مِهروَرزی با همه آیینِ ماست!

« هر چه بِگَندَد نمکش می زنند          وای به روزی که بِگَندَد نمک! »


          در پُست پیشین گفتیم که وقتی دل آدم گرفته و یا از کسی یا چیزی رنجیده و حال ناخوشی دارد، به دنبال کسی می گردد، تا در کنار او آرامش یابد و غمش را بیرون بریزد و سبک شود!


          حال اگر همان هایی که دوست هستند و همراه و نزدیک و باید غمخوارت باشند؛ باعث ناراحتی و غمت شده باشند، دیگر به که باید پناه برد و از که باید یاری و همراهی خواست؟


« چو پرده دار به شمشیر می زند همه را

کسی مُقیم حَریم حَرَم نخواهد ماند! »


بگذاریم و بگذریم ... !!!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۳۰
سعید بیگی

     گاهی اوقات ما آدم ها از همه چیز خسته می شویم و دلمان یک گوش شنوا می خواهد و بس! کسی که ما را بشناسد و حساسیت هایمان را درک کند و در حد توان برایمان وقت بگذارد و بکوشد حالمان را خوب کند. 

     در این حالت نه حوصله ی پند و نصیحت شنیدن داریم و نه حال توجه به راهکارهای ارائه شده ی اطرافیان؛ بلکه فقط و فقط می خواهیم، با یک دوست نزدیک درد دل کنیم و از حال ناخوشمان بگوییم و سبک شویم، همین!!

     و گاهی آن قدر حالمان بد می شود که حتی حال صحبت کردن را هم نداریم و فقط یک دوست می خواهیم که سر بر روی شانه اش بگذاریم و آرام گریه کنیم و سبک شویم. خوش به حال کسانی که چنین دوستانی در کنار خود دارند و تنها نمی مانند.

     اما اگر هیچ دوستی نداشتیم یا امکان دیدنشان در آن حال نبود، به گوشه ای می رویم و اگر توانستیم از عمق جان فریاد می زنیم یا با خودمان درد دل می کنیم و اشک می ریزیم. 

     مهم این است که غم و غصه نباید در دل بماند، بلکه باید این سم کشنده را از وجودمان بیرون بریزیم تا آرام شویم و از زندگی لذت ببریم.

     زندگی تان پر از دوستان یکرنگ و مهربان باد!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۳۱
سعید بیگی


     بسیاری از ضرب المثل های شیرین فارسی آیینه ی تمام نمای زندگی مهرآمیز و صمیمانه ی مردم عزیزمان در گذشته بوده است. گذشتگان ما ـ که خدایشان بیامرزد ـ مهر و محبت را نه فقط در کلام که در عمل و رفتارشان نهادینه ساخته بودند و بسیاری از آداب و رسوم مهرانگیز و محبت آمیزی که اکنون در بین مردم کشورمان رایج است، از روحیه ی صلحجو و مهربانانه ی آنان حکایت می کند.

     ادبیات شیرین و پرگهر فارسی نیز بسیاری از این ضرب المثل ها را در آغوش خویش پرورده و برای تقدیم به آیندگان، آن ها را با نهایت دقت حفظ کرده است. جرعه هایی از این سرچشمه ی زلال و دل انگیز را می نوشیم:


« از محبت خارها گُل می شود          وز محبت سرکه ها مُل می شود »


« زیباترین مَنِش انسان محبت اوست»


« به خوبی و با نرمی و دلخوشی          توانی که فیلی به مویی کشی»


« درس معلم ار بود زمزمه ی محبتی          جمعه به مکتب آورد طفل گریزپای را »


« گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز »


« وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم     که در طریقت ما کافری است رنجیدن! »

« .......... »

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۳۳
سعید بیگی

« صداقت در جهان آیین ما باد          همه سرمایه ی آیینه این است! »

     کاش ما آدم ها هم مثل آیینه بودیم، یک رو و صادق و بدون تعارف! هر ایرادی می دیدیم، بدون رودربایستی، تمام و کمال و بدون چشم پوشی، مخفی کاری و دورویی به طرف مقابل می گفتیم.

     مهم تر از همه این که می گذشتیم و دفعه ی بعد که او را می دیدیم، با ذهنیتمان کاری نداشتیم و او را همان گونه که اکنون هست، می دیدیم؛ نه با تصویر ذهنی که به دیدار قبلی مربوط است و به حال امروز او هیچ ربطی ندارد!

     خدا گذشتگان مان را بیامرزد، قدیمی ها چقدر با صفا بودند و رُک و صریح و بدون ذره ای چشم پوشی مطالبی را که لازم بود، می گفتند و دفعه ی بعد طوری با طرف مقابل رفتار می کردند، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است.

     هنگامی که از ایشان می پرسیدی: مگر همین آدم نبود که فلان خطا را انجام داد؟ می گفتند: آدمه و یک بار اشتباه کرده. کی ادعا داره که تا حالا اشتباه نکرده. مهم اینه که الان به اون اشتباهش ادامه نمی ده و فهمیده و تلاش می کنه، جبرانش کنه.

     قدیمی ها مثل آیینه، مثل بچه ها؛ دلشون پاک و بی آلایش بود و تمام وجودشون زلال و شفاف! همین صداقت و یکرنگی، محبت رو بین اون ها بیشتر می کرد. کاش ما هم کمی مثل اون ها باشیم!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۷ ، ۰۳:۳۷
سعید بیگی

« عشق چون آید بَرَد هوش دل فرزانه را          دزد دانا می کُشد اول چراغ خانه را »

 

     وقتی عشق به سرزمین وجود انسان وارد می شود، ابتدا برای غارت بهتر دل و وجود آدمی، با یک کودتای آرام، نرم و مخملی بساط حکومت عقل را از وجود انسان بر می چیند و آن گاه به تاراج دارایی های وجود انسان می پردازد.

 

     هوشیار و متوجه باشیم که مهار زندگی را با بی توجهی به دست دل نسپاریم. مهم خواسته ی خود ماست که در کشور وجودمان عقل حاکم باشد یا عشق! پایتخت سر باشد یا دل! اگر راضی به کودتا می شویم، آگاهانه باشد نه از سر ندانم کاری و نا آگاهی.

 

     اگر دل را به خداوند نزدیک کرده باشی، آن گاه با خیال تخت و راحت می توانی زندگیت را به دست دل بسپاری و راضی به رضای الهی باشی. نکته ی مهم ارتباط انسان با ناخدای اصلی است که کشتی را کجا خواهد بُرد؟

 

« با خدا باش، پادشاهی کن          بی خدا باش، هر چه خواهی کن ... ! »

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۱۳
سعید بیگی

     گاهی وقت ها به دلایل مختلف چون: بی مهری اطرافیان، بی توجهی دوستان، بی معرفتی آشنایان، بی شعوری برخی نزدیکان یا دیگران و یا ... حال دلت آن قدر بد می شود که دیگر نه حوصله ی آدمیزاد را داری و نه تحمل دیدن هیچ موجودی را و نه تاب فکر کردن به شرایط و زندگیت را و نه توان پرداختن به خودت را و این از همان حالاتی است که بهترین وصفش شاید این باشد: « حالِ سگیِ سگی » ... !!

     در این شرایط حتی راه حل هایی که در حالت عادی از آن ها برای آرامشت استفاده می کردی، از یادت می رود و از هیچ روش و وسیله ای نمی توانی استفاده کنی تا کمی آرام شوی!

     انسان در این موارد در میان جمع تنها می شود و اگر این وضعیت ادامه یابد، کارش به جنون یا افسردگی می کشد و دیگر ناگفته پیداست سرانجامش چه خواهد شد؟!

     تنها چیزی که می تواند، در این حالات بد به انسان امید و آرامش بدهد، وجود و مهم تر از آن حضور یک یار و یاور و همراه دلسوز و مهربان است که شوربختانه در زمانه ی ما نایاب شده و از نعمت وجودش بی بهره ایم. شاید اگر هیچ کسی را نیافتیم، خود خدا کمکمان کند و قدری آرامش یابیم و امیدوار به زندگی ... .

     اِلَهِی وَ رَبِّی مَن لِی غَیرُکَ: خدایا جز تو یار و یاور و همراهی ندارم. به فریادم برس!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۵۲
سعید بیگی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۴۹
سعید بیگی

     چند وقت پیش فیلمی در باره ی حیوانات از صدا و سیما پخش می شد که در باره ی میمون های آفریقایی بود. بومیان آفریقا برای به دام انداختن میمون ها، حفره ای در بین ریشه های درختان درست می کردند و گردو یا خوراکی دیگری را درون آن قرار می دادند.



     میمون برای برداشتن آن ماده ی خوراکی از درخت پایین می آمد و دستش را برای برداشتن گردو داخل حفره می کرد و آن را در مشت می گرفت. سپس تلاش می کرد دست حاوی گردو را بیرون بیاورد، اما دستش را مُشت کرده بود و دست حاوی گردو از همان سوراخی که داخل حفره شده بود، بیرون نمی آمد.


     بومیان شکارچی فوری می آمدند و میمون بیچاره را می گرفتند. اگر میمون می دانست که برای رهایی باید گردویی را که در دست دارد رها کند، دیگر گرفتار نمی شد. اما طمع میمون مانع آزادی و نجاتش شد و او را به کام مرگ بُرد.


*****

     ما انسان ها نیز گاهی دستمان را مشت می کنیم و مال و ثروتی ناحق و حرام را در دست می گیریم، تا از آن استفاده کنیم، غافل از آن که همین کار ما را به دام شکارچی قسم خورده مان شیطان می کشاند و گرفتار دردسر می شویم.


     تنها راه رهایی و نجات از بلا و دردسر گرفتاری، رها کردن مال و ثروت حرام و ناحقی است که از آنِ دیگری است و ما آن را در مشت گرفته ایم و به هیچ روی حاضر به رها کردنش نیستیم. اگر کمی حواسمان جمع باشد و دارایی دیگران را از آنِ خود نپنداریم؛ اهل نجات خواهیم بود.


     نکته: خوب است این نکته را برای فرزندانمان نیز روشن کنیم که در زندگی مراقب باشند و ببینند که آیا این پول یا چیز دیگر آن قدر ارزش دارد که پاکی روح خود را در برابر آن از دست بدهیم یا نه؟ و این که آیا داشتن آن چیز، ما را به خدا نزدیک می کند یا در دام نفس و شیطان اسیر می سازد؟




     شاید در قفس امنیت، آب و غذا همیشه آماده باشد، اما اضطراب، تشنگی و گرسنگی در فضای بی انتها و آزاد بر آن شرف دارد!!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۵۶
سعید بیگی


- خسته نباشی سرکار! چند ماه خدمتی ؟ ...


     گاهی اوقات همین جمله های ساده  ـ سلام، احوال پرسی، خسته نباشی، خداقوت، تشکر و ... ـ به سربازان داخل برجک های نگهبانی، پلیس های سر چهار راه یا در جاده های بین شهری، کارکنان ایستگاه های امداد و نجات هلال احمر، ماموران محافظت پارک ها، پاکبان ها (همون رفتگرهای عزیز و زحمت کش خودمون!)، مادربزرگ ها و پدربزرگ هایی که توی پارک کنار هم نشستند، کارکنان مراکز درمانی و ... به اطرافیان ما انرژی بیشتری می ده و نشون می ده که ما اون ها رو می بینیم و بابت بودنشون و زحماتی که می کشند، ازشون سپاس گزاریم.



     با این کار خستگی شون کمتر می شه و احساس بهتری پیدا می کنند. وقتی ما قدرشناس هموطنانی باشیم که عمرشون رو برای راحتی و آسایش ما اختصاص دادند، اون ها توان بیشتری پیدا می کنند و نتیجه ی کارشون هم مردم رو راضی تر می کنه و هم خودشون لذت بیشتری از خدماتشون می بَرند.



     کاش کمی بیشتر حواسمون به دور و برمون باشه و با دقت بیشتری به اطرافیان و کارهاشون نگاه کنیم و متوجه باشیم که چقدر در زندگی ما عزیز و مهم هستند و این نکته رو بهشون یادآوری کنیم. بهتره از خانواده یعنی؛ پدر، مادر، برادر، خواهر و فامیل شروع کنیم و به همشهریان و هموطنان عزیزمون برسیم.



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۱۰
سعید بیگی


     زن بیچاره خسته و بیحال روی تخت اورژانس بیمارستان، کودکش را در آغوش گرفته و به خواب رفته بود. تماشای مادر و فرزند، احساس خوبی به آدم می داد. بی اختیار یاد دوران کودکی می افتادی که در آغوش مادرت مثل فرشته ها می خوابیدی.

*****

     اولین بار دو سه روز قبل او را دیدم، وقتی برای انجام کاری به طرف بانک نزدیک شرکت می رفتم. رنگش پریده بود و پای چشمش سیاه و یک گونه اش سُرخِ سُرخ بود و داشت می لرزید. هوا سرد نبود، اما لرزش سرتاپایش را گرفته بود و قدرت حرکت نداشت. ایستادم و به کمک یکی دو نفر از خانم های عابر کمی آب به او دادیم و اورژانس اجتماعی را خبر کردیم.



     مدت زیادی نگذشت که آمدند و بعد از کمی صحبت همراه او به پاسگاه رفتند. من دیگر از او خبر نداشتم تا امروز که یکی از همکاران را به دلیل افت فشار به بیمارستان آوردم. کنار تخت همکارم ایستاده بودم تا سِرُمَش تمام شود که زن را به همراه بچه ی چهار پنج ساله اش که روی تخت خوابیده بود، دیدم. مادر کنار پسرش ایستاده بود و او را نوازش می کرد.

     پدرش چند روز پیش مادر را از خانه بیرون انداخته بود و اجازه نداده بود، بچه را ببیند. حالا هم به خاطر تلاش برای خودکشی در بخش دیگری تحت نظر بود. همسایه ها پلیس و اورژانس را خبر کرده بودند.

*****

     بعضی وقت ها یک درگیری ساده ی لفظی را آن قدر ادامه می دهیم که زندگی آرام خود را به یک جهنم واقعی تبدیل می کنیم. اولین شراره های آتش ضعیف تر ها ـ بچه ها و بعد مادرها ـ را می سوزاند. کاش پیش از دیر شدن، قدری صبر و حوصله داشته باشیم!!!


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۲۱
سعید بیگی