مِهروَرزی با همه آیینِ ماست!

۳۳ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است


     چند ماه پیش در خیابان مشغول رانندگی بودم که چراغ راهنمایی قرمز شد. یکی از رانندگانی که جلوتر از ما بود، سعی کرد از فرصت استفاده کند و پیش از آمدن خودروهای مسیر دیگر تقاطع، از چهار راه بگذرد. اما در محاسباتش دچار اشتباه شد و با خودروی دیگری تصادف کرد.

     هر دو راننده از ماشین پیاده شدند و شروع به بحث و دعوا کردند. هر یک با تکان دان قفل فرمان در هوا سعی می کرد، طرف مقابل را بترساند و از میدان به در کند. بقیه ی خودروها از مسیر باقی مانده می گذشتند و هنگام عبور چند لحظه این بحث و دعوا را تماشا می کردند و راه دیگران را ناخواسته می بستند.

     بالاخره با پادرمیانی چند رهگذر قرار شد، مدارک را رد و بدل کنند و چون خسارت جزئی بود، با هم به تفاهم برسند. هر دو در حالی که غُر می زدند، برگه های بیمه را رد و بدل کردند. ناگهان گواهینامه ی فرد متخلف که جلوی ما حرکت می کرد، از دستش به زمین افتاد.

     راننده ی دیگر سریع جلو آمد تا آن را بردارد و مدرکی اضافه به عنوان گرو همراه داشته باشد. راننده ی صاحب گواهینامه او را به عقب هُل داد تا مانع این کارش شود. اما این هُل دادن باعث شد، راننده ی مقابل تعادلش را از دست بدهد، به زمین بیفتد و پشت سرش با آسفالت برخورد کند.

     راننده ی بیچاره از هوش رفت. همه دور و برش را گرفتند و می خواستند کمکش کنند. در همین حال یک آمبولانس اورژانس که از چهار راه می گذشت، با اشاره ی مردم ایستاد و به کمک آمد. آن ها خیلی زود راننده را به بیمارستان رساندند.

     راننده ی خاطی شرمسار و پشیمان مانده بود و افسر راهنمایی و رانندگی سر چهار راه او را داخل خودرو نشاند تا همکارانش برسند. اگر کمی حوصله می کرد، این اتفاق روی نمی داد. اگر گواهینامه در دست راننده ی مقابل می ماند، چه می شد؟ افسوس که هیچ کدام از این اگرها مشکل گشا نیستند.



     کاش در حوادثی که برایمان پیش می آید، بکوشیم خونسرد و آرام بمانیم تا قانون و مقررات مشکل را حل کند. زیرا بعد از تمام این جریانات، در نهایت باید قانون حکم کند و ما موظفیم تابع قانون باشیم.

     خوشبختانه راننده ی آسیب دیده از این حادثه نجات یافت. اما همه ی ما بسیاری از این حوادث را دیده یا شنیده ایم که در آن، فردی جانش را از دست داده و خانواده ای داغدار شده است. حفظ خونسردی و آرامش و پیروی از قانون بهترین کار است!


۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۷ ، ۱۴:۰۹
سعید بیگی

 


   گاهی وقت ها با کسی به مشکل بر می خوریم و اختلافی پیدا می کنیم و بلافاصله برخوردی صورت می گیرد و در آن حالت که هر دو طرف ناراحت و عصبانی هستند، هیچ کدام ملاحظه نمی کنند و حرف هایی می زنند که بعدا برایشان دردسر می شود.

     در ادامه ی ماجرا برای اثبات ادعای مورد نظر، باید خودشان را حسابی به زحمت بیندازند و اگر نتوانند آن حرف ها را ثابت کنند؛ تازه اول گرفتاری است. یعنی اگر ثابت نشود، تمام پُل های پشت سر خراب شده است و ما این سوی پُل تنها خواهیم ماند!



     نگو!... عزیزم نگو!... جان و دلم حرفی را که به آن اطمینان نداری، نگو و خودت را به دردسر نینداز! از معصومین نقل شده است که بین راست و دروغ فقط چند انگشت فاصله است. راست آن است که دیده باشی! و دروغ آن است که بگویی، شنیده ام!

     چقدر خوب است، حرفی را هم که می دانیم و به زیان کسی تمام می شود، بر زبان نیاوریم. خداوند همه چیز را می داند، اما ستارالعیوب است و گناهان و عیب های ما را می پوشاند و به هیچ کسی نمی گوید. حال چرا ما که از اصل ماجرا خبر نداریم، از روی حدس و گمان حرفی بزنیم که بعد روشن شود، از اصل واقعیت نداشته یا واقعیت به شکل دیگری بوده است.



     حَرف ِ ناگفته، مانند تیر در چِلّه ی کمان است؛ اما هنگامی که گفته شد، تیر پرتاب شده است و دیگر هیچ کنترلی بر آن نداریم و نمی دانیم، بر کدام هدف خواهد نشست! پس بهتر است دقت کنیم و این فرصت را از خود نگیریم و تیر را در چِلّه ی کمان نگاه داریم تا کاملا مطمئن شویم، آن گاه تیر را پرتاب کنیم.

     بسیاری از گناهان از ناحیه ی زبان است و باید بیش از اندازه مراقب زبان باشیم تا به میل و اختیار احساس و نفس نباشد، بلکه مهارش در دست عقل و فهم مان باشد. این مهم فقط با تلاش و تمرین ممکن می شود، امید که در این آزمون پیروز باشیم!



۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۷ ، ۱۶:۲۷
سعید بیگی

     بیشتر که فکر کردم، یادم آمد جوانی قوی و ورزشکار بودم و کار مناسبی داشتم و خانواده ای دلسوز و مهربان. به یاد پدر و مادرم افتادم و این که چقدر برایم زحمت کشیده بودند. آن ها با مهربانی برای پیشرفت من در ورزش خیلی مایه گذاشته بودند. بعد یاد خواهر و برادرانم افتادم و این که آن ها هم به سهم خود به من کمک زیادی کرده بودند.

     آیا آن ها از این گرفتاری من باخبرند یا هنوز هیچ اطلاعی ندارند؟ دلم شکست و بی اختیار شروع کردم به گریه کردن. اشک های گرم روی صورتم سر می خوردند و پایین می افتادند. کمی که گریه کردم، سبک شدم و از خدا خواستم، از این جا نجاتم دهد!

     یک دفعه چیزی مثل برق از ذهنم گذشت!... مطلبی را به یاد آوردم که در این لحظات بیشتر آزارم می داد و اذیتم می کرد. هفته ی قبل در باشگاه چند مهمان داشتیم که از دوستان مربی مان بودند و یک نفرشان هم عضو تیم ملی بود. با اجازه ی مربی با هر سه نفر کشتی گرفتم و در کمال ناباوری همه، هر سه نفر را شکست دادم.

     نفر اول را به سادگی ضربه کردم. مثل این که اصلا کشتی گیر نبود یا آمادگی مبارزه نداشت. نفر دوم حریف قوی و ماهری بود و خیلی اذیت شدم تا او را هم شکست دادم و در کشتی دوم پای چپم آسیب دید. مربی گفت که دیگر کافی است اما من در کمال غرور و بی ادبی، نفر سوم را که عضو تیم ملی بود، به مبارزه دعوت کردم.

     او هم آماده شد و با هم کشتی سختی گرفتیم. در نهایت با دو امتیاز بالاتر او را بردم و آن قدر سرخوش از پیروزی شده بودم که رو به مربیم گفتم؛ شما هم اگر نمی ترسید، بیایید تا با هم کشتی بگیریم. یک دفعه تمام باشگاه در سکوت فرو رفت. همه به هم نگاه می کردند و از این بی ادبی من تعجب کرده بودند.

     اما من که حسابی مغرور شده بودم، با بی شعوری تمام به مربیم توهین کردم! مربی جلو آمد و پیشانی مرا بوسید و گفت که دیگر چیزی ندارد که به من یاد بدهد و از جمع عذرخواهی کرد و همراه آن سه نفر از باشگاه رفت.

     دوستانم به سرعت لباس پوشیدند و به دنبال مربی رفتند و من که هنوز متوجه عمق زشتی کارم نشده بودم، لباس هایم را عوض کردم و به طرف خانه رفتم. من تا یکی دو روز از آن پیروزی سرمست بودم و به خودم افتخار می کردم و از دست مربی و دوستانم دلخور بودم و از شدت ناراحتی با هیچ کدامشان تماس هم نگرفتم.

     اما بعد که خوب فکر کردم، به زشتی کارم پی بردم ولی جرات رویارویی با مربی زحمتکشم را نداشتم. من اگر چه فنون کشتی را خوب آموخته بودم و به اصطلاح قهرمان شده بودم اما تا پهلوانی و انسانیت یک دنیا فاصله داشتم!

***

     ناگهان با صدای چند حیوان از خواب بیدار شدم. اول فکر کردم خیالات است؛ اما بیشتر که گوش دادم، فهمیدم صدای یک گله ی گوسفند است که نزدیک می شود. صدای واق واق سگ های گله می آمد. سعی کردم تکانی بخورم، اما فایده نداشت. هنوز بی حس بودم. سعی کردم فریاد بزنم، با تمام توان فریاد زدم: آهای ... کمک! ... من اینجا هستم! ...

     کمی بعد صدای چوپانی را شنیدم که به سراغم آمد. از من پرسید: اینجا چه می کنی؟ چه بلایی بر سر خودت آورده ای؟ بعد گفت: صبر کن تا بروم و کمک بیاورم. من که از آن کابوس و تنهایی ها کلافه شده بودم، ترسیدم و گفتم: همین جا بمان. بالاخره کسی به سراغ تو می آید. چوپان با گوشی به دوستانش اطلاع داد که برای کمک بیایند.

     من گفتم که مرا به پشت برگردانَد اما چوپان گفت که جابجا کردن من خطرناک است و باید منتظر نیروهای امدادی باشیم. حق با او بود. با این که حسابی از آن وضع خسته و بی طاقت شده بودم، منتظر ماندم تا کمک برسد. زیاد طول نکشید که صدای آژیر آمبولانس را شنیدم. وقتی مرا از زیر پُلی که به داخل آن سقوط کرده بودم، بیرون آوردند، دانستم چرا کسی صدای مرا نشنیده است.

     پُل خیلی بلند بود و من با موتور سیکلت به داخل رودخانه ی فصلی که کمی آب داشت، افتاده و از هوش رفته بودم. اگر آب کمی بیشتر بود، حتما خفه می شدم. کم کم به یاد آوردم که غروب دیروز برای کاری به دیدن یکی از دوستانم در روستایی دور از شهر می رفتم که چرخ جلو موتورم ترکید و من از بالای پل به داخل رودخانه سقوط کردم.

     دکتر اورژانس گفت که احتمالا آسیب جدی ندیده ام، چون من با وجود ارتفاع زیاد پُل، روی علف های بلند زیر پُل افتاده ام و البته بعد از عکس و آزمایش های لازم وضعیتم روشن خواهد شد. از همان جا به خانواده ام اطلاع دادند و تا ما به بیمارستان برسیم، همه آنجا بودند. بعضی از دوستانم را هم در بیمارستان دیدم. ناگهان خشکم زد! خدایا!... مربیم داشت به سمت ما می آمد. من چشمانم را بستم و خودم را به خواب زدم. از خجالت نمی توانستم با او رو به رو شوم!

     پس از یک هفته کمی حالم بهتر شد و از بیمارستان مرخص شدم و به منزل آمدم. فردای آن روز مربی دلسوزم با چند نفر از دوستان به دیدنم آمد. وقتی وارد اتاق شدند، من خواستم از جا بلند شوم اما او نگذاشت. باز مثل همان روز پیشانیم را بوسید و کنارم نشست.

     بعد با خنده گفت: من یک هفته است که تمرین می کنم تا با تو کشتی بگیرم! من از خجالت اشکم جاری شد و دستش را بوسیدم و عذرخواهی کردم. بعد گفتم که دیگر کشتی را کنار خواهم گذاشت. مربی گفت: تازه یک قهرمان قوی تربیت کرده ایم و تو می خواهی کنار بکشی؟ اصلا نمی شود!

     حدود یک ماه بعد، به باشگاه رفتم و در برابر همه ی بچه ها از مربی عذرخواهی کردم و به تمریناتم ادامه دادم. مربی بعضی روزها برای آموزش و بهبود کشتی من، یکی دو نفر از بچه های تیم ملی را که قبلا شاگردش بودند، می آورد تا با من کشتی بگیرند و ضمن مبارزه چیزهایی از آن ها یاد بگیرم. روز به روز وضعیتم در کشتی بهتر می شد. من تصمیم گرفتم؛ برای جبران اشتباهم، تلاش کنم تا قهرمان کشور شوم و برای خانواده، مربی و همشهریانم افتخار کسب کنم و مطمئنم که به هدفم خواهم رسید.


۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۷ ، ۱۵:۱۷
سعید بیگی

     ... یک دفعه تمام بدنم یخ کرد و سرمای شدیدی داخل رگ هایم دوید. خواستم چشمانم را باز کنم، اما نتوانستم. احساس کردم پلک هایم سنگینی می کند و انگار آن ها را با چسب به هم چسبانده اند که باز نشود. بعد دیگر به یاد ندارم که چه شد؟ فکر کنم از حال رفتم یا بیهوش شدم.

     دوباره همان سرما تمام بدنم را به لرزه انداخت. انگار توی تمام رگ و پی هایم خون یخ زده جریان داشت. با همان لرزش بدنم به هوش آمدم. خیلی سعی کردم چشم هایم را باز کنم، اما ممکن نبود. خواستم از دستم کمک بگیرم، اما گوشش به حرفم بدهکار نبود. خواستم کمی تکان بخورم تا ببینم کجایم و چه وضعیتی دارم؟ اما هر چه تقلا کردم، نشد!

     کم کم به دنبال دستانم گشتم و حس کردم که دست راستم زیر بدنم جا مانده و بی حس شده. دنبال دست چپم رفتم و دیدم که روی زمین افتاده ولی کاری از آن بر نمی آید. اولش ترسیدم و فکر کردم قطع شده، اما با بدنم حس می کردم که به بازو وصل است. خدا رو شکر کردم که دستانم سالمند و هیچ کدام قطع نشده است.

     دوباره به چشمانم فشار آوردم، بلکه باز بشود. بعد از ده ها بار تلاش و پلک زدن، پلک هایم به سختی باز شدند. حس می کردم که دارم پلک می زنم، اما هیچ جایی را نمی دیدم. به پلک زدن ادامه دادم، تنها کاری که از من بر می آمد همین بود. آن قدر پلک زدم که دیگر خسته شدم. اما چیزی پیدا نبود. مطمئن شدم که کور شده ام. دست برداشتم و چشمانم را بستم.

     نمی دانم چه مدت گذشت؟ اما دیگر از آن وضع خسته شده بودم. هم سردم بود، هم جایی را نمی دیدم، هم دستانم را نمی توانستم تکان بدهم، هم هیچ صدایی را نمی شنیدم. حسابی از ناتوانی خودم حرصم گرفته بود. اگر کسی نمی دانست، خودم که می دانستم قهرمان کشتی آزادم. اما این آقای قهرمان، حالا ناتوان و نالان مثل آدم های فلج، این جا افتاده بود و هیچ کاری از دستش بر نمی آمد.

     یک دفعه به سرم زد که فریاد بکشم. حتما کسی صدای مرا می شنید و برای کمک می آمد. با تمام توان نفس عمیقی کشیدم و از ته دل فریاد زدم! بعد ساکت شدم و منتظر ماندم ببینم، کسی صدایم را شنیده و عکس العملی هست یا نه؟ خیر، هیچ خبری نبود. دو سه بار دیگر هم صدا زدم، اما خبری نشد. دیگر ساکت شدم.

     بعد این فکر به سَرَم زد که نکند مُرده ام و خودم خبر ندارم! چون تلاش های من برای هر نوع حرکت، جنبش و فریاد، برای اطلاع دادن وضعیتم یا خبر گرفتن از دنیای اطرافم کاملا بی نتیجه بود. بعد با خودم گفتم؛ اگر مرده بودم که نمی توانستم پلک بزنم یا داد و فریاد راه بیندازم! کمی امیدوار شدم و به زور به خودم قبولاندم که نمرده ام و زنده ام!

     اما این که الان کجا بودم و تنها این جا چه می کردم و چرا کسی به فریاد من نمی رسید، پر تکرارترین سوالاتی بود که در ذهنم بود و پاک دیوانه ام کرده بود. بارها وقتی موقع بیماری تب می کردم، کابوس می دیدم و یک جمله یا یک کلمه یا عدد، بیش از هزار بار در آن شدت تب و لرز برایم تکرار می شد و هر بار مانند پُتکی محکم به فرق سرم می خورد و من از شدت ضربه ی آن بر خود می لرزیدم.

     الان هم پرسش از وضعیتم و چگونگی گرفتاریم در آن، شبیه همان کابوس و هذیان های میان تب و لرز بود و کلافه ام کرده بود. در آن حال خراب تصمیم گرفتم بخوابم، شاید از این کابوس خلاص شوم و بار دیگر که چشمانم را باز می کنم؛ همه چیز درست شده و به وضع عادی خود برگشته باشد. با این فکر چشمانم را بستم و دیگر چیزی نفهمیدم.

     برای بار سوم سرما از خواب بیدارم کرد. باز هم چشم ها را به اطراف چرخاندم، بلکه چیزی یا جایی را ببینم اما بی فایده بود. بعد تمام تلاش های گذشته را تکرار کردم و هنگامی که از بی نتیجه بودنشان مطمئن شدم، خودم را رها کردم و منتظر شدم.

     نمی دانم چند ساعت گذشت که از آن انتظار بی نتیجه و لعنتی خسته شدم و باز خواستم بخوابم. اما دیگر خوابم نبرد. بعد با خود گفتم، اگر سعی کنم به گذشته فکر کنم، شاید یادم بیاید که چه بلایی بر سرم آمده است؟ خیلی تلاش کردم، اما هیچ فایده ای نداشت. از حادثه یا ماجرایی که مرا در این وضعیت قرار داده بود، هیچ چیزی به خاطر نداشتم!

***

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۷ ، ۱۲:۲۱
سعید بیگی

     حدود یک سال پیش، پسر جوانی را که از همسایگان سابق مان بود، در خیابان دیدم. او را خوب می شناختم. در دبیرستان شاگردی ممتاز و درسش عالی بود. ورزش هم می کرد و حتی در یک رشته ی رزمی مقام کشوری داشت.

     بعد از سلام و احوالپرسی از درسش پرسیدم. گفت که درس را رها کرده و می خواهد به خدمت سربازی برود. تا سال سوم دبیرستان درس خوانده بود و بعد درس را رها کرده بود و حدود یک سالی هم اینجا و آنجا، به کارهای خدماتی مشغول شده بود و حالا بلاتکلیف و سرگردان بود.

     از ورزش که پرسیدم، گفت: « دلم خونه!... دست رو دلم نگذار!... توی مسابقات حقم رو خوردند و چون کسی پیگیر کارم نبود، بی خیال ورزش شدم. » ناگهان سیگاری از جیبش بیرون آورد و به من تعارف کرد. گفتم: « می دونی که من اهلش نیستم! » خودش سیگاری آتش زد و گوشه ی لبش گذاشت و دودِ خامِ کُشَنده را با حرص و وَلَعی تمام فرو داد و به دنبالش چند سُرفه ی خشک اَمانش را بُرید.

     وقتی دلیل این وضعیت نابسامانش را جویا شدم، گفت که پدر و مادرش به خاطر یک سری مسائل ساده و بی اهمیت، خَرِ شیطان را سوار شده و بدون توجه به سرنوشت او و تنها خواهر کوچکش، از هم جدا شده و طلاق گرفته اند. پدرش را می شناختم، مرد آرام و ساکتی بود.

     از او پرسیدم: « تو که جوان عاقلی هستی، چرا گرفتار سیگار شدی و ترک تحصیل کردی؟ » نگاهی از سَرِ درد به من کرد و گفت: « من با هر دویشان صحبت کردم و از آن ها خواستم، با هم کنار بیایند و آشیانه ی گرممان را از هم نپاشند! اما هر دوی آن ها فقط به فکر خودشان بودند و من و خواهرم، اصلا جایی در قلبشان نداشتیم!

     حالا تازه اول کار است. من می خواهم هر دوی آن ها را مجازات کنم. تا جایی پیش می روم که بیایند و التماس کنند و بگویند که اشتباه کرده اند! » نمی دانستم چه بگویم، تصمیم گرفتم بیشتر به او نزدیک شوم، شاید بتوانم کمکش کنم. بنابراین شماره اش را گرفتم.

     چند روز بعد با چند نفر از دوستان، می خواستیم به کوه برویم. او را هم خبر کردم و با وجود این که نمی خواست بیاید؛ وادارش کردم، همراهیمان کند. به دوستانم سپرده بودم، با او گرم بگیرند تا جذب گروهمان شود. خوشبختانه موفق شدیم، او را به جمعمان اضافه کنیم.

***

     امسال در امتحانات خرداد، سال چهارم (پیش دانشگاهی) را با نمرات نه چندان جالب، قبول شد و از امتحان کنکورش هم راضی بود. امیدوارم هیچ فرزندی ناچار به پند دادن به پدر و مادرش نشود! آمین!


۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۷ ، ۱۵:۴۹
سعید بیگی

     هنوز چشمام گرم نشده بود که با صدای وحشتناکی از جا پریدم و دور و برم رو نگاه کردم. بعد از خوردن صبحانه گفتم، چند دقیقه دراز بکشم. تازه چرتم برده بود که این صدای لعنتی...! منو از خواب پروند. سریع لباس پوشیدم و به کوچه رفتم. همه ی همسایه ها ریخته بودند بیرون!

     همه ایستاده بودند و با هم حرف می زدند و به یک طرف نگاه می کردند. من هم رفتم و اون قسمت رو نگاه کردم. همسایه ی محترمی که تازه تکه زمینی، رو به روی خونه ی ما خریده بود و می خواست خونه بسازه؛ ساعت هفت صبح داشت، تیرآهن خالی می کرد...!!

     وقتی همسایه ی جدید همه رو کنار هم دید، بی صدا سرش رو انداخت پایین و رفت توی ماشینش نشست. ما هم بی صدا برگشتیم خونه هامون. لابد خجالت کشیده بود و لازم نبود ما شکایت یا اعتراضی بکنیم.


***


     چند سال بعد ما تکه زمینی رو که کنار خونه مون بود، خریدیم و مشغول بنایی شدیم. یک روز عصر همین که از سر کار اومدم، از سر کوچه دیدم چند نفر جلوی خونه مون جمع شدند. نگران شدم و سریع خودم رو رسوندم و دیدم همون همسایه ی محترم از این که دو سه تا آجر رو بچه ها توی کوچه پخش و پلا کردند، نارحت شده و داره داد و فریاد می کنه!

     رفتم جلو و بعد از سلام و احوالپرسی با جمع، با همون لباس مرتب، آجرها رو جمع کردم و ریختم زیر دیوارمون. بعد کنار ایستادم و حضرت والا ماشینشون رو بردند داخل حیاط مبارک! من حق رو به همسایه مون دادم.


حال قضاوت با شما که رفتار ما درست بود یا رفتار آن همسایه ی محترم ...؟!


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۷ ، ۲۰:۵۳
سعید بیگی


     سال های پایانی عمر مرحوم پدر را به خاطر دارم. خدا بیامرز همیشه و هر دفعه ما را می دید، می گفت: « فامیل باید نزدیک آدم باشه! با رفت و آمد نکردن، از هم دور می شید! تا می تونید با همدیگه رفت و آمد و اختلاط کنید. برادر وقتی با برادرش رفت و آمد نکرد، غریبه است! »

     خدا بیامرز هر وقت می شنید، یکی از فامیل ها از شهرستان آمده و منزل یکی از هم محلی ها ساکن شده، با این که بزرگ فامیل بود، منتظر نمی شد که دیگران به دیدنش بیایند و بلافاصله به دیدن مهمان می رفت و اگر امکان داشت، او را به منزل خود دعوت می کرد.

     اگر می شنید کسی از فامیل ها در شهرستان بیمار است، تا جایی که می توانست تلاش می کرد، به دیدنشان برود و اگر ممکن نبود؛ بسیار ناراحت و دلتنگ می شد و در اولین فرصت به آن ها سر می زد و از آن ها دلجویی می کرد. برای همین وقتی پدر از دنیا رفت، ده ها نفر از فامیل برای مراسم ختمش از شهرستان آمدند و هر کدام را می دیدی، طوری گریه و بی تابی می کرد، گویی پدر خودش مرحوم شده است!

     آری! آن چه قدیمی ها مثل شادروانان پدر و مادرم داشتند و ما نداریم؛ عشق، محبت و گذشت نسبت به دیگران بود و آن چه ما داریم و آن عزیزان نداشتند؛ غرور و خودپسندی فراوان است که باعث شده، به خاطر یک حرف ساده و بی اهمیت، سال ها با نزدیک ترین عزیزان خود قطع رابطه کنیم و تازه خود را کاملا بی تقصیر بدانیم!

     عزیزان! تا دیر نشده با یک دیدار، تلفن و اگر رویش را نداریم؛ با یک پیامک با آنان که از هم جدا مانده، اما دلتنگشان هستیم؛ ارتباط بگیریم و دل های زیادی را شاد کنیم!


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۷ ، ۲۱:۲۴
سعید بیگی


     در این مطلب از فواید بی نظیر بغل کردن برای سلامتی سخن می‌گوییم. وقتی خیلی خوشحال هستیم یا فردی را می‌بینیم که دوستش داریم، مرتبا همدیگر را بغل می‌کنیم.

     معمولا وقتی همدیگر را بغل می‌کنیم احساسی از لذت و شادی به ما دست می‌دهد. پیام‌هایی که در بغل کردن نهفته‌اند، از جمله‌ها و حرف‌های‌مان قوی‌تر و بیش‌تر هستند. هر وقت صمیمانه همدیگر را بغل می‌کنیم، پیام‌هایی از عشق و شادی به هم منتقل می‌کنیم که هرگز از طریق کلمات نمی‌توانیم توضیح‌شان دهیم.

     وقتی در آغوش کسی هستیم که دوستش داریم، احساس می‌کنیم تمام بار ذهنی و جسمی‌مان از وجودمان برداشته شده است. آری! هرگاه همدیگر را بغل می‌کنیم شادی و اعتماد درون‌مان برانگیخته می‌شود!

     آیا می‌دانید چرا هنگامی که همدیگر را بغل می‌کنیم این چیزها درون‌مان به وجود می‌آیند؟ آیا تا الان این سوال برای‌تان پیش آمده است “‌وقتی همدیگر را بغل می‌کنیم، چه اتفاقی درون‌مان می‌افتد؟‌”‌

     اجازه دهید شگفت‌انگیزترین معجزه‌هایی را که هنگام بغل کردن در بدن‌مان اتفاق می‌افتند، با هم بررسی کنیم. در ادامه شگفت‌آورترین و حیرت‌انگیزترین پدیده‌هایی را که هنگام بغل کردن در بدن‌مان به وجود می‌آیند، برای‌تان بازگو می‌کنیم!

*****

۱. افزایش حس تعلق

     بغل کردن می‌تواند باعث ترشح اکسی‌توسین از مغز، و موجب افزایش حس تعلق زنان به شخص مقابل شود. ترشح این هورمون سبب بالا رفتن حس تعهد زن نسبت به طرف مقابل نیز می‌شود.

     بغل کردن با انتقال احساسات از طریق بدن باعث ایجاد صمیمیت می‌شود. پس سعی کنید همیشه شخص محبوب‌تان را بغل کنید و حس تعلق را در وی بالا ببرید!

۲. آرامش جسمی

     بغل کردن با کاهش انقباض ماهیچه‌ها باعث ایجاد آرامش در آنها و آرامش کلی در بدن می‌شود. همدیگر را بغل کنید تا بدن‌تان به آرامش برسد!

۳. تسکین درد

     بغل کردن باعث ترشح اندروفین می‌شود؛ اندروفین راه‌های انتقال درد را در بدن مسدود می‌کند و درد را تسکین می‌دهد، و هم‌چنین با افزایش جریان خون در بافت‌های نرم بدن و از بین بردن پپتیدهای محرک درد نظیر برادی‌کینین دردهای مزمن را آرام می‌کند. وقتی احساس درد می‌کنید، همدیگر را در آغوش بگیرید!

۴. بالا بردن همدلی و درک متقابل

     آغوشی گرم و پرشور می‌تواند از طریق بیوانرژتیک‌هایی که توسط قلب ایجاد می‌شوند باعث تبادل احساسات شود، و همدلی آدم‌ها را نسبت به احساسات یکدیگر افزایش دهد. این کار بین دو شخص اعتماد متقابل ایجاد می‌کند. اگر می‌خواهید رازها و اسرار زندگی‌تان را به کسی بگویید، اول وی را در آغوش بگیرید!

۵. تسکین افسردگی و اختلالات زوال عصبی 

     بغل کردن می‌تواند میزان تولید دوپامین را در مغز افزایش دهد. افرادی که مبتلا به بیماری‌های مغزی نظیر پارکینسون و همین‌طور اختلالات خُلقی از قبیل افسردگی، تعلل، عدم اعتماد به نفس، و فقدان شور و شوق هستند، میزان دوپامین در بدن‌شان پایین است.

     ترشح دوپامین را هنگام بغل کردن دو شخص، می‌توان از طریق پت‌سی‌تی مشاهده کرد. اگر متوجه‌ی افسردگی در یکی از اطرافیان شدید، وی را در آغوش بگیرید؛ با این کار چراغی در دنیای تاریکش روشن کنید!

۶. افزایش شور و نشاط

     بغل کردن می‌تواند تولید سروتونین را در مغز افزایش دهد؛‌ و از این طریق باعث افزایش شور و نشاط شود. سروتونین باعث بالا رفتن عزت نفس می‌شود. وقتی فردی دچار افسردگی و تنهایی است، میزان سروتونین در بدنش پایین می‌آید.

     بغل کردن باعث می‌شود مغز سروتونین و اندروفین در رگ‌ها ترشح کند و از این طریق لذت و شادی ایجاد می‌کند و همین‌طور غم و اندوه را دفع می‌کند. بغل کردن سطح عملکردتان را در مدرسه و محل کار نیز بهبود می‌بخشد. اگر دوست‌تان احساس تنهایی می‌کند، وی را در آغوش بگیرید!

۷. ایجاد تعادل در دستگاه عصبی 

     بغل کردن یا در آغوش کشیدن باعث ایجاد تعادل در دستگاه عصبی می‌شود. پوست حاوی شبکه‌ای از گیرنده‌های فشار تخم‌مرغی‌شکل کوچک به نام گلبول‌های پاسینیان است که باعث ایجاد لامسه می‌شوند؛ این گیرنده‌ها از طریق عصب واگ با مغز در ارتباط هستند.

     بررسی واکنش‌های الکتریکی پوستی در فردی که در آغوش گرفته شده است، تغییر قابل‌ملاحظه‌ای را در میزان رسانایی پوست آن فرد نشان می‌دهد؛ تاثیر رطوبت و الکتریسیته در پوست هنگام بغل کردن نشان‌دهنده‌ی حالتی متعادل از دستگاه عصبی پاراسمپاتیک است که از طریق انسجام میان جسم و روان ایجاد می‌شود؛ بغل کردن باعث ایجاد این انسجام می‌شود. همدیگر را بغل کنید و دستگاه عصبی متعادل داشته باشید!

۸. کاهش استرس

     بغل کردن از طریق کاهش میزان کورتیزول (هورمون استرس) جاری در خون، استرس را کاهش می‌دهد. این کار باعث می‌شود ذهن آرامش پیدا کند. طبق پژوهش‌ها، نوزادانی که دائما بغل می‌شوند، نسبت به بزرگسالانی که کم‌تر همدیگر را بغل می‌کنند استرس کم‌تری دارند.

     پژوهشی دردانشگاه اموری ارتباطی شگفت‌انگیز را میان لمس کردن و کاهش استرس کشف کرد. وقتی همسرتان بعد از کار به خانه برمی‌گردد، با آغوش گرم از وی استقبال کنید!

۹. کاهش ضربان و بهبود بخشیدن به سلامت قلب 

     بغل کردن ضربان قلب را پایین می‌آورد. طبق پژوهشی در دانشگاه کارولینای شمالی در چپل‌هیل، شرکت‌کنندگانی که با همسران‌شان تماس لمسی اندکی داشتند به میزان ۱۰ ضربه در دقیقه سرعت ضربان قلب‌شان در طول اجرای آزمایش‌ها افزایش یافت، در حالی‌که این افزایش در مورد افرادی که عادت به بغل کردن همسران‌شان داشتند، تنها ۵ ضربه در دقیقه بود.

     کاهش ضربان قلب باعث کاهش فشار خون و بیماری‌های قلبی می‌شود. با بغل کردن یا در آغوش گرفتن پدر و پدربزرگ‌تان، ناراحتی‌های قلبی را از آنها دور کنید!

۱۰. تقویت دستگاه ایمنی

     روان‌شناسی به نام دکتر شلدون کوهن بر روی بیش از ۴۰۰ بزرگسال سالم مطالعه کرد؛ از این شرکت‌کنندگان به مدت دو هفته در مورد حمایت‌ اجتماعی که از دیگران دریافت کردند مصاحبه‌ به‌عمل آمد و شب‌ها نیز به صورت مکالمه‌ی تلفنی با آنها گفت‌وگو می‌شد.

     از آنها به طور روزانه در مورد تعداد درگیری‌های شخصی و دفعات بغل کردن افراد سوال پرسیده می‌شد. پژوهش‌گران این شرکت‌کنندگان را در معرض ویروس سرماخوردگی قرار دادند و علائم و نشانه‌های ابتلا به بیماری را در آنها ارزیابی کردند.

     آن‌ها متوجه شدند آدم‌هایی که به خوبی حمایت اجتماعی دریافت کردند و به دفعات در آغوش دیگران قرار گرفتند علائم و نشانه‌های بیماری در آنها مشاهده نشد، یا به میزان خیلی کم مشاهده شد.

     در مقابل افرادی که دچار درگیری‌های شخصی شدند و به دفعات کم یا اصلا دیگران را بغل کردند یا در آغوش دیگران قرار گرفتند علائم و نشانه‌هایی متفاوت در آنها مشاهده شد. بغل کردن هورمون استرس را کاهش می‌دهد؛ هورمونِ استرس دستگاه ایمنی را مختل می‌کند.

     هم‌چنین بغل کردن باعث افزایش هورمون‌ها و پپتیدهایی می‌شود که عملکرد سلول‌های ایمنی را تنظیم می‌کنند. کودکان‌تان را بغل کنید و آنها را ایمن و سالم نگه دارید!

۱۱. کاهش ترس از مرگ

     یک پژوهش که در مجله‌ی علم روان‌شناسی منتشر شد، نشان داد لمس و بغل کردن ترس از مرگ را کم می‌کند. از دیگر نتایج حیرت‌انگیز این پژوهش این است که حتی بغل کردن یک شی بی‌جان، مانند یک خرس عروسکی، نیز می‌تواند ترس‌ از مرگ را در افراد کاهش دهد.

     حتی تصور و خیالِ بغل کردن شخص محبوب‌تان می‌تواند باعث ترشح سروتونین، دوپامین و اندروفین در مغز شود و ایجاد شادی و لذت کند.

     هم‌چنین با کاهش میزان هورمون استرس در بدن، و در نتیجه تغییر نگرش ذهن و تحریک هیجان‌های مثبت، می‌تواند نگرانی‌های مربوط به مرگ را از فرد دور ‌کند. بنابراین نگران نباشید، دیگران را بغل کنید، عمر طولانی داشته ‌باشید، و از زندگی لذت ببرید!

*****

     در نتیجه، بغل کردن می‌تواند اعتماد به نفس و مهربانی را در ما افزایش دهد. می‌تواند حس تعلق را در میان افراد تقویت کند و عمق ذهن‌مان را به ما نشان دهد. میان افراد اعتماد ایجاد کند و کمک ‌کند با خیال راحت با یکدیگر درددل کنیم.

     بغل کردن می‌تواند تغییر شگرفی درون‌تان ایجاد کند؛ بغل کردن باعث می‌شود میزانی زیاد از هورمون‌های عصبی در بدن ترشح شوند که از خیلی از آنها بی‌اطلاع هستیم. تغییر در میزان این هورمون‌های عصبی می‌تواند باعث حس آرامش در افراد شود.

     این هورمون‌های عصبی باعث ایجاد شادی و لذت در ما می‌شوند و ناراحتی‌ها، تنش‌ها و اضطراب‌ها را از ما دور می‌کنند. بغل کردن درد را تسکین می‌دهد و برای‌مان شادی به ارمغان می‌آورد.

     پس، از بغل کردن یکدیگر غفلت نکنیم!


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۷ ، ۱۶:۳۷
سعید بیگی

آیا حجاب ویژه ی زنان است یا مردان نیز باید حجاب داشته باشند؟

     در پاسخ باید گفت، گرچه تاکنون مفهوم حجاب داشتن و بدن خود را پوشیده نگاه داشتن، بیشتر در باره ی زنان گفته شده است؛ اما مردان نیز می بایست، بدن خود را از برابر چشم نامحرم بپوشانند و حفظ کنند. در درگاه الهی تفاوتی بین زن و مرد وجود ندارد و هر دو آفریده ی خداوند حکیم هستند.

     اما از حجاب مهم تر عفاف است و عفاف یعنی پاکدامنی. انسان چه زن و چه مرد باید روح خود را اسیر تمایلات نفسانی و شهوانی نسازد و از مسیر راستی و درستی دور نشود. گرچه این کاری بس دشوار است اما انسان اگر به خدای تعالی ایمان داشته باشد و به او نزدیک شود، می تواند با یاری پروردگار، به سادگی خود را از بند نفس و شیطان برهاند و پاکدامنی پیشه کند.

     اگر مردان و زنان ما هم عفاف داشته باشند، یعنی به نامحرم نگاه آلوده نکنند و هم حجاب لازم را رعایت کنند، فضای اجتماعی پاک تر می شود و بسیاری از روابط ناپاک و آلوده از بین می رود و بنیان زندگی پاک و خانوادگی محکم تر و پایدارتر خواهد شد. باشد که چنین شود!


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۷ ، ۱۴:۳۰
سعید بیگی


     حجاب و عفاف هرچند در معنای بازداشتن و ایجاد مانع، مفهومی یکسان دارند، اما عفاف ناظر به صفت درونی و بازداشتن غرایز و تمایلات سرکش نفس حیوانی و شهوانی است. حال آن که حجاب به مفهوم ایجاد پوشش در برابر نامحرمان است.

     حجاب، پوشش ظاهری است و عفت، یک خصلت و بینش و منش است. حجاب، پوشش بیرونی است و عفت پوشش درونی. حجاب می تواند ریایی، تحمیلی، ظاهری و یا غیر اختیاری باشد، ولی عفت، یک خصلت و ارزش اختیاری است.

     حوزه عفاف گسترده تر از حجاب است و شامل عفت در نگاه، عفت در سخن، عفت در شهوت و... . ممکن است کسی حجاب مناسب داشته باشد، ولی عفت در نگاه، سخن گفتن و یا امور جنسی نداشته باشد که این خود نمونه حجاب بدون عفت است.

     افرادی که ادعای عفاف کرده و با تعابیری مثل «قلب من پاک است» بین عفاف و حجاب رابطه ای قائل نیستند و حجاب را رعایت نمی کنند، باید توجه داشته باشند که درون پاک، بیرونی پاک می پروراند و هرگز قلب پاک، موجب بارور شدن میوه ناپاک بدحجابی نخواهد شد.

( منبع: https://hawzah.net )


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۲۲ تیر ۹۷ ، ۱۲:۱۳
سعید بیگی