مِهروَرزی با همه آیینِ ماست!

مَرد (2)

يكشنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۰۷ ق.ظ

     مرتضی می دونست منظور جبار از مرد شدن چیه. اگه این قدر دلسوزی نمی کرد و مراقب بچه های کوچکتر نبود، بهش مسئولیت می دادند و زحمتش کمتر می شد. 

     اما اصلا دلش نمی خواست این طوری مرد بشه. برای همین سر ظهر که شد، یواشکی بچه ها رو جمع کرد و بهشون گفت: اگه قول بدین دهنتون بسته بمونه، امروز یه ناهار توپ می خوریم. بچه ها قول دادند و با هم به طرف ساندویچی کنار پارک راه افتادند.

*****

     ساندویچی مثل همیشه سر ظهر شلوغ شلوغ بود و جا برای ایستادن هم نبود. برای همین مرتضی رفت داخل و بعد از چند دقیقه بیرون اومد و بچه ها رو با خودش به گوشه ای از پارک برد و در پناه درختان بلند، مشغول خوردن شدند. 

     چون تعدادشون زیاد بود فقط یک شیشه نوشابه خانواده گرفته بودند و به نوبت یک قُلُپ از اون می خوردند. هنوز جشنشون کامل نشده بود که بارون بساطشون رو به هم ریخت. آخه الان چه وقت اومدن بارون بود؟

*****

     بچه ها سریع از جا بلند شدند و اطراف رو نگاه کردند تا سرپناهی برای نجات از بارون پیدا کنند. یک دفعه خشکشون زد! مامور بداخلاق پارک شیلنگ آب رو روی اون ها گرفته بود و خیسشون کرده بود. 

     بچه ها شروع کردند به بد و بیراه گفتن به مامور پارک و فوری از پارک بیرون رفتند. ته مونده ی خیس و وارفته ی ساندویچشون رو هم به دندون کشیدند و به طرف چهار راه حرکت کردند. 

     چهار راه خلوت بود و هر از گاهی چند تا ماشین این ور و اون ور می رفتند. چند نفرشون رفتند و روی چمن های وسط بلوار دراز کشیدند. بقیه هم مشغول کار توی چهار راه شدند.


نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">