مِهروَرزی با همه آیینِ ماست!

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فرزند» ثبت شده است


 

     دیروز به همراه خانواده به دیدن یکی از بزرگترهای فامیل رفتیم که حدود هشتاد سال دارد و پیرمردی نحیف، ضعیف و لاغر شده است. البته شکر خدا کارهایش را خودش ـ البته به کندی ـ انجام می دهد و فرزندانش از او نگهداری می کنند.

     همان لحظه با خودم فکر کردم، وضعیت امروز این پدر عزیز، آیینه ی آینده و فردای ماست، اگر زنده بمانیم و به آن سنین برسیم. خیلی خوب دوران میانسالی او را به خاطر دارم که به تنهایی تمام کارهای باغ و مزرعه را انجام می داد و خم به ابرو نمی آورد.

 

 


     از خدا می خواهم به تمام بزرگترها عمر با عزت بدهد و اگر قرار است ما هم به دوران پیری و کم توانی و ناتوانی برسیم، خودش آن چه را که برایمان لازم است در وجودمان نگاه دارد و آن چه لازم نیست از ما بگیرد.

 

     این عزیزان بیشترین چیزی را که از ما می خواهند، سرکشی و پرسیدن احوالشان و شنیدن حرف ها و درد دلهایشان است. وگرنه فرزندانشان مراقب آن ها هستند و نیازی به کمک ما ندارند. آن ها را دریابیم!

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۷ ، ۱۳:۵۷
سعید بیگی


     مادربزرگ، تنها پشت پنجره ی رو به کوچه نشسته بود و کوچه را نگاه می کرد. او هیچ کسی را نداشت که سراغش را بگیرد و به او سر بزند. فرزندانش سال ها پیش به اروپا مهاجرت کرده بودند و خواسته بودند او را هم با خود ببرند، اما او حاضر نشده بود، همراه آن ها برود.

     بچه ها هم برای این که اذیت نشود، برایش آپارتمانی خریده بودند و هر ماه پول کافی به حسابش می ریختند تا اموراتش را بگذراند. برای این که تنها نماند، یکی از بستگان دورش را ـ که زنی بیوه بود و تنها زندگی می کرد ـ آورده بودند و ماهانه حقوقی به او می دادند تا هم برایش غذایی فراهم کند و هم مونس تنهایی او باشد.

     دوسال بعد از رفتن بچه ها بیوه زن ازدواج کرد و از پیش او رفت و با این که گاهی به او سر می زد، اما این دیدارهای گاه و بیگاه، چاره ی درد تنهایی اش نبود. او لوازم مورد نیازش را از مغازه ی سر کوچه تهیه می کرد. هر روز چند نفر از خانم های همسایه، به او سر می زدند و در انجام کارهای خانه به او کمک می کردند.

     مادربزرگ گاهی اوقات مقداری آب و دانه، لبه ی بیرونی پنجره می ریخت و گنجشک ها و کبوترانی که گرسنه بودند، نزدیک می آمدند و غذا می خوردند و این غذا دادن به پرندگان ساعت ها او را سرگرم و خوشحال می کرد.



     مدتی بعد مادربزرگ پنجره ی اتاقی را که رو به کوچه بود، باز کرد و آب و دانه را روی میزی ریخت که داخل اتاق بود و بدین ترتیب در سرما و گرما پرندگان با آسایش بیشتری به غذا خوردن مشغول می شدند و همه از او تشکر می کردند.

     چندسال گذشت. مادربزرگ بیمار شد و همسایگان او را به بیمارستان بردند و فرزندانش را خبر کردند. همه آمدند و با او خداحافظی کردند. مادربزرگ از آن ها خواست خانه را نفروشند و یکی از همسایه ها قبول کند تا وقتی پرندگان به آن خانه رفت و آمد می کنند، برایشان آب و دانه بریزد. اما این شدنی نبود و هیچ کس چنین مسئولیتی را نمی پذیرفت.

     اما فرزندان تصمیم دیگری گرفتند. خانه را ـ پس از رفتن مادربزرگ ـ فروختند و در پارک نزدیک خانه، جایی برای آب و دانه خوردن پرندگان ساختند. هر ماه مبلغی را برای خرید دانه به حساب شهرداری می ریختند و پرندگان بی غذا را مهمان سفره ی مادربزرگ می کردند.


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۷ ، ۱۹:۰۴
سعید بیگی

     از وقتی یادم می آید، در مدارس معلمان انشا، به دانش آموزان یک سری موضوعات ثابتی را می دادند و تنوع و تفاوت تنها در دیدگاه دانش آموزان بود. موضوعاتی مانند: 

ـ علم بهتر است یا ثروت؟     

ـ دوست دارید در آینده چکاره شوید؟     

ـ تعطیلات تابستان خود را چگونه گذراندید؟ 

     یا بعضی شعرهای معروف که ضرب المثل شده اند؛ مانند: 

ـ میازار موری که دانه کش است          که جان دارد و جان شیرین خوش است     

ـ تو نیکی می کن و در دجله انداز          که ایزد در بیابانت دهد باز     

ـ توانا بود هر که دانا بود          ز دانش دل پیر برنا بود     

ـ بخور تا توانی به بازوی خویش          که سعیت بود در ترازوی خویش     

ـ چون شیر به خود سپه شکن باش          فرزند خصال خویشتن باش!     

     نکته ی جالب این بود که بسیار ی از ما نه درست خواندن شعر را بلد بودیم و نه معنای آن را می فهمیدیم. اما خدا برکت بدهد به پدران و مادران باسواد که در گذشته کمیاب بودند و به بچه های خود، در فتح این قله های درسی، کمک های شایانی می کردند.

     گاهی اوقات هم برادران و خواهران یا همسرانشان به میدان می آمدند و انشاهای عالی می نوشتند، طوری که معلم محترم از شنیدن آن ـ که اغلب غلط و اشتباه خوانده می شد ـ لذت می برد و گاه خانواده مجبور می شدند، دست به دامان یکی از بستگانی شوند که سواد بالایی داشت و با این که ابدا با او رفت و آمدی نداشتند، اما یک وعده شام او و خانواده اش را دعوت می کردند و سنگ تمام می گذاشتند تا یک انشای خوب بنویسد و فرزندشان در این درس نمره ی عالی بیاورد.

     این تلاش ها همه در خانواده هایی دیده می شد که به درس و سواد اهمیت می دادند؛ اما ماجرا در بقیه ی خانواده ها زیاد جدی نبود و بچه ها با کمک خواهران و برادران و هم کلاسی ها، انشای دست و پا شکسته ای می نوشتند تا از نمره ی تک در امان باشند و اصلا به دنبال نمره ی بالا نبودند.

     این رویدادها در سال های اخیر، هنگام حل کردن پیک نوروزی یا بهاری دیده می شد. سوالات این پیک ها نه تنها از سواد بچه ها، بلکه از سواد پدر و مادرها و بسیاری از فامیل هم فراتر و بالاتر بود و در دید و بازدیدهای عید نوروز به دست کاردان دانشجویان تیزهوش یا معلمان محترم فامیل سپرده می شد تا پاسخ داده شود، زیرا خانم یا آقا معلم گفته بود، بهترین پیک به منطقه فرستاده می شود و جایزه ی ویژه دارد و به قول معروف چنان پیاز داغش را زیاد کرده بود که بچه ها فکر می کردند، جایزه ی ویژه یعنی یک دستگاه خودرو که بانک ها تبلیغش می کردند!

     حال از آن روزها و آن تلاش های جمعی تنها خاطره ای کمرنگ در پستوهای ذهن افراد باقی مانده و دوره ای پر افت و خیز از رشد ادب و فرهنگ و علم کشورمان را فرایاد می آورد. یاد آن دوران شیرین به خیر باد!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ تیر ۹۷ ، ۰۱:۲۱
سعید بیگی

     خیلی از ما آدم ها بنا به دلایلی از دیگران فاصله می گیریم و پیله ای به دور خودمون می تنیم و اجازه ی نزدیک شدن به اطرافیان رو نمی دیم و ارتباطات ما با اون ها ـ حتی اعضای خانواده ـ از یک فاصله ی خاص انجام می گیره و بعد وقتی گرفتار مشکلی می شیم، انتظار داریم اون ها به ما نزدیک شده و کمک کنند.

     وقتی کسی عادت به این نزدیک شدن نداشته و نداره؛ یعنی خودمون اجازه ندادیم و اون هم رعایت حال ما رو کرده، چطور انتظار داریم، فاصله ای رو که یک عمر بینمون بوده کنار بگذاره و نزدیکمون بشه؟ ما باید بین اعضای خانواده و دیگران تفاوتی قائل بشیم و سعی کنیم، امتیاز بیشتری به اون ها بدیم تا دیگران!

     طبیعی است که هر انسانی یک سری اسرار و رازها در زندگی برای خودش دارد و یک محدوده ای را برای خودش تعریف می کند؛ اما بعد از این محدوده باید برای خانواده  هم محدوده ای جدا تعریف کرد و پس از محدوده ی خانواده، به دیگران اجازه ی حضور داد.

     خود من چهار محدوده برای اطرافیانم تعریف کرده ام: 1. خانواده (پدر و مادر، همسر و فرزندان، برادران و خواهران) 2. فامیل و بستگان، دوستان و آشنایان 3. دیگرانی که همشهریان و هموطنان من هستند. 4. تمام انسان هایی که روی کره ی خاکی زندگی می کنند.

     و در بین این چهار گروه، مهم ترین گروه همان گروه نخست است، البته اگر خودشان همراه باشند، وگرنه تمام محاسبات ما به هم می ریزد. اما فراموش نکنیم، گاهی یک دوست که از هفت خان گذشته باشد و بارها امتحانش را پس داده باشد و بسیار به ما نزدیک شده باشد، می تواند با شرایطی به گروه اول و چه بسا بیش از آن به ما نزدیک شود.

     (البته باید مراقب باشیم، که این دوست واقعی باشد و تمام رازهای خودمان را برایش آشکار نکنیم، که اگر روزی رابطه اش با ما به هم خورد، از این راه نتواند به ما ضربه بزند و آسیب برساند!)


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۷ ، ۱۳:۴۵
سعید بیگی


     واژه ی عشق از واژه هایی است، که آن را در طول شبانه روز در بسیاری از جاها می توان شنید. حال، گوینده با علم و دانش این واژه و کلمه را به کار می برد یا نه؛ بماند. ما در این جا قصد بررسی معنای این واژه را نداریم و فقط منظور مان توجه دادن به این نکته است، که از این واژه در زمان و مکان مناسب استفاده کنیم. 

     ناگفته پیداست، واژه ی عشق بیشتر در روابط انسانی استفاده می شود؛ آن هم در مواردی که انسان به شخصی دیگر بیش از حد علاقه داشته باشد و البته در آن غرض و مرض نباشد و جنس این مهر و محبت، خالصانه و بی دریغ باشد.

     هنگامی که از موضوعی صحبت می شود، انسان به دنبال مصداق و نمونه ای تمام و کمال می گردد، تا او را در درک و دریافت بهتر معنا و مفهوم یاری دهد. برای عشق، آن هم از نوع پاک و خالصانه اش، می توان منبع مهر بی کران خداوندی را به عنوان کامل ترین نمونه معرفی کرد. البته توان درک این مفهوم والای معنوی کمی دشوار است؛ اما نمونه و مصداقی عینی تر دارد؛ که محبت پدر و مادر به فرزندان است

     پدر و مادر تمام عمر خود را بی چشم داشت به حتی قدردانی کوچکی، به نگهداری و مراقبت از فرزند می گذرانند؛ بدون آن که منتی بر سر او بگذارند. اما همین فرزندان اگر خوب و قدردان زحمات پدر و مادر باشند و کاری را برای ایشان انجام دهند، بارها و بارها بر سر آنان منت می گذارند و در حضور دیگران، این برکت های زندگی را شرمنده می سازند.

     و وای به روزی که فرزندان قدردان زحمات پدر و مادر نباشند؛ آن گاه هر لحظه ی عمر پدر و مادر، حسرت فرا رسیدن مرگ، بزرگ ترین حسرت زندگی آنان خواهد بود. ما فرزندان باید آینده ی خود را در چهره ی این دو فرشته ی مهربان خداوند ببینیم. 

     زیرا ما نیز که اکنون فرزندیم؛ در زمانی نه چندان دور، پدر و مادر خواهیم شد و برای آن که خود گرفتار دردسرهای دوران پیری نشویم، باید از هم اکنون به فکر پدر و مادر و رفع نیازهای جسمی، روحی و عاطفی آنان باشیم، تا فرزندان مان نیز از ما بیاموزند. پیامبر مهربانی فرمود: « دیگران را با اعمالتان دعوت کنید، نه با زبانتان! » و به قول سعدی بزرگ: « به عمل کار برآید به سخن دانی نیست! »

     اما انسان هایی که به خداوند ایمان دارند یا اندکی معرفت دارند، نیازی به این دلایل ندارند و در انتظار فرصت هستند؛ تا دست پدر و مادر را به گرمی بفشارند و خاک پای آنان را توتیای چشم خود کنند. امید که ما نیز از جمله ی این انسان های معتقد و با ایمان باشیم. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۴۹
سعید بیگی