مِهروَرزی با همه آیینِ ماست!

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مَرد» ثبت شده است


     دخترای نازنین؛

     توی زندگی سعی کنید، یک انسان بمونید و یک دختر باشید. یک دختر وقتی که دخترونه رفتار کنه، مطابق فطرتش رفتار کرده و هیچ وقت از کردارش پشیمون نمی شه!

 

     یادتون باشه، هیچ وقت از دختر بودنتون شرمنده نباشید! هر کسی خواست این فکر رو توی سرتون بندازه، دوستتون نیست! ارزش و اعتبار یک دختر به دخترانگی و زنانگیش هست و بدون وجود دخترا دنیا زیادی خشن می شه!


     قرار نیست، توی دنیای سخت امروزی همه مرد باشند و مردونه رفتار کنند. اگر این روش درست بود، خدا همه رو  مَرد می آفرید! شاد باشید. حق نگهدارتون!


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۷ ، ۱۸:۵۶
سعید بیگی


     وقتی یک نوزاد در بیمارستان به دنیا می آید، همه شادی می کنند و به پدر، مادر و دیگر بستگان نزدیک تبریک می گویند و آرزو می کنند، که قدمش مبارک باشد و زیر سایه ی پدر و مادر، بزرگ شود و در آینده فردی مفید برای اجتماع باشد و خوشبخت شود! این بخش برای همه یکسان است.



     نوزاد پسر است. رفتارهایی که از یک پسر انتظار می رود، به او آموزش داده می شود تا شخصیتی مردانه پیدا کند و در این مسیر از شخصیتِ مردانِ زیادی مردِ فامیل (در فامیل پدری: پدر، پدربزرگ، عمو و ... و در فامیل مادری: پدربزرگ، دایی و ...) الگوبرداری می شود.

     در این میان، بیش از همه پدر و مادر می کوشند؛ ویژگی هایی از مردان فامیل که به نظرشان برای یک مرد لازم و ضروری است، در وجود او تثبیت و نهادینه کنند و بعدها به این تربیت عالی(!) خودساخته و خودپرداخته ببالند و افتخار کنند!



     نوزاد دختر است. رفتارهایی که از یک دختر انتظار می رود، به او آموزش داده می شود تا شخصیتی زنانه پیدا کند و در این مسیر از شخصیتِ زنانِ زیادی زنِ فامیل (در فامیل پدری: مادربزرگ، عمه و ... و در فامیل مادری: مادر، مادربزرگ، خاله و ...) الگوبرداری می شود.

     در این میان، بیش از همه پدر و مادر می کوشند؛ ویژگی هایی از زنان فامیل که به نظرشان برای یک زن لازم و ضروری است، در وجود او تثبیت و نهادینه کنند و بعدها به این تربیت عالی(!) خودساخته و خودپرداخته ببالند و افتخار کنند!



     حال اگر رفتاری ناشایست در فرزند خود مشاهده کردند، هر یک تقصیر را به گردن طرف مقابل و نقاط منفی الگوهای ایشان می اندازد و به هیچ روی قبول مسئولیت نمی کنند و به اتهام زدن بسنده می کنند که ساده تر و کم هزینه تر است!

 

* به نظر شما مرد یا زنی که شخصیتش مخلوطی از این سلیقه های متفاوت و گاه نامتناسب باشد، آیا در زندگی به مشکل بر نمی خورَد و در برخورد با دیگران دچار تعارض، سردرگمی و سرگردانی نخواهد شد؟

     پر واضح است که پدر و مادر از شخصیت مرد یا زن مورد نظر و علاقه ی خود، نکات مثبت را گلچین نمی کنند؛ بلکه تمام ویژگی های فرد مورد علاقه درست و کامل است(!) و باید در شخصیت فرزند دلبندشان متجلی گردد تا خوشبخت شود!

     حال ببینید فرزند بیچاره با چه مسائل و مشکلاتی دست به گریبان است و چگونه باید خود را از این همه قواعد دست و پاگیر رها کند، به شکلی که بزرگترها نیز از دستش آزرده و ناراحت نشوند و این فرار از دردسر را عصیان و سرکشی قلمداد نکنند!



** آیا پدر و مادر در این مسیر پر پیچ و خمِ تربیت فرزند، با یک کارشناسِ توانمند، باسواد و خوشنام در حوزه ی تربیت ایرانی و اسلامی مشورت کرده اند و از نظرات او به اندازه ی برادر، خواهر یا یکی از اعضای خانواده ی خود، بهره مند شده اند؟ یا در این امرِ مهم یک جزوه یا کتاب معتبر و ارزشمند را در حوزه ی تربیت ایرانی و اسلامی مطالعه کرده اند و بدان عمل نموده اند؟

*** روشن است که ورودیهای اطلاعاتی فرزندان ما، نخست خانواده و بستگان، دیگر همسایگان و اهالی محل، صدا و سیما، گروه های دوستی و همسالان، فضای عمومی جامعه و ... است و جایی در فرهنگ ما برای استفاده از منابع علمی و ارزشی برای تربیت فرزند دیده نشده است!



**** بر بزرگان علمی و مذهبی دلسوز و آشنا به مسائل روز جامعه و جهان است که گروهی از برترین اندیشمندان را گرد هم آورند و منشور و دستورالعملی ویراسته و پیراسته بر اساس آموزه های دینی و ملی مان فراهم آورند تا مورد استفاده ی خانواده ها قرار گیرد و سعادت دین و دنیای فرزندان این آب و خاک را رقم بزند.

***** و نیز بر ماست که تلاش کنیم، رفتارهای درست را پیشه ی خود سازیم و تنها به بیان شعارهای زیبا بسنده نکنیم، بلکه با عمل و رفتار مناسب به فرزندانمان کار و رفتار درست را بیاموزیم.



     در این صورت جامعه ی آینده ی ما، کمتر به مشکلات و مسائل رفتاری جامعه ی امروز گرفتار خواهد شد و نمونه و الگویی درخشان و ارجمند برای دیگر ملل عالم به شمار خواهیم آمد و این با شعار ممکن نمی شود و شعور، تلاش و عزمی نیرومند و پولادین می خواهد. باشد که چنین شود!


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۰۷
سعید بیگی

     حدود یک سال پیش، پسر جوانی را که از همسایگان سابق مان بود، در خیابان دیدم. او را خوب می شناختم. در دبیرستان شاگردی ممتاز و درسش عالی بود. ورزش هم می کرد و حتی در یک رشته ی رزمی مقام کشوری داشت.

     بعد از سلام و احوالپرسی از درسش پرسیدم. گفت که درس را رها کرده و می خواهد به خدمت سربازی برود. تا سال سوم دبیرستان درس خوانده بود و بعد درس را رها کرده بود و حدود یک سالی هم اینجا و آنجا، به کارهای خدماتی مشغول شده بود و حالا بلاتکلیف و سرگردان بود.

     از ورزش که پرسیدم، گفت: « دلم خونه!... دست رو دلم نگذار!... توی مسابقات حقم رو خوردند و چون کسی پیگیر کارم نبود، بی خیال ورزش شدم. » ناگهان سیگاری از جیبش بیرون آورد و به من تعارف کرد. گفتم: « می دونی که من اهلش نیستم! » خودش سیگاری آتش زد و گوشه ی لبش گذاشت و دودِ خامِ کُشَنده را با حرص و وَلَعی تمام فرو داد و به دنبالش چند سُرفه ی خشک اَمانش را بُرید.

     وقتی دلیل این وضعیت نابسامانش را جویا شدم، گفت که پدر و مادرش به خاطر یک سری مسائل ساده و بی اهمیت، خَرِ شیطان را سوار شده و بدون توجه به سرنوشت او و تنها خواهر کوچکش، از هم جدا شده و طلاق گرفته اند. پدرش را می شناختم، مرد آرام و ساکتی بود.

     از او پرسیدم: « تو که جوان عاقلی هستی، چرا گرفتار سیگار شدی و ترک تحصیل کردی؟ » نگاهی از سَرِ درد به من کرد و گفت: « من با هر دویشان صحبت کردم و از آن ها خواستم، با هم کنار بیایند و آشیانه ی گرممان را از هم نپاشند! اما هر دوی آن ها فقط به فکر خودشان بودند و من و خواهرم، اصلا جایی در قلبشان نداشتیم!

     حالا تازه اول کار است. من می خواهم هر دوی آن ها را مجازات کنم. تا جایی پیش می روم که بیایند و التماس کنند و بگویند که اشتباه کرده اند! » نمی دانستم چه بگویم، تصمیم گرفتم بیشتر به او نزدیک شوم، شاید بتوانم کمکش کنم. بنابراین شماره اش را گرفتم.

     چند روز بعد با چند نفر از دوستان، می خواستیم به کوه برویم. او را هم خبر کردم و با وجود این که نمی خواست بیاید؛ وادارش کردم، همراهیمان کند. به دوستانم سپرده بودم، با او گرم بگیرند تا جذب گروهمان شود. خوشبختانه موفق شدیم، او را به جمعمان اضافه کنیم.

***

     امسال در امتحانات خرداد، سال چهارم (پیش دانشگاهی) را با نمرات نه چندان جالب، قبول شد و از امتحان کنکورش هم راضی بود. امیدوارم هیچ فرزندی ناچار به پند دادن به پدر و مادرش نشود! آمین!


۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۷ ، ۱۵:۴۹
سعید بیگی

آیا حجاب ویژه ی زنان است یا مردان نیز باید حجاب داشته باشند؟

     در پاسخ باید گفت، گرچه تاکنون مفهوم حجاب داشتن و بدن خود را پوشیده نگاه داشتن، بیشتر در باره ی زنان گفته شده است؛ اما مردان نیز می بایست، بدن خود را از برابر چشم نامحرم بپوشانند و حفظ کنند. در درگاه الهی تفاوتی بین زن و مرد وجود ندارد و هر دو آفریده ی خداوند حکیم هستند.

     اما از حجاب مهم تر عفاف است و عفاف یعنی پاکدامنی. انسان چه زن و چه مرد باید روح خود را اسیر تمایلات نفسانی و شهوانی نسازد و از مسیر راستی و درستی دور نشود. گرچه این کاری بس دشوار است اما انسان اگر به خدای تعالی ایمان داشته باشد و به او نزدیک شود، می تواند با یاری پروردگار، به سادگی خود را از بند نفس و شیطان برهاند و پاکدامنی پیشه کند.

     اگر مردان و زنان ما هم عفاف داشته باشند، یعنی به نامحرم نگاه آلوده نکنند و هم حجاب لازم را رعایت کنند، فضای اجتماعی پاک تر می شود و بسیاری از روابط ناپاک و آلوده از بین می رود و بنیان زندگی پاک و خانوادگی محکم تر و پایدارتر خواهد شد. باشد که چنین شود!


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۷ ، ۱۴:۳۰
سعید بیگی

     مرتضی می دونست منظور جبار از مرد شدن چیه. اگه این قدر دلسوزی نمی کرد و مراقب بچه های کوچکتر نبود، بهش مسئولیت می دادند و زحمتش کمتر می شد. 

     اما اصلا دلش نمی خواست این طوری مرد بشه. برای همین سر ظهر که شد، یواشکی بچه ها رو جمع کرد و بهشون گفت: اگه قول بدین دهنتون بسته بمونه، امروز یه ناهار توپ می خوریم. بچه ها قول دادند و با هم به طرف ساندویچی کنار پارک راه افتادند.

*****

     ساندویچی مثل همیشه سر ظهر شلوغ شلوغ بود و جا برای ایستادن هم نبود. برای همین مرتضی رفت داخل و بعد از چند دقیقه بیرون اومد و بچه ها رو با خودش به گوشه ای از پارک برد و در پناه درختان بلند، مشغول خوردن شدند. 

     چون تعدادشون زیاد بود فقط یک شیشه نوشابه خانواده گرفته بودند و به نوبت یک قُلُپ از اون می خوردند. هنوز جشنشون کامل نشده بود که بارون بساطشون رو به هم ریخت. آخه الان چه وقت اومدن بارون بود؟

*****

     بچه ها سریع از جا بلند شدند و اطراف رو نگاه کردند تا سرپناهی برای نجات از بارون پیدا کنند. یک دفعه خشکشون زد! مامور بداخلاق پارک شیلنگ آب رو روی اون ها گرفته بود و خیسشون کرده بود. 

     بچه ها شروع کردند به بد و بیراه گفتن به مامور پارک و فوری از پارک بیرون رفتند. ته مونده ی خیس و وارفته ی ساندویچشون رو هم به دندون کشیدند و به طرف چهار راه حرکت کردند. 

     چهار راه خلوت بود و هر از گاهی چند تا ماشین این ور و اون ور می رفتند. چند نفرشون رفتند و روی چمن های وسط بلوار دراز کشیدند. بقیه هم مشغول کار توی چهار راه شدند.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۰۷
سعید بیگی

« مَرد! »



            شیشه ی جلو رو که تمیز کرد، چراغ سبز شد و راننده یک اسکناس داد دست باد تا به پسرک برسونه و تند گاز داد و رفت. باد اسکناس رو کمی چرخوند و بعد با شوخی توی جوی آب انداخت. 

       پسرک که اسمش مرتضی بود، شیرجه زد توی جوی پر آب و اسکناس رو به هر زحمتی بود از آب پس گرفت. بعد نگاه کرد و دید که اسکناس نیست؛ یک تِراول پنجاه تومنیه! 

     خیلی خوشحال شد، اما یک دفعه اون تِراول رو توی جیبش مچاله کرد و یک اسکناس دو تومنی رو توی آب فرو کرد و آورد بیرون. بعد شاد و خندان به طرف دیگه ی چهار راه حرکت کرد.

     ***

     اون طرف چهار راه جَوون خوش قیافه ای با لباس کثیف نشسته بود و اطرافش پر از دسته های گل، فال و یک سری خرت و پرت های دیگه بود. 

     مرتضی که می دونست جبار ـ همون جَوون خوش قیافه ـ مراقبش بوده، اسکناس دو تومنی خیس رو نشونش داد و گفت: فکر کرده می ذارم پول منو با خودش ببره!

     جبار نگاهی بهش انداخت و گفت: آفرین! داری کم کم مرد میشی. اگه کمی عاقل تر بشی این چهار راه رو با بچه ها می سپرم بهت تا دیگه مجبور نباشی شیشه بشوری و اذیت بشی.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۴۰
سعید بیگی