم را به خواب زدم. از خجالت نمی توانستم با او رو به رو شوم!

     پس از یک هفته کمی حالم بهتر شد و از بیمارستان مرخص شدم و به منزل آمدم. فردای آن روز مربی دلسوزم با چند نفر از دوستان به دیدنم آمد. وقتی وارد اتاق شدند، من خواستم از جا بلند شوم اما او نگذاشت. باز مثل همان روز پیشانیم را بوسید و کنارم نشست.

     بعد با خنده گفت: من یک هفته است که تمرین می کنم تا با تو کشتی بگیرم! من از خجالت اشکم جاری شد و دستش را بوسیدم و عذرخواهی کردم. بعد گفتم که دیگر کشتی را کنار خواهم گذاشت. مربی گفت: تازه یک قهرمان قوی تربیت کرده ایم و تو می خواهی کنار بکشی؟ اصلا نمی شود!

     حدود یک ماه بعد، به باشگاه رفتم و در برابر همه ی بچه ها از مربی عذرخواهی کردم و به تمریناتم ادامه دادم. مربی بعضی روزها برای آموزش و بهبود کشتی من، یکی دو نفر از بچه های تیم ملی را که قبلا شاگردش بودند، می آورد تا با من کشتی بگیرند و ضمن مبارزه چیزهایی از آن ها یاد بگیرم. روز به روز وضعیتم در کشتی بهتر می شد. من تصمیم گرفتم؛ برای جبران اشتباهم، تلاش کنم تا قهرمان کشور شوم و برای خانواده، مربی و همشهریانم افتخار کسب کنم و مطمئنم که به هدفم خواهم رسید.


۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۷ ، ۱۵:۱۷
سعید بیگی

     حدود یک سال پیش، پسر جوانی را که از همسایگان سابق مان بود، در خیابان دیدم. او را خوب می شناختم. در دبیرستان شاگردی ممتاز و درسش عالی بود. ورزش هم می کرد و حتی در یک رشته ی رزمی مقام کشوری داشت.

     بعد از سلام و احوالپرسی از درسش پرسیدم. گفت که درس را رها کرده و می خواهد به خدمت سربازی برود. تا سال سوم دبیرستان درس خوانده بود و بعد درس را رها کرده بود و حدود یک سالی هم اینجا و آنجا، به کارهای خدماتی مشغول شده بود و حالا بلاتکلیف و سرگردان بود.

     از ورزش که پرسیدم، گفت: « دلم خونه!... دست رو دلم نگذار!... توی مسابقات حقم رو خوردند و چون کسی پیگیر کارم نبود، بی خیال ورزش شدم. » ناگهان سیگاری از جیبش بیرون آورد و به من تعارف کرد. گفتم: « می دونی که من اهلش نیستم! » خودش سیگاری آتش زد و گوشه ی لبش گذاشت و دودِ خامِ کُشَنده را با حرص و وَلَعی تمام فرو داد و به دنبالش چند سُرفه ی خشک اَمانش را بُرید.

     وقتی دلیل این وضعیت نابسامانش را جویا شدم، گفت که پدر و مادرش به خاطر یک سری مسائل ساده و بی اهمیت، خَرِ شیطان را سوار شده و بدون توجه به سرنوشت او و تنها خواهر کوچکش، از هم جدا شده و طلاق گرفته اند. پدرش را می شناختم، مرد آرام و ساکتی بود.

     از او پرسیدم: « تو که جوان عاقلی هستی، چرا گرفتار سیگار شدی و ترک تحصیل کردی؟ » نگاهی از سَرِ درد به من کرد و گفت: « من با هر دویشان صحبت کردم و از آن ها خواستم، با هم کنار بیایند و آشیانه ی گرممان را از هم نپاشند! اما هر دوی آن ها فقط به فکر خودشان بودند و من و خواهرم، اصلا جایی در قلبشان نداشتیم!

     حالا تازه اول کار است. من می خواهم هر دوی آن ها را مجازات کنم. تا جایی پیش می روم که بیایند و التماس کنند و بگویند که اشتباه کرده اند! » نمی دانستم چه بگویم، تصمیم گرفتم بیشتر به او نزدیک شوم، شاید بتوانم کمکش کنم. بنابراین شماره اش را گرفتم.

     چند روز بعد با چند نفر از دوستان، می خواستیم به کوه برویم. او را هم خبر کردم و با وجود این که نمی خواست بیاید؛ وادارش کردم، همراهیمان کند. به دوستانم سپرده بودم، با او گرم بگیرند تا جذب گروهمان شود. خوشبختانه موفق شدیم، او را به جمعمان اضافه کنیم.

***

     امسال در امتحانات خرداد، سال چهارم (پیش دانشگاهی) را با نمرات نه چندان جالب، قبول شد و از امتحان کنکورش هم راضی بود. امیدوارم هیچ فرزندی ناچار به پند دادن به پدر و مادرش نشود! آمین!


۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۷ ، ۱۵:۴۹
سعید بیگی